♥:
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) تبیان نوشت: بدر الدین مهماندار گفته است:امیر محمد شـجاع الدین شیرازی والی قاهره در سال ۶۳۰ هجری حکایت می کرد و می گفت: شبی در شهر«صعید»مصر بـه خانۀ مردی درآمدیم و او پذیرائی شـایانی از مـا به عمل آورد.
در آن شب دیدیم فرزندان وی که به عکس خود او همه سفیدپوست و خوش سیما بودند آمدند و پهلوی او نشستند. پرسیدیم اینها فرزندانت می باشند؟ گفت: آری و بعد گفت:گویا شما باور نمی کنید که اینها اولاد من باشند.زیرا می بینید آنها سـفیدپوست و من سیاه چهره ام!؛ گفتیم: آری اختلاف رنگ و شکل تو و آنها موجب تعجب ماست.
میزبان ما علت آن را توضیح داد و گفت:مادر این بچهها فرنگی است. من او را در زمان سلطنت ملک ناصر پادشان سوریه که جـوان بـودم به عقد همسری خود درآوردم.من پرسیدم چطور شد که با این زن مسیحی ازدواج نمودی؛ او گفت: داستان ما بسیار شگفت انگیز و شنیدنی است.گفتم:خواهش می کنم ماجرا را برای ما نقل کن و آن را به ما هـدیه نـما.
میزبان گفت: من در این شهر کتان می کاشتم.یک سال محصول کتان خود را که پانصد دینار زر سرخ صرف کشت و چیدن آن نموده بودم؛ به بازار آورده در معرض فروش قرار دادم.ولی هنگام فروش بیش از پانـصد دیـنار که خرج آن کرده بودم، خریدار پیدا نکرد. ناگزیر کتان را به قاهره حمل نمودم،در آنجا هم زاید بر آن مبلغ به فروش نرسید.در قاهره شخصی به من گفت:محصول خود را به شام ببر کـه بـازار خـوب دارد.من نیز کالا را به شام بـردم ولی در آنـجا هـم چیزی بر قیمت آن افزوده نگشت.
بالاخره به شهر«عکا»رفتم و قسمتی را فروختم و مغازهای اجاره کرده کالای خود را در آن گذاشتم تا با فرصت کـامل تـدریجا بـقیه آن را به فروش برسانم.
در یکی از روزها که در مغازه نـشسته بـودم زن جوان فرنگی از جلو مغازه من گذشت که مرا فریفته خود کرد. در عکا زنان فرنگی با روی باز در کوچه و بازار مـی گردند.زن جـوان بـرای خرید کتان به مغازۀ من آمد.دیدم زنی زیبا و رخساری خـیره کننده دارد به طوری که مرا سخت تحت تأثیر قرار داد.
من مقداری کتان ارزان تر از قیمت معمولی کشیده به وی فروختم پس از چند روز دوباره آمـد و مـقداری دیـگر خرید.این بار من بیش از دفعه اول او را ملاحظه کردم.یک روز دیگر نیز بـرای سـومین بار آمد و من مانند آن دو نوبت با او معامله نمودم.
در اثنای این آمد و رفت و داد و ستد احساس کردم که او را از صـمیم دل دوسـت مـی دارم پس به پیرزنی که ملازم او بود،گفم:من به این زن دل بستهام و او را دوست دارم،ممکن است وسـیلۀ مـلاقات مـا را فراهم آوری؟ پیرزن رفت و راز دل مرا به اطلاع او رسانید و سپس برگشت و آمادگی او را اعلام داشت و گفت:او هم می گوید:از ایـن مـلاقات و آشـنائی بیشتر ما هر سه نفر خشنود خواهیم بود.
ب پیرزن گفتم:منم قبلا در راه مـحبت او هـنگام معامله با وی مسامحه کردم ؛و اکنون هم پنجاه دینار به رایگان در اختیار او خواهم گذاشت پیـرزن آن مبلغ را از مـن گرفت و گفت:ما امشب نزد تو خواهیم بود.من هم رفتم و آنچه برایم امـکان داشـت و شایسته بزم آن شب بود تهیه نمودم......
ادامه دارد!
#کپی_حرام!