#ﻳﺎﺩﻱ_اﺯﺷﻬﺪاﻱﺣﺴﻴﻨﻲ
🌹🌹
ﭘﺎﻫﺎﺵ اﺯ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﻣﺸــﻜﻞ ﺩاﺷﺖ.....
ﺷﺐ ﻋﻤﻠــﻴﺎﺕ چشــم هاش از گریه سرخ شده بود.😭😔
گفتم چے شــده سیـــد؟
گـفت: حتمــا" تو هـــم فــکر مے کنے, با این پاے لـنگم نمے تونــم بــیام تو عمــلیات...😞
اما مــن با همیـــن پــا,توے تمـــام آمـــوزش ها, پا به پاے بچه هـــا اومــــدم که بگـــم با یه پای علیـــل هم می شہ از کشـــور دفـــاع کرد و ﻣﻂﻤﺌنــم اگـــر شهـــید شــــدم, جدم #امـــام_حســین (ع) به خاطـــر این پــا ردم نمیکــنہ!
ﺑﺎﻻﺧــــﺮﻩ فرمانــده را راضے کرد...✅
همـــون شب با ذکـــر #یاحســین ع شـــهید شـــد!🌷
#شـــهید_سیـــد_ایاز_خردمنـــدان
#شهــداے_ﻏﺮﻳــﺐ_فارس
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﻢ
#براساس_زندگی_شهید_هاشم_اعتمادی
#منبع_کتاب_چشمهای_شکفته_در_باران
#نویسنده_منوچهر_ذوقی
#قسمت_بیست_و_نهم
🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📝 خورشید تقریباً وسط آسمان رسیده بود که شبح خودرویی در هالهای از گرد و غبار چرخ هایش از دور پیدا شد.قاسم بسیجی جوانی که مسئول ورودی مقر تیپ در امیدیه بود از روی جعبه خالی مهمات بلند شد،کلاش اش را روی شانه جابجا کرد و به استقبال آن تا پشت زنجیری که جلوی ورودی نصب شده بود رفت و با دقت به نزدیک شدن خودرو چشم دوخت.
خودرو پشت زنجیر ترمز گرد و توده خاک به هوا بلند شد خاک معلق جلوی صورتش را کنار زد .پاسدار میانسالی با محاسن و موهای خاکستری ,کنار دست راننده جوانی نشسته بود ,همراه با لبخند نرم گفت:« سلام خسته نباشی»
سلام نو را جواب داد و قدم دیگری به جلو برداشت تا چهره آنها را بهتر ببیند.
_شما هم خسته نباشید بفرمایید.
پاسدار میانسال عجیب اونیفرم برگه را درآورد و به طرف او دراز کرد.
_با برادر هاشم اعتمادی کار داریم.
قاسم با یک نگاه گذرا برگه را خواند و برای اطمینان سوال کرد.
_از کجا تشریف آوردین؟!
_قرارگاه کربلا از بردی مأموریت که پیداست!
_این تانک ها را دور بزنید. برید سمت چپ. احتمالاً داره با بچه ها بازی می کند!
_بازی؟!
_اعتمادی هر وقت بیکار باشه، میره قاطی افرادش فوتبال بازی میکنه!
در محوطه میان تانک ها و نفربرها و دیگر ادوات نظامی، هاشم با تعدادی از افرادش مشغول بازی فوتبال بود .پاسدار با انگشت به کنار زمین بازی اشاره کرد.
_برو اونجا پارک کن!
خودرو را آهسته و بی سر و صدا نگه داشت و هر دو پیاده شدند. راننده جوان که از علت ماموریتش آگاه بود و از همان آغاز کنجکاوی عجیبی برای دیدن هاشم داشت. به همین خاطر نگاهش را بین بازیکنان گرداند او پرسید:« کدومشون اعتمادیه؟! تو میشناسیش؟!»
_کسی که میشناسم از الان تقریبا چهار ، پنج ساله یعنی از سال شصت!
_از سال ۶۰؟!!
_از عملیات آزادسازی خرمشهر .اون وقتا یک جوان ریزه میزه بود!
_یعنی از سال ۶۰ تا حالا جبهه بوده؟!
_من اون موقع دیدمش معلوم نیست از چند وقت قبلش جبهه بوده!
راننده به چشمان او خیره شد تا از رد نگاهش هاشم را پیدا کند, ولی موفق نشد پرسید: «کدومشون هاشمه؟»
پاسدار با انگشت به جوان که توپ را جلو میبرد اشاره کرد
_اوناهاش.
جوان با دقت هاشم را زیر نظر گذراند ناباورانه گفت :اون که خیلی جوونه!
_ظاهراً بله البته سن و سال زیادی هم نداره .فکر می کنم بیشتر از ۲۳ سالش نباشه!
_یعنی تقریباً هم سن و سال من!؟ چطور می خوان چنین مسئولیتی بهش بدن؟!
پاسدار لبخندی زد و گفت: تو مو میبینی و من پیچش مو! حالا صبر کن یکم که باهاش آشنا شدی خودت میفهمی!
هاشم توپ را زیر پا نگه داشت .نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد:
_برید جلو.. روی دروازه!
آن گاه با یک نگاه دیگر دروازه بان را از نظر گذراند و با قدرت تمام ضربه زد.
توپ گرفته از بالای دست دروازهبان گذشت آن دورتر ها به زیر تانک ها غلتید.پاسدار با استفاده از این فرصت دستش را دور دهان حلقه کرد و فریاد زد :هاشم!
هاشم به طرف صدا برگرد او را نشناخته اما پس از لحظه ای با خوشحالی دستانش را در هوا تکان داد.
_سلام خوش آمدی.
با گامهای بلند به سوی آنها دوید.
پاسدار دستانش را گشود و او را در آغوش کشید هاشم نیز با خوشحالی دوست و همرزم قدیمی اش را بوسید.
_چرا اینجا وایسادی؟! لباساتو در بیار بیا تو زمین.
_خیلی ممنون. وقت چندانی نداریم .برای کار مهمی اومدیم اینجا!
قاسم نگاه به جوان انداخت و رو به دوستش کرد.
_برادرمون را معرفی نکردی حاج محمد.
محمد دستی به شانه همراهش زد
_ایشان حسن آقا از افراد قرارگاه کربلا است. تا اینجا در خدمتش بودم.
هاشم با او دست داد
_خیلی خوش اومدی. تو که حتماً اهل فوتبال هستی؟ این حاج محمد ما که میبینی دیگه پیر شده!
حاج محمد با شنیدن این حرف ، قیافه جدی به خود گرفت و آستینش را بالا زد
_صدتا مثل تو رو حریفم. قبول نداری یا علی این گوی و این میدان.
هاشم با علامت تسلیم دستانش را بالا برد
_شوخی کردم حاجی چرا اینقدر بهت برخورد.
حاج محمدعلی بخشی از برگه را درآورد و به دستش داد
_حکم فرماندهی را آوردم از طرف برادر رضایی صادر شده
هاشم با تعجب نگاهی به برگه انداخت
_فرماندهی کجا؟؟
_تیپ.
_کدام تیپ؟!
_بعدا میفهمی!
🌿🌹🌿🌹🌿🌹
ادامه دارد...
در واتس اپ👇
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
در ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
5.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن چیزی که امام حسین (ع) و دیگر شهدا برای آن شهید شدند؛
از زبان #سپهبد_حاجقاسم_سلیمانی🌷
📎ما ملت امام حسینیم
🌷🌹🌷🌹
بانشرمطلب #ڪانال_شهدا را به دیڱران معرفے کنید
j๑ïท ➺
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ﺑﻪ_ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ_ﺭﻭﺯﭘﺰﺷﻚ
🔰فردے بسـیار سخـتکوش، متواضـع و فروتن بود، بطوریکـه خیلـی از شبهـا وقتی هواپیـمای مجروحیـن در شـیراز فرود میآمـد و کار بیمارسـتانها فوقالعـاده شلـوغ میشـد، ما دکــتر فقیـهے را با موتورسیـکلت به بیمارســتانها میرساندیـم و او به درمان و مداواے آنها مشغـول میشـد.
🔰 ماموران سـاواک زیرناخنـم ســوزن فرو کردند، آخ نگفــتم!
زیر سوزن آتش گرفتنـد دم نزدم!
ناخنم را کشیـدند آه نکشـیدم!
با کابل سیمے شروع کردنـد،به شـلاق زدن که تیــمسارپهلوان( فرمانده ساواک فارس) آمد.
نگاهے به من کرد و گفت :
مشت بر سندان آهنی می کوبید!
بالگدبه جانم افتادند.
بیهوش شدم اماحسرت شنیدن آخ رابدل ساواکی هاگذاشتم.
به نقل شهید فقیهی👆
☘🔻☘🔻
#ﺷﻬﻴﺪﺩﻛﺘﺮ ﺳﻴﺪ ﻣﺤﻤﺪ اﺑﺮاﻫﻴﻢ ﻓﻘﻴﻬﻲ
#ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ
#ﺷﻬﺪاﻱﭘﺰﺷﻚ
🌷🌹🌷
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
6.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 به قولت عمل کن #حاج_قاسم...
📎 ویژه شب سوم محرم ، شب #حضرت_رقیه
#ﻳﺘﻴﻢ_ﻧﻮاﺯﻱ ﺣﺎﺝ ﻗﺎﺳﻢ
#ﺷﻬﺪاﺷﺮﻣﻨﺪﻩ_ﺷﻤﺎﻳﻴﻢ
🌹🌷🌹🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ
⭕️ شب سوم محرم ب روایت تصویر....
برگرد تنها یک بغل بابای من باش😭
#ﺭﻗﻴﻪ_ﺟﺎﻥ_اﺩﺭﻛﻨﻲ 🖤
#ﺷﺒﺘﻮﻥ_ﺷﻬﺪاﻳﻲ
🌹◾️🌹◾️🌹
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
☘🌺☘🌺☘🌺
شهدا💫
رد نگاهشان به ماست!
فراموش کردیم سختی مسیرشان را...
گم کردیم رد نگاهشان را...
#سلام🤚
#صبحتون_شهدایی🕊
☘🌺☘🌺☘🌺
@shohadaye_shiraz
با حاج خســـرو ﺁﺯاﺩےنگهبــان بودیــم.
باران تــیر و ترکــش بر ســرمــا بود امــا از آن سهمے نمیبــردیم تا بہ آرزویـمان(شــهادت)برسیم!😞
حاج خســرو شـــروع کرد به خوانـــدن #روضه حضــرت رقیـــه!😭
یک دل ســیر اشـــک ریختیـــم و از خداطلــب شــهادت کردیــم...
صــبح هـــر دو خــواب #مژده_شــهادت دیـدیم!
انگار برات شهادت هردو را #حضرت_رقیہ (س) امضا کـــرد
ﺭاﻭﻱ: ﺷﻬﻴﺪ ﺳﻠﻂﺎﻧﻲ
🌷🌹🌷🌹
#شهــیدبی_سرحاج_شـیرعلے_سلطانی
#شهداےفارس
🌷🌹🌹🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#براساس_زندگی_شهید_هاشم_اعتمادی
#منبع_کتاب_چشمهای_شکفته_در_باران
#نویسنده_منوچهر_ذوقی
#قسمت_سی_ام
🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📝 صدایی از پشت سرشان فریاد زد
_هاشم مگه نمی آیی؟!
برگشت و نگاهی به همبازی هایش انداخت
_بچه ها منتظرم هستند بازی هنوز تموم نشده!
حاج محمد بهت زده نگاهش کرد و به برگه ماموریت اشاره کرد
_پس این چی؟!
هاشم حکم را به او برگرداند
_چشم برای این هم فرصت داریم بزار برای بعد از بازی. حالا هردوتون لباسها رو در بیارید و بپرید توی زمین!
حاج محمد چشم غره رفت
_یعنی چه ؟!انگار متوجه نشدی جریان چیه؟!
_گمانم تو متوجه نشدی !جریان اینکه یک گل دیگه مونده ...یا علی!
اگر راست میگی و هنوز پیر نشدی ،گوی و میدانی که میگفتی حاضره. بفرما!
هنوز آخرین کلمات از دهانش در نیامده بود که برگشت و مشغول بازی شد.حاج محمد به طرف حسن که با تعجب به او زل زده بود برگشت .شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «ظاهراً چارهای نداریم!»و مشغول باز کردن دکمه های عینی فر مشاور وزیر نگاه به ناباوری او به داخل زمین دوید.
🌿🌿🌿🌿🌿
هاشم نشست و به نقشه هایی که در دست او بود، نگاهی انداخت:
_ مثل اینکه جایی داشتین میرفتین؟!
_درسته! یک کم هم عجله دارم .به همین خاطر اگر موافقی بریم سر اصل مطلب. به قول معروف تعارف کم کن و بر مطلب افزا!
هاشم خندید: «در خدمتم»
_بسیار خوب .به خاطر مسئله مهمی ازت خواستم که بیای اینجا .در رابطه با همون حکم فرماندهی تیپ لازمه صحبتهایی بشه!خلاصه اش اینه که فرماندهی کل ضمن قدردانی از زحماتی که در پشت ستاد لشکر کشیدی، دستور داده که از این به بعد تمام فکر و ذکرت را صرف ساماندهی تیپ امام حسن بکنی.
_به چشم!
_حقیقتش را بخوای ، با توجه به سن و سالت ، این تصمیم برای من و خیلی های دیگه عجیب بود .ولی به هرحال فرماندهی کل به خاطر لیاقتی که تا به حال نشون دادی و با توجه به استعداد و علاقه ات ، تصمیم گرفته این کار را به تو واگذار کنه و امیدوارم که مثل همیشه به خوبی انجامش بدی.
_نظر لطف شونه!
_البته ما همگی میدونیم که تشکیل و راه اندازی یک تیپ در بحبوحه جنگ کار آسانی نیست. به خصوص که هیچ امکاناتی هم نداری و تقریباً دست تنها هستی. اما به هر حال کاری هست که باید بشه! در ضمن فرصت زیادی هم نداری .چون به زودی این تیپ باید بازدهی داشته باشه و در عملیات آینده فعالانه شرکت کنه ! ضمنا افراد را هم خودت باید انتخاب کنی. خب دیگه اصل مطلب همین بود اگر سوالی داری بپرس!
_از کجا باید شروع کنم!؟
_برات توضیح میدم! شما در واقع باید گردان قائم را تا حد تیپ ارتقا بدی و تجهیز کنی!
_که اینطور...!!
_من دیگه کاری ندارم. شما فعلاً بگرد و افرادی را که میخوای از بین بچهها انتخاب کن. بعداً درباره جزئیاتش صحبت میکنیم!
از سنگر فرماندهی بیرون رفتند و هاشم پیش از جدا شدن پرسید:«برای انتخاب افراد مثلاً معاونین ،مسئولین ادوات یا پرسنلی یا قسمتهای دیگه احتیاج به نظر و مشورت شما دارم»
_شما پیشنهادات رو بیار من در خدمتم. همه ما روی تو حساب میکنیم. موفق باشی.
_تمام تلاشم رو می کنم!
_غیر از این هم از تو انتظاری نداریم.
غیب پرور رفت و هاشم را با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت. هاشم احساس میکرد کوهی روی شانه هایش گذاشته اند یک لحظه دچار بیم و تردید شد که نکند بتواند این کوه را تحمل کند؟! اما نگذاشت این هراس در دلش لانه کند .نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
توکل به خدا «یا قمر بنی هاشم»
🌿🌹🌿🌹🌿🌹
ادامه دارد...
در واتس اپ👇
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
در ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
بسم ﺭﺏ اﻟﺸﻬﺪا
◾️◾️◾️◾️
🏴الذین اذا أصابتهم مصیبه قالو إنا لله و انا إلیه راجعون
💠 *لشکر عملیاتی همیشه قهرمان و پیروز ۱۹ فجر فارس دوباره در راه امنیت در آغاز ماه محرم در منطقه جنوب شرق کشور (سراوان) دو شهید را تقدیم انقلاب کرد.*
🌷سرهنگ پاسدار #ﺷﻬﻴﺪ «جواد حسیندوست»
🌷سرباز وظیفه #ﺷﻬﻴﺪ «محمدرضا اسکندرینژاد»
◾️◾️◾️◾️◾️
#ﺷﻬﺪاﻱ_اﺳﺘﺎﻥ_ﻓﺎﺭﺱ
#ﺷﻬﺪاﻱﻣﺤﺮﻡ...
🌷🌹🌷🌹
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌞ازآنـجا ڪہ می دانســت شــاید پدرومــادر مانـــع اوبشـــوند ،بدون خبــر ، با عـــده اے از دوسـتان به مرودشـــت رفــته بود تا ثبــت نام کــند و به عنــوان بسیـجے به جبــهه اعـــزام شــود.✅
مادر مطـــلع شــد و به مرودشـــت رفت و ازاوخواهـــش کرد که برگـــردد... .
_لااقل بگـــذار18سالـــت بشود ،بعد برو !!😔
حســـین جواب داد:« مـــادر، من چندیـــن بار با موتـــور جلو ماشــــین زمین خورده ام ونصف موتورم زیرماشـــین رفـــته !! خـــدا هروقت بخواهـــد جان انســـان را می گـــیرد .
حالا هـــر جا مے خواهـــد باشد.
حالا اگر مـــن در جبهــه بمیـــرم بهتر اســـت یا در همـــین جا تصـــادف کـــنم⁉️
آخر هم مادر را راۻے کرد و رفت و چہ زیبا بهتریــن مرڱ را انتخاب کرد ...
#شهید_حســـین_باقـــری
#سالروز_شــهادت
#شهداےفارس 🌷
#ما_ملت_شهادتیم
🌷🌹🌷🌹
#کانال شهدای شیراز
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
12.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ﺣﺘﻤﺎﺑﺒﻳﻨﻴﺪ/نقل یک رویای صادقه از امام حسین علیه السلام در بحبوحه جنگ با داعش 😭
✍راوی: #شهید حاج قاسم سلیمانی
⏪انتشار برای اولین بار✅✅
#ﺷﻬﺪاﻱ_ﺑﻲ_ﺳﺮ
🌷🌹🌷🌹
🔴ﻟﻂﻔﺎ ﺑﺎ ﻟﻴﻨﻚ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻧﺸﺮﺩﻫﻴﺪ ﺗﺎ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪا ﻭاﺭﺩ ﺷﻮﻧﺪ 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb