وقتی تو زندگی جهادی آقا محسن دقت کردم، متوجه یه چیز شدم محسن تو اردوهای و کارای جهادی به یه چیز مهم رسیده بود که خیلی حرف مهمیه می گفت:
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
کنار کار فرهنگی و اردوهای جهادی و...، #اربعین هم از دستش در نمیرفت... مگه میشه عشق حسین، تو رو به پیاده روی اربعین نکشونه.
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
دوستش میگه: همیشه تو #پیاده روی_اربعین، یه #پرچم دستش می گرفت و #عملدار میشد از همه #صبورتر و #باگذشتتر بود. اگه کسی عقب می افتاد، محسن همراهیش میکرد☺️
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸
یه بار موقع رسیدن به #کربلا، قبل از ورود به صحن حضرت ابالفضل، یه جوان قد بلند، از لابه لای جمعیت ما رو پیدا کرد و کارت موکب «جهرمی ها» رو بهمون داد...تعجب کردیم😳 با اینحال برا استراحت رفتیم به همین موکب😊. یه شب که فقط من و محسن تو چادر مونده بودیم، شخصی اهل جهرم اومد به چادرمون و خواست که باهاش بریم به چادر #پاکستانی ها که ورودی موکب قرار داشت ... باز هم متعجب شدیم، اما رفتیم. اونجا #سیدی رو دیدیم که از عوامل دفتر آیت الله بهجت بود. کلی ما رو تحویل گرفت و صورت هر دوتامون رو بوسید😘😊برام این اتفاق جالب بود.
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
جالب تر اینکه خودش هم رو نفسش خیلی کار میکرد..🔺 از روزه گرفتن و نماز خوندن و ۴۰ هفته جمکران رفتن بگیر تا کمک به نیازمندان و احترام به والدین وهمسر و..،همه کاری میکرد تا در صف آدمیت واقعی قرار بگیر
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸
راستی میدونین مهریه ی زهرا خانم چی بود؟🤔#خودتون بخونید👇👇
یه سکه به نیت یگانگی خدا🌷 ۵ مثقال طلا به نیت ۵ تن آل عبا...۱۲ شاخه گل نرگس به نیت امام زمان... ۱۴ مثقال نمک به نیت نمک زندگی...۲۴ هزار صلوات...و حفظ کل قرآن با ترجمه توسط آقا محسن💚
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
زهرا خانم میگه: محسن تا قبل رفتنش به سوریه، بیشتر قرآن رو حفظ کرده بود😌 وقتی بار اول داشت میرفت، من کل #مهریه ام رو بهش بخشیدم☺️
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
ثمره زندگی محسن و زهرا، یه پسر کوچولوی ۲ ساله است بنام علی😘😘
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
آقا محسن، تحصیلاتش رو در رشته تکنولوژی کنترل تو مرکز آموزش علمی کاربردی علویجه ادامه داد و بعد از فارغ التحصیلی، تو دوره عقدش، رفت #سپاه و از سال ۱۳۹۳، رسما رفت به لشکر زرهی ۸ نجف اشرف اصفهان و شد #پاسدار انقلاب اسلامی🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#ریا تو کارش نبود. واقعا برا رضای خدا و با اخلاص کار میکرد...❣ می گفت: تو یکی از حسینیه های اصفهان، هر سال ایام محرم، ۴۰ شب برنامه برگزار میشد. محسن هر شب ۵۰، ۶۰ کیلومتر از نجف آباد می کوبید و میومد اصفهان تا #خادم این مجلس باشه...از نماز مغرب تا پاسی از شب می موند و خادمی میکرد و آخر شب برمی گشت نجف آباد... 👈وقتی برا پذیرشش اومد پیشم، بهم #دو تا چیز گفت؛ #اول اینکه کارایی رو بهم بسپرید که اون پشت مشت ها باشه و دیده نشه.... و #دوم اینکه هرچی کار سخت هست رو بدید من انجام میدم .... یادمه بعضی شبها خیلی خسته میشد، بهش می گفتم: ببخشید! امشب خیلی خسته شدی😥😥 می گفت: حاجی! این که چیزی نیست. برا امام حسین فقط باید #سر داد😭😭
#آخرش هم سر دادی داداش😭😭😭
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
چند روز قبل از ماه محرم سال ۹۴ بود که عزم #سوریه کرد... خانمش اون ایام باردار بود.. به زهرا گفته بود که به کسی نگه داره میره سوریه، مبادا جلوش رو بگیرن... رفت و ۲ ماه اونجا موند و برگشت😊 خانمش میگه: وقتی برگشت، تا منو دید، اومد بغلم کرد و گفت: زهرا! دعا کن دوباره قسمتم بشه😔 انگار بی تاب تر شده بود😔😔 دو تا از دوستاش به نامهای موسی جمشیدیان و پویا ایزدی شهید شده بودند🌹🌹 می گفت: چرا من شهید نشدم؟ حتما یه جای کار اشکال داره😢😢😢
#شهید_محسن_حججی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
میگن هر کاری فکر کنید کرد تا دوباره قسمتش بشه، بره #سوریه... نماز مستحبی خوند؛ روزه گرفت؛ ختم قرآن کرد؛ خلاصه هرچی که به ذهنش رسید، انجام داد تا اینکه فهمید باید رضایت مامان زهرا و بابا محمدرضا رو داشته باشه... برا همین شال و کلاه کرد و ۱۰ روز بردشون مشهد❤️
❣قربون امام رضا برم که خیلی از مدافعان حرم و حریممون، برات شهادتشون رو از ایشون گرفتن...
#خلاصه ۱۰ روز ماه رمضون مشهد بودن. مامان زهرا میگه: این ۱۰ روز، تموم مدت تو حرم بود؛ فقط افطار و سحر می دیدیمش🍲🍲 چند روز آخر افطار و سحر هم نمیومد😢😢 شب بیست و یکم، دیدم #محسنم خیلی بی تابی میکنه، سپردمش به حضرت زینب و رضایت دادم که بره😔
🌹نذر کرده بود اگه مامان و باباش رضایت دادن، کف پاشون رو #ببوسه. این کلیپ رو ببینین
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️