یادش بخیر
ی بار حوصلم نشد برم لیوان آبرنگو خالی کنم
همشو خوردم =)
آبش سیاه بود =))))))
دیروز تو خیابون یه پسره رد شد از کنارم
ی گل رز سرخ اویزون بود تو دستش
و با شونه های افتاده راه میرفت.
امیدوارم حالش خوب باشه امروز.
کاش الان تو زندان آشویتس بودیم
و تو به زندان بان قسمت زنا کاکائو و یه یاقوت که از وسایل کولی ها پیدا کرده بودی رو رشوه داده بودی که بیای منو ببینی و تنها گل اونجا رو که از پشت زندان چیدی رو بیاری واسم.
shity summer
یادش بخیر ی بار حوصلم نشد برم لیوان آبرنگو خالی کنم همشو خوردم =) آبش سیاه بود =))))))
تشنم بود و آب تو اتاق نبود
متاسفم معده ی خوبم =)
میگه روزی که فک کردی ی چیزیو از ته دل دوست داری هیچوقت ولش نکن.
شاید فک کنی بازم این اتفاق تکرار میشه
اما وقتی چندسال بگذره میفهمی که اشتباه میکردی.
برید سفت بچسبید بهش.