شهدای غریب شیراز 🇮🇷
#ﻃﺮﺡ_ﺧﺎﻧﻪ_ﺗﻜﺎﻧﻲ_ﺧﺎﻧﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺷﻬﺪا ﺑﺮاﻱ ﺩﻭﻣﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﻣﺘﻮاﻟﻲ #ﻟﻂﻔﺎ اﮔﺮ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ #ﺷﻬﻴﺪﻱ ﻣﺪ ﻧﻆﺮ ﺩاﺭﻳﺪ اﻃﻼﻉ ﺑﺪﻫﻴﺪ
ﻫﻤﺴﻨﮕﺮﻫﺎ و ﺧﺎﺩﻣﻴﻦ ﺷﻬﺪا
اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ اﺯ اﻭﻝ اﺳﻔﻨﺪ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻴﻢ ﻃﺮﺡ ﺭا ﺁﻏﺎﺯ ﻛﻨﻴﻢ
اﮔﻪ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﺷﻬﻴﺪﻱ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﻟﻂﻔﺎ ﺳﺮﻳﻌﺘﺮ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻫﻴﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﻳﺰﻱ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﺧﺎﺩﻣﻴﻦ ﻗﺮاﺭ ﺑﮕﻴﺮﺩ:
@Khadem_sh_shiraz
🌷🌷🌷
#ﺧﺎﻧﻪ_ﺗﻜﺎﻧﻲ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺷﻬﺪا
جای شهید ذالفقاری خالی ڪه...😔
ازش پرسیدن:
براچی اومدی سوریه؟گفت اومدم انتقام سیلی حضرت زهرا(س)رو بگیرم💔
اعتقاد داشت چشمی که به گناه عادت کنه شهید نمیشه
#شهیدمحمدهادےذالفقاری
#سالروزشهادت
#یادش_باصلوات
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
4_5769267906147779908.mp3
زمان:
حجم:
2.74M
✧✦•﷽ ✧✦•
🎧 #بشنوید🎧
یکی از شهدا بهم گفت......
#روایتگری
راوی: سردار حاج محمد احمدیان
#نجوای_عشق
#ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩﺩاﻧﻠﻮﺩ
@shohadaye_shiraz
🌷🌸🌷🌸🌷
روز شهادت حضرت زهرا( سلام الله علیه) بود. به همراه جمعی از فرماندهان لشکر برای بررسی خط عراق در سنگر دیدگاه کوه گیسکه بودیم. در حال دیدن خط با دوربین بودیم که آتش خمپاره عراق شروع شد. خمپاره ها به سنگر ما نزدیک می شد. [شهید] مسلم شیرافکن روی دیواره ورودی سنگر، روی گونی های خاک نشسته بود. به مسلم گفتم: داخل سنگر جا نیست، از مسیر کانال برو پایین!
تا مسلم رفت، خمپاره ای روی ورودی گونی ها، جایی که مسلم نشسته بود اصابت کرد. صدای آه و ناله در سنگر بلند شد.
انگشت سبابه دست چپم به پوستی آویزان بود. غلامرضا کرامت شانه به شانه ام به دیواره سنگر تکیه داده و نشسته بود. گفتم: کرامت برو پایین کوه و بگو برانکارد بیارن!
دیدم بی آنکه به من جواب بدهد، فقط می خندد وتکان نمی خورد. چشمم رفت روی سینه اش، خون، آرام از سینه اش روی لباسش جاری بود😭. چشم چرخواندم. بقیه زنده بودند، اما بیشتر بچه ها ترکشی دشت کرده بودند. اما کرامت شده سپر بلای ما و نگذاشته بود ترکش ها به آخر سنگر بیاید...
#شهید_غلامرضا_کرامت
#شهدای_فارس
تولد: 1341،
سمت: فرمانده گردان ادوات لشکر 19 فجر
شهادت: 4 اسفند 1363، سومار
🌹🌹🌹🌹
ڪانـــــالــــ_ﺷﻬـــﺪاے_غــــریــــــبــــ_ﺷﻴــﺮاﺯ
ﻓﺮﻫﻨﮓﺷﻬﺪاﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﻢ
@shohadaye_shiraz
دنیایم رابا شما
آذین بستہ ام..تا با شمانفس بڪشم...
با شما زندگے ڪنم
تا مگر روزے
مثل شما بشوم...روزی ڪنار نامم
بنویسند #شهیــد...
#صبحتون_شهدایی🌷
🌷 🌹🌹🌹🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ:
@shohadaye_shiraz
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﺪ:
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
🌾یاد شهدا والفجر ۸🌾
🌷مسؤل تسلیحات بود. یک شب برای دیدنش رفتم. گفت بریم سری به اسلحه خانه بزنیم, چند روز دیگه بچه ها نیاز دارند. فاصله سنگرش تا انجا مسافت نسبتا طولانی بود. پیاده حرکت کرد. گفتم خسته می شی!
گفت اولا این همه رزمنده دارن این مسیر را پیاده می رن, ما هم مثل همه, بعد ماشین اینجا ممکنه نیاز بشه!
رفتیم و برگشتیم. یک جعبه مهمات گوشه سنگرش بود. بازش کرد,وسایل شخصی اش در ان بود. یک نخ و سوزن در اورد و شروع کرد به وصله زدن شلوارش. چند جای وصله دیگر هم روی شلوار بود. گفتم این چه کاریه, بیا بریم تدارکات, یه شلوار نو بگیر!
گفت:نه, برای رزمنده های دیگه ممکنه نیاز بشه!
گفتم:انقدر شلوار زیاد هست, که یکی شما بگیری اتفاقی نمی افته!
گفت :وقتی این شلوار من هنوز میشه ازش استفاده کرد و من یه شلوار نو بگیرم فردا قیامت جواب خدا رو چی بدم؟
🌷محله ما هنوز جاده کشی نشده و رفت و امد ماشین در ان خیلی کم بود تا خیابان اصلی حدود دوکیلومتر راه بود. روزها همسایه هایی که ماشین داشتند همدیگر را می رساندند, شب ها که دیگر هیچ...
ان شب از سردرد در خانه افتاده بودم که علی امد. سریع مرا روی دوش کشید تا خیابان اصلی اورد تا به یک ماشین رسد و مرا برد دکتر. وقتی برگشتیم, چشمم افتاد به یک ماشین سپاه که جلو در بود.گفتم این مال کیه؟
گفت من با این امدم به ماموریت می رفتم گفتم حالی از شما بپرسم.
گفتم مادر, پس چرا با این مرا نبردی دکتر؟
گفت اگر شما را سوار این می کردم,ان دنیا باید جواب پس می دادم چون این بیت الماله!
🌷باران شدیدی می امد. زمین شده بود شل و گل راه رفتن روی ان مکافات بود. ساعت ۳ نیمه شب بود که از خواب پریدم, جای علی خالی بود. گفتم حتما رفته وضو بگیره!
یادم افتاد به بشکه اب که شب خالی شده بود, با خودم گفتم علی حوصله اش میشه, پانصد متر زیر بارون تا سد گتوند برای وضو بره و برگرده!
از روزنه سنگر چشم به بیرون دوختم, دیدم علی پاچه های شلوار را داده بالا, با پای برهنه, دو سطل اب را از سد می اورد به سمت دستشویی. سطل ها را خالی کرد و دوباره برگشت سمت سد...
اذان که برای وضو رفتم, بشکه ها لب تا لب اب بود, نمی دانم چند بار این مسیر را با پای برهنه رفته و برگشته بود...
🌷گفتم داداش پنج ساله جبهه ای, نگفتی چه کار می کنی؟
گفت اگه رزمنده ها قبول کنند, برای وضو اب می ریزم روی دستشون!
گفتم دیگه؟
گفت هیچ!
گفتم چرا هیچ وقت تلوزیون نشونت نمیده!
خندید و گفت من از دوربین فرار می کنم, اما این بار به زور از من فیلم گرفتند. این بار اگر بر نگشتم, حتما در تلویزیون مرا می بینید!
رفت و ۵۵ روز بعد شهید شد.
🌷وارد فاو شده و خط را شکسته بودیم. ۱/۵ -۲ شب بود. همه کادر گردان کنار یک سنگر جمع شدند, حاج مهدی زارع, سید محمد کدخدا و علی. حاج مهدی به علی گفت من و سید از راست می رویم, تو از چپ برو و سنگر های باقی مانده را پاکسازی کن.
من پیک علی بود, با دو بسیجی دیگر دنبالش راه افتادیم. ده قدم نرفته بودیم که در لحظه ای یک عراقی درشت هیکل از پشت یک برامدگی بلند شد و یک رگبار به سینه علی گرفت. علی افتاد. بلند شد چرخید و همان مسیری را که امده بودیم برگشت و نشست همانجا که که جدا شده بودیم. من هم افتادم زیر پای همان عراقی. هوا تاریک بود.عراقی دوباره در کمینش نشست. نیم خیز شد تا مسیر را چک کند, صورتش یک وجب با صورت من فاصله داشت, نفس گرم و بد بویش به صورتم می خورد. با ترس فقط وجعلنا می خواندم که ندیدم. تنها چند نارنجک داشتم, که زیر بادگیر و پیراهنم گیر کرده بود. به سختی یکی را بیرون کشیدم, ضامنش را کشیدم و گذاشتم زیر پای عراقی, خودم هم چسبیدم به زمین, تا هشت شمردم.اتفاقی نیافتاد . یکی نارنجک دیگر بیرون اوردم, ضامنش را که کشیدم نارنجک اول منفجر شد, ناگهان یک دست بریده که یک کلاش دستش بود افتاد جلویم. نارنجک در دستم را پرت کردم و چند بار از ترس فریاد کشیدم...
بلند شدم و دویدم سمت علی. فکر می کردم چون راه رفت, حتما سالم است. کنارش نشستم و گفتم علی کشتم, کشتمش..
با بی حالی گفت منو ببر عقب.
گفتم من نمی تونم. دست زدم ببینم کجایش تیر خورده تا ببندم. دستم در سینه اش فرو رفت. احساس کردم بدنش ریش ریش شده. از جلو عقب رگبار گلوله به تنش نشسته بود.چفیه ام را روی سینه اش کشیدم...
🌷بعد از شهادت علی بود, حاج مهدی زارع و سید محمد کدخدا امدند خانه ما. گفتند شما می دانید علی چه کاره بود؟
گفتیم نه!
حاج مهدی گفت:الان یک کار کوچک علی را بر عهده من گذاشتند که مسؤلیت سنگینی است، بعد هم ادامه داد نگران نباشید ما با علی یکی هستیم. علی در پیچ دارالرحمه منتظر ما ایستاده است تا به او برسیم.
🌷🌾🌷
#شهیدعلی_حسن_پور
#شهدای_فارس
شهادت:۱۳۶۴/۱۱/۲۱-فاو
معاون گردان امام حسین(ع)-لشکر ۱۹ فجر
🌷🌷🌷
🍁🍁🍁🍁
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ:
@shohadaye_shiraz
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﺪ:
http://eitaa.com/joinchat/2304966
📖 #خاطرات_شهدا
یڪی از تفریح های ما حضور در گلزار شهدا بود ؛ 😊
بین قطعہ ها قدم می زدیم و سن شهدا را نگاه می ڪردیم ...
یڪ بار بهش گفتم : محمد ما ڪه بمیریم چون من دختر شهید هستم من را قطعہ خانواده شهدا دفن می ڪنند اما داماد شهید را ڪه نمی آورند ! 😇
بعد هم خندیدم .
با جدیت گفت : قبل اینڪه تو بخواهی بروی آن دنیا من بین این شهدا خوابیدم ...!😍
#شهید_محمد_حسین_مرادی
🔻ولادت : ۶۰/۷/۳۰
🔺شهادت : ۹۲/۸/۲۸
🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#حضرت_ام_البنین
جای زهرا ، بعد زهرا، مثل زهرا مادری
هرچه مادر هست قربان چنین نامادری...
#ﻭﻓﺎﺕ ﺣﻀﺮﺕ ﺗﺴﻠﻴﺖ▪️▪️
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌾اخر شب با سید محمد به گلزار شهدا رفتیم.
حس می کردم من را به اینجا کشیده است تا به من خبری بدهد. گفتم: سید چی شده، امشب یه حالی هستی، نکنه تو هم قصد رفتن داری، نکنه تو را هم صدا زدن!
گفت: آره، زمان جدایی ما از هم رسیده، به قولاً هذا فراقٌ بینی و بینک.
دستش را در زیر پیراهنش کرد و بسته ای که روی آن را چسب زده بود، بیرون آورد، آن را به سمت من گرفت و گفت: این امانت پیش شما باشد، البته زمان زیادی نیاز نیست آن را نگه داری. تا زنده هستم این موضوع بین خودمان باشد.
با ناباوری بسته را که یک پاکت مقوایی چسب کاری شده بود را گرفتم. گفتم: سید این چیه؟
گفت: سید تو برای من مثل برادر هستی، می خواهم رازی را به تو بگویم. تو فقط گوش کن و تا زمانی که زنده هستم...
بی اختیار لبخند زیبایی روی لبش آمد و ادامه داد: که زیاد هم طول نمی کشد به کسی نگو. اگر در این مدت حتی مادرم هم فهمید، خدا شاهد است تو را حلال نمی کنم. وقتی هم فهمیدی از من نپرس چرا و چطور و چه وقت خودم این را فهمیدم.
سراپا گوش شده بودم. سید محمد گفت: فردا شب عازم جبهه جنوب هستم. دیگر اختیار ماندن یا نماندنم دست خودم نیست. به لطف خدا و اهل بیت علیه السلام، من را هم صدا زده اند و هفته آینده پنجشنبه جسدم را برای تشییع به همین جا می آورند. آن روز این بسته را باز کن. این وصیت نامه من است. هم آن را با دست نوشته ام و هم در نوار کاست با صدای خودم ضبط کرده ام.
گفتم: سید محمد، تو تنها سرمایه مادرت هستی. جز تو کسی را ندارد. فکرش را کردی بعد از تو چه بکند. بعد تو چگونه تنهایی زندگی کند؟
سید ساکت و آرام می رفت. وقتی اصرار های من را دید گفت: سید فکر می کنی، گذشتن از این مرحله،[ رها کردن مادرم] برایم آسان است؟ نه بخدا. من هم احساس دارم. تعلق و آرزویی دارم. اما به لطف خدا و با توکل به خدا توانستم از این مرحله به سلامت رد شوم...
هفته بعد که وصیتش باز شد. نوشته بود، مادر تو مثل حضرت ام المبنینی، هر دو همه پسرانتان را در راه خدا دادید...[ سید محمد تک فرزند مادرش بود و مادر بعد از او تنها شد، تنهای تنها.]
🌾راوی سید کمال خردمندان
🌸🌷
#شهیدسیدمحمدشعاعی
#شهدای_فارس
📚از مجموعه #داستان_های_سرزمین_مادری
📄برشی از کتاب #همین_نزدیکی
🌷🌹🌹🌹🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ:
@shohadaye_shiraz
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﺪ:
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz