eitaa logo
🌷دایرةالمعارف شهدا🌷
228 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
3.6هزار ویدیو
14 فایل
⭕این کانال حاوی مطالب مربوط به شهدای انقلاب ، شهدای جنگ تحمیلی ، شهدای ترور ، شهدای محور مقاومت و شهدای مدافع حرم می باشد. شامل زندگی نامه و ابعاد شخصیتی شهدا🌷 🆔 @shohada_tmersad313 ❤زندگی زیباست اما شهادت زیباتر❤
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی تو زندگی جهادی آقا محسن دقت کردم، متوجه یه چیز شدم محسن تو اردوهای و کارای جهادی به یه چیز مهم رسیده بود که خیلی حرف مهمیه می گفت: 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
کنار کار فرهنگی و اردوهای جهادی و...، هم از دستش در نمیرفت... مگه میشه عشق حسین، تو رو به پیاده روی اربعین نکشونه. 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
دوستش میگه: همیشه تو روی_اربعین، یه دستش می گرفت و میشد از همه و بود. اگه کسی عقب می افتاد، محسن همراهیش میکرد☺️ 🌸🌿🌸🌿🌸
یه بار موقع رسیدن به ، قبل از ورود به صحن حضرت ابالفضل، یه جوان قد بلند، از لابه لای جمعیت ما رو پیدا کرد و کارت موکب «جهرمی ها» رو بهمون داد...تعجب کردیم😳 با اینحال برا استراحت رفتیم به همین موکب😊. یه شب که فقط من و محسن تو چادر مونده بودیم، شخصی اهل جهرم اومد به چادرمون و خواست که باهاش بریم به چادر ها که ورودی موکب قرار داشت ... باز هم متعجب شدیم، اما رفتیم. اونجا رو دیدیم که از عوامل دفتر آیت الله بهجت بود. کلی ما رو تحویل گرفت و صورت هر دوتامون رو بوسید😘😊برام این اتفاق جالب بود. 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
جالب تر اینکه خودش هم رو نفسش خیلی کار میکرد..🔺 از روزه گرفتن و نماز خوندن و ۴۰ هفته جمکران رفتن بگیر تا کمک به نیازمندان و احترام به والدین وهمسر و..،همه کاری میکرد تا در صف آدمیت واقعی قرار بگیر 🌸🌿🌸🌿🌸
راستی میدونین مهریه ی زهرا خانم چی بود؟🤔 بخونید👇👇 یه سکه به نیت یگانگی خدا🌷 ۵ مثقال طلا به نیت ۵ تن آل عبا...۱۲ شاخه گل نرگس به نیت امام زمان... ۱۴ مثقال نمک به نیت نمک زندگی...۲۴ هزار صلوات...و حفظ کل قرآن با ترجمه توسط آقا محسن💚 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
زهرا خانم میگه: محسن تا قبل رفتنش به سوریه، بیشتر قرآن رو حفظ کرده بود😌 وقتی بار اول داشت میرفت، من کل ام رو بهش بخشیدم☺️ 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
ثمره زندگی محسن و زهرا، یه پسر کوچولوی ۲ ساله است بنام علی😘😘 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
آقا محسن، تحصیلاتش رو در رشته تکنولوژی کنترل تو مرکز آموزش علمی کاربردی علویجه ادامه داد و بعد از فارغ التحصیلی، تو دوره عقدش، رفت و از سال ۱۳۹۳، رسما رفت به لشکر زرهی ۸ نجف اشرف اصفهان و شد انقلاب اسلامی🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
تو کارش نبود. واقعا برا رضای خدا و با اخلاص کار میکرد...❣ می گفت: تو یکی از حسینیه های اصفهان، هر سال ایام محرم، ۴۰ شب برنامه برگزار میشد. محسن هر شب ۵۰، ۶۰ کیلومتر از نجف آباد می کوبید و میومد اصفهان تا این مجلس باشه...از نماز مغرب تا پاسی از شب می موند و خادمی میکرد و آخر شب برمی گشت نجف آباد... 👈وقتی برا پذیرشش اومد پیشم، بهم تا چیز گفت؛ اینکه کارایی رو بهم بسپرید که اون پشت مشت ها باشه و دیده نشه.... و اینکه هرچی کار سخت هست رو بدید من انجام میدم .... یادمه بعضی شبها خیلی خسته میشد، بهش می گفتم: ببخشید! امشب خیلی خسته شدی😥😥 می گفت: حاجی! این که چیزی نیست. برا امام حسین فقط باید داد😭😭 هم سر دادی داداش😭😭😭 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
چند روز قبل از ماه محرم سال ۹۴ بود که عزم کرد... خانمش اون ایام باردار بود.. به زهرا گفته بود که به کسی نگه داره میره سوریه، مبادا جلوش رو بگیرن... رفت و ۲ ماه اونجا موند و برگشت😊 خانمش میگه: وقتی برگشت، تا منو دید، اومد بغلم کرد و گفت: زهرا! دعا کن دوباره قسمتم بشه😔 انگار بی تاب تر شده بود😔😔 دو تا از دوستاش به نامهای موسی جمشیدیان و پویا ایزدی شهید شده بودند🌹🌹 می گفت: چرا من شهید نشدم؟ حتما یه جای کار اشکال داره😢😢😢 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
میگن هر کاری فکر کنید کرد تا دوباره قسمتش بشه، بره ... نماز مستحبی خوند؛ روزه گرفت؛ ختم قرآن کرد؛ خلاصه هرچی که به ذهنش رسید، انجام داد تا اینکه فهمید باید رضایت مامان زهرا و بابا محمدرضا رو داشته باشه... برا همین شال و کلاه کرد و ۱۰ روز بردشون مشهد❤️ ❣قربون امام رضا برم که خیلی از مدافعان حرم و حریممون، برات شهادتشون رو از ایشون گرفتن... ۱۰ روز ماه رمضون مشهد بودن. مامان زهرا میگه: این ۱۰ روز، تموم مدت تو حرم بود؛ فقط افطار و سحر می دیدیمش🍲🍲 چند روز آخر افطار و سحر هم نمیومد😢😢 شب بیست و یکم، دیدم خیلی بی تابی میکنه، سپردمش به حضرت زینب و رضایت دادم که بره😔 🌹نذر کرده بود اگه مامان و باباش رضایت دادن، کف پاشون رو . این کلیپ رو ببینین ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️