13.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#امربهمعروف خواهر حاج احمدمتوسلیان با همراهی دختران_انقلاب
🌹 با بیان خاطره ای از حساسیت حاج احمد متوسلیان روی #حجاب
#حجابتوصیهشهدا
#شهیدحاجاحمدمتوسلیان
#اللهمعجللولیکالفرج
@shohaday_gommnam
🦋 اگر میخواهید نذری کنید،
فقط گناه نکنید !
🍃 مثلا نذر کنید یک روز گناه نمیکنم
🎁 هدیه به آقا صاحب الزمان(ﷻ)
یکی از مجربترین کارها برای آقاست! 👌🏻
#شهید_مجید_سلمانیان
#ترک_گناه #نذر_حاجت_روایی
#امام_زمان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
@shohaday_gommnam
رشته کوههای «زاگرس» آنگاه که درازای خود را به منطقه ی «اورامانات» میرساند، شکوهش را، بیش از پیش، به رخ آسمان میکشد و شانههای ستبر و سترگش را بر پیشانی آن میساید. در دل این کوههای باصلابت، مردمانی زیستهاند که تاریخنگار، یاد رشادتها و دلیریهای آنان را در اوراق ماندگار خود ثبت کرده است. یکی از آن دلیرمردان ایرانی، #شهیدمحمدجعفرکریمی» است که در «#نیمه_پنهان_ماه» سرگذشتش را خواهید شنید.
#اللهمعجللولیکالفرج
@shohaday_gommnam
#متنبند۱۳استغفار
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
۱۳-اللَّهُمَّ وَ أَسْتَغْفِرُكَ لِكُلِّ ذَنْبٍ تَوَقَّعْتُ فِيهِ قَبْلَ انْقِضَائِهِ تَعْجِيلَ الْعُقُوبَةِ فَأَمْهَلْتَنِي وَ أَدْلَيْتَ عَلَيَّ سِتْراً فَلَمْ آلِ فِي هَتْكِهِ عَنِّي جَهْداً فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اغْفِرْهُ لِي يَا خَيْرَ الْغَافِرِينَ.
بند ۱۳: بار خدایا ! از تو آمرزش میطلبم برای هر گناهی که تعجیل عقوبت را قبل از پایان یافتن گناه توقع داشتم ولی مهلتم دادی و پرده ی پوشش رابر من افکندی و با این همه از هیچ کوششی در هتک آن فروگذار نکردم، پس محمد و آل محمد درود فرست و این گونه گناهانم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان!
#اللهمعجللولیکالفرج
@shohaday_gommnam
#ڪلامشهدا
یکی از تڪه ڪلامهایش
این بود ڪه
نماز رو ول ڪن خدا رو بچسب...😉
جملهاش برایم خیلی عجیب بود🙄
وقتۍ از او پرسیدم ڪه
چرا این را میگوید
خندید و دستی به شانهام زد
و گفت↓
داداش یعنی اینڪه توی نمازت
باید به دنبال خدا باشی
و فقط خدا رو ببینی...!😊
#شهیدمصطفیصدرزاده
#اللهمعجللولیکالفرج
@shohaday_gommnam
🌷 #دختر_شینا – قسمت 94
✅ فصل هجدهم
💥 فردا صبح زود پدرشوهرم آمد سراغ صمد. داشتم صبحانه آماده میکردم. گفت: « دیشب خواب ستار را دیدم. توی خواب کلافه بود. گفتم ستارجان! حالت خوب است؟! سرش را برگرداند و گفت من صمدم. رفتم جلو ببوسمش، از نظرم پنهان شد. »
بعد گریه کرد و گفت: « دلم برای بچهام تنگ شده. حتماً توی خاک دشمن کنار آن بعثیهای کافر عذاب میکشد. نمیدانم چرا از دستم دلخور بود؛ حتماً جایش خوب نیست. »
💥 صمد که میخواست پدرش را از ناراحتی درآورد، با خنده و شوخی گفت: « نه بابا. اتفاقاً خیلی هم جایش خوب است. ستار الان دارد برای خودش پرواز میکند. فکر کنم از دست شما ناراحت است که اینطور اسمهای ما را به هم ریختید. »
💥 چشم غرهای به صمد کردم و لب گزیدم. صمد حرفش را عوض کرد و گفت: « اصلاً از دست من ناراحت است که اسمش را برداشتم. »
بعد رو کرد به من و گفت: « حتی خانمم هم از دستم ناراحت است؛ مگر نه قدم خانم! »
شانه بالا انداختم.
گفت: « هر چه میگویم تمرین کن به من بگو حاج ستار، قبول نمیکند. یک بار دیدی فردا پسفردا آمدند و گفتند حاج ستار شهید شده، باید بدانی شوهرت را میگویند. نگویی آقا ستار که بردارشوهرم است، چند وقت پیش هم شهید شد. »
این را گفت و خندید. میخواست ما هم بخندیم. اخم کردیم. پدرش تند و تیز نگاهش کرد.
ادامه دارد...