eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
4.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️ های جمعہ زندگی مان وقف است ما بی حســین شوق نداشتیم مهمان شب جمعه سیدالشهدا (ع).... ﺳﻼﻡ ﻣﺎ ﺭا ﺑﻪ اﺭﺑﺎﺏ ﺑﺮﺳﺎﻧﻴﺪ 🌷 🌷🌷🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌹امروز شھدا میگـــن : 🌿ســلام صبــح بخـــیر ... 🍂 قرارهامون یادتون نره. 🌾 براے خدا ڪار ڪنید و بہ او توڪل ڪنید 🥀مثل ما😊 🤚 🍃 🌸🌹 @shohadaye_shiraz
❣ 💛اے یوسف سفرٺ ڪےبه سر آیدبا دسٺ ٺو ڪے 🌴 عدالٺ ثمر آید 💛از پیڪ ڪے شنوم آمدنٺ را ڪے بانگ انا المهدیٺ از برآید؟! ☘🌹☘🌷 ﻋﺠﻞ ﻟﻮﻟﻴﻚ اﻟﻔﺮﺝ 🌹🌷🌹🌷 : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
✨هنـوزچندماه ازازدواج لیلا و احمد نگذشته بودڪه احـمدتصمــیم گـرفت به زیارت امـام رضـا(ع)برود.😊 قصدش این بودکه بعداآن به جبهه برود و بیشترنگران این بود که درجبهه شهـید شود اما همسرش رابه مسافرتی نبرده باشد.✨ لیلا پرسیـد :مگراین مدت که همه جا با هم بـودیم به شـما سخت گذشته که می خواهی شهـید بشے⁉️😔 احمـد بیـست سـاله تا این سـن همه ی وقـتش را در راه پیـروزے انقـلاب گذاشـتہ بـود و همـین نقـطه ے مشتـرک آنها بود اما تمام حـدیث دلداریشان نبود💞💕 خندیدوگـفت :نه❗ ولیلا جـواب داد :پس مامے رویم آقا امام رضا(ع)وبعـدبرمی گـردیم. واگـرقـرارباشـد سعـادت نصیـب کسے بـشه هردوے ما باهم شهـید می شیم.🥰 درمسـیر برگشت از مشهد،وقتی درمسافـرخانہ اے برای استـراحت ڪوتاه اقامت گزیدند،مـنافقان آن مسافرخانه رابرای ضدیت با نظام اسلامی بمـب گذاری کردند . و آن دو روح به هم پیوسته با هم به دیدار معشـوق شتافتند.💖 * * --🍃─═ঊঈ🌹ঊঈ═─🍃- : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * غیب پرور خیره به سقف است. اشک گونه اش را می‌پوشد. می‌گویم :خوب تو مگه پیش بچه من نبودی ؟؟چطور شد که نفهمیدی چی شد؟ _میگم که ! در حال نماز بودم ۲۰ دقیقه بیشتر نبود که علیرضا رسیده بود. دوتایی ایستادیم به نماز که خمپاره اومد. من که بیهوش نشدم خوب یادمه که وقتی جمال توتونچی از زمین بلندم کرد ،علیرضا سالم بود .ولی حالا تعجب می‌کنم که میفرمایید گتوند هم نبود.!! _به نظرت اسیر نشده؟! _اسیر اصلا تو فکر اسارت علیرضا نباش. عراقیا که دستشان به این خاکریز نرسید! _خوب شاید بعد از مجروحیت شما یه موقع... _نه حاجی. من که همین یه ساعت پیشم خبر اونجا را گرفتم. نه علیرضا اسیر نشده! _پس کجاست بچه ام؟! آقای حاجی تو چرا گریه می کنی؟! این را می‌گویم و میزنم زیر گریه. _ مش عباس چرا گریه می کنی ؟حالا اومدی مثلا به ما دلداری بدی؟! و مچ دستم را فشار میدهد. می‌گویم :حاج غلامحسین تو چه میدونی تو خونه ما چه خبره ؟!چه میدونی که بچه ها دل و حوصله مدرسه رفتن هم ندارند! _ای بابا تو که خودت جنگ دیده ای !!خوب بذار هر چه خدا مقدر کنه! _نمیتونم حاجی.. اگه بچه ام شهید شده باشه بهتره که اسیر اون از خدا بی‌خبر های بعثی بشه. _من حاضرم به جان علیرضا قسم بخورم که اسیر نشده .حرفی داری؟! _پس نگو خبر نداری!! اگر خبر نداشتی که تا چشمت به من افتاد گریه نمیکردی؟! _آقای هاشمی نژاد من از دیروز تا حالا کارم اشک ریختنه. مال حالا که نیست. درسته که جبهه رفته ای و جنس جنگ رو میفهمی.اما شلمچه جور دیگه بود. تو که نبودی ببینی پشت نهر جاسم چه اتفاقاتی افتاد .نبودی ببینی در نهر هسجان چه گذشت!باور کن هر دقیقه اقلاً سه نفر در آنجا شهید میشدند. چطور گریه نکنم وقتی شهادت محمدرضا عقیقی را با چشم خودم دیدم .او مطهری دوم بود در حالی که ۲۲ سال بیشتر نداشت میرفت و دانشگاه چمران فلسفه تدریس می کرد. یک جزوه ۷۰۰ صفحه فقط در مورد معاد داره شش ماه قید جنگ و زندگی را زد و رفت در جنوب لبنان تا شجره نامه های امامزادگان اونجارو کار کنه...آره آقا حاجی حالا تو فکر می کنی به خاطر علیرضا گریه می کنم؟؟ بله اگه یه مو از سر علیرضا کم بشه من ناراحت میشم. خدا کنه که ایشالله صحیح و سالم بیاد و ناراحتی شما و خانوادتون برطرف بشه. ولی هنوز اون چشمای باز هاشم اعتمادی و خونی که روی لبش ماسیده بود جلوی چشممه .دیدم روزی طلب را که چطور دست و پاش روی اون خاکهای سرد ساییده می شد و بعد سیاهی چشماش رفت و تمام کرد .تو جای من بودی ساکت میموندی؟! علیرضا اگه تو هم لحظه به لحظه با ما بود. می‌دید این صحنه ها را.. حالا که تورو دیدم همه اون صحنه ها اومد جلوی چشمم. علیرضا به امید خدا میاد ناراحت علیرضا نباش.. نمی دانم چطور باور کنم؟ حرف های نزدیک به واقعیت است کمی روحیه می گیرم و می گویم :خوب حالا بگو حال خودت چطوره؟ کجا خورده؟! به خودش تکان می دهد و می گوید :این طرف چپم از سر تا برسه به ساق پام چند ترکش ریز و درشت خورده. خمپاره ۶۰ نامردی کرد .دکترا میگن چندتاش رو نمیشه بیرون آورد. شما هم برو پیش بچه ها که ناراحت نباشند مطمئنا علیرضا زودی پیداش میشه! _نمیتونم تو چشم ننه علی نگاه کنم. بیچاره هرچی من میگم اون میگه همین درسته. بدم میاد که دارم بهش دروغ میگم! _توکل کنید به خدا خودش کمک می کند. _با اجازه من مرخص میشم برم یه چندتا بیمارستان دیگری هم بگردم. _مش با چرا اینکارو میکنیم علیرضا اگه تو بیمارستان های شیراز بود خیلی زود به شما خبر می داد. توروخدا اذیت خودتون نکن .به مادر علیرضا هم بسیار سلام برسان و بگو که من خسته بشم حتما میام خدمتتون. نشانه اش را می بوسم و هم دستم را می بوسد. دوباره بی هدف راهی می شوم می دانم که درست می‌گوید. اما برای اینکه نروم خانه با آن بچه های معصوم مواجه نشوم. این بهترین بهانه است. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در واتس اپ👇 گروه اول https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99 گروه دوم https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP درایتا ،👇👇 @shohadaye_shiraz ادامه دارد ....
🌷سال 67 بود. در حیاط سپاه کوار راه می رفتیم و نان و دوپیازه آلو می خوردیم. یکی از بچه ها دوید توی حیاط و گفت: بچه ها از شیراز پیام آهنی آمده! جمع شدیم. آقای مسرور فرمانده سپاه کوار گفت: بچه ها فردا همان روز عاشوراست، عراق به مرز ها حمله کرده، هر که می خواهد به جبهه برود بسم الله. همه در صف ایستادیم تا برای رفتن اسم بنویسم. امام قلی، سرباز سپاه بود و 24 ماه خدمتش را در جبهه گذرانده بود. 4 ماه هم دوره احتیاط مانده بود که فرستاده بودنش به سپاه کوار. تا پایان خدمتش هفت روز دیگر مانده بود. او هم در صف برای اسم نویسی ایستاد. مسرور گفت: شرمنده نمی تونم اسم شما را بنویسم! امام قلی گفت: پس فردا قیامت به حضرت فاطمه(سلام الله علیها) بگو، یکی می خواست به یاری فرزندت بره من نگذاشتم! آقای مسرور بلند شد، دو دستی می زد توی سر خودش می گفت: چی می گی! خلاصه راضی شد و اسم امام قلی را هم نوشت. بلافاصله کارهای اعزام انجام شد و رزمندگان کوار طبق معمول جلو مردم رژه رفتند و آماده شدند برای رفتن. مردم هم با نقل و شیرینی آنها را بدرقه کردند. من و چند نفر دیگر را از شیراز برگرداند. سه روز نگذشته خبر شهادت چهار نفر از آن جمع آمد. شهیدان امام قلی زاهدیان، خدامراد زراعت پیشه، بزرگ پور و عباسیان. سه روز بعد از آن هم خبر پذیرش قطع نامه آمد. 🌾🌷🌾 امام قلی زاهدیان پور 🌹🌷🌹🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
#آزادےازجنس_شهدایے 🌸🌼🌸🌼🌸 طرح آزادی #زندانیان_جرایم_غیرعـمد در ایام ولادت پیامبــر رحمت (ص) وهفتہ وح
ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ اﺳﻼﻡ (ص): هر كس بندۀ مؤمنى را آزاد كند، در مقابل هر عضوى از اعضاى او، برايش آزادى عضوى از آتش به بار خواهد آمد. ☘🌺☘🌺 ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ و ﻫﻤﺴﻨﮕﺮاﻱ ﺷﻬﺪاﻳﻲ ﺩﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﺩاﺭﻳﻢ ﺑﺮاﻱ ﺁﺯاﺩﻱ ﻳﻪ ﺯﻧﺪاﻧﻲ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮاﻳﻄ اﻋﻼﻣﻲ اﺯ ﻃﺮﻑ ﺳﺘﺎﺩ ﺩﻳﻪ اﺳﺘﺎﻥ, ﺗﻼﺵ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ 👇👇 ﻗﺮاﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﺒﻠﻎ ﺑﺪﻫﻲ اﻳﺸﺎﻥ ﻓﺮﺩا ﻭاﺭﻳﺰ ﺑﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺘﺎﺩ ﺩﻳﻪ اﺳﺘﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﺯاﺩﻱ اﻳﺸﺎن ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﻣﻴﻼﺩ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ (ص) اﻗﺪاﻡ ﻛﻨﺪ 😔😔😔 اﻣﺎﺗﺎﺣﺎﻻ اﻳﻦ ﻣﺒﻠﻎ ﺗﻬﻴﻪ ﻧﺸﺪﻩ ✋✋ ﻣﺜﻞ ﺷﻬﺪا ﺁﺑﺮﻭﻳﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﻭﺳﻄ ﺑﮕﺬاﺭﻳﻢ... ﻭﻟﻲ اﺯ ﺷﻬﺪا ﻣﺎﻳﻪ ﻣﻲ ﮔﺬاﺭﻳﻢ و ﻣﻴﮕﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ اﮔﻪ ﺷﻬﺪا ﺑﻮﺩﻥ اﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪاﺩﻥ .... ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﻣﻴﺘﻮﻧﻪ ﺗﻼﺵ ﻛﻨﻪ ✅✅✅✅ ﺗﺒﻠﻴﻎ و اﻧﺘﺸﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎ , ﺗﻤﺎﺱ و ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﺧﻴﺮﻳﻦ, ﻣﺸﺎﺭﻛﺖ ﺩﺭ اﻳﻦ اﻣﺮ ﺣﺘﻲ ﻧﺎﭼﻴﺰ و .... 🔻🔺🔻🔺🔻 ﺿﻤﻨﺎ ﮔﺰاﺭﺵ ﻛﺎﺭ و ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺳﻤﻲ ﺳﺘﺎﺩ ﺩﻳﻪ اﺳﺘﺎﻥ ﺟﻬﺖ ﻭﺻﻮﻝ ﻣﺒﻠﻎ و ﻧﺎﻣﻪ اﺯاﺩﻱ اﻳﺸﺎﻥ اﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺰاﺭﺵ ﺩاﺩﻩ ﻣﻴﺸﻮﺩ ✋✋✋ ﻫﺮ ﻛﺲ ﭘﺎﻱ ﺷﻬﺪا اﺳﺖ... ﻳﺎ ﻋﻠﻲ (ع)
حرفے نزدم از غم دورى تـــو اما... اى ڪاش بدانے ڪہ چہ آورده بہ روزم... 🤚 🍃 🌸 @shohadaye_shiraz
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * روز از نیمه گذشته ،از خیابان زند به طرف ستاد میروم. نرسیده به فلکه، کنار میگیرم. خسته و کوفته از ماشین پیاده می‌شوم. اما روی لبه جدول می نشینم. دیگر نه بیمارستانی مانده که سر بزنم و نه جایی را سراغ دارم که بروم. از یک طرف دلواپس بچه‌ها هستم و از یک طرف حال و دل دیدنشان را ندارم.با همین خیالات رفتن و نرفتن چشم می‌افتد به دیوار بلند ساختمان ستاد خبری .دیواری که با چشمهای خودم دیدم از آن بالا می رفت تا بساط ساواک را به هم بریزد. _از همان سال ۵۴ که به مدرسه راهنمایی همایون رفت،عشقش شده بود انقلاب .انقلاب هم که کم کم داشت جان و نفس می گرفت. معلمین مدرسه گرایش دینی و مذهبی داشتند مرتب علیرضا را به خاطر پاکی و دیانت تشویق می کردند. لوح تقدیر برایش می نوشتند و هدیه می دادند. بچه مان سه سال دوره راهنمایی را هم تمام کرد. بحث مسائل انقلاب هر روز داغ تر میشد علیرضا هم دور از این مسائل نبود. معلمی داشت به نام اکبرزاده که لاری بود و یک سرایداری هم در مدرسه همایون بود که کمک می کرد به همین امور. شهید محمد اسلامی نسب با آقا ضیا هم بودند.خیاطی هم بود به نام آقای سرشار که مغازه‌اش پاتوق همین بچه‌های انقلابی بود. در آنجا هم شاگردی می‌کردند و هم قول و قرار می گذاشتند.اعلامیه می بردند و جاهایی که برایشان قابل اعتماد بود پخش می‌کردند .این روند تا سال ۵۷ که علیرضا در دبیرستان خیام درس اقتصاد می خواند ادامه داشت. در همین زمان بود که ساواک دستگیر و زندانی اش کرد ‌. چقدر تلاش کردم تا آزادش کردند.بعد از آن فکر کردم رها می کند اما نه تنها دست بردار نبود که شده بود فکر و ذکرش.در اولین قدم انجمن اسلامی مدرسه را تشکیل داد و خودش ریاست آن را عهده دار شد. این کار در آن مقطع خطرناک بود ‌در همین برهه بود که یک روز باری به جهرم برده بودم.ساعت حدود ۱۱ شب بود که به شیراز برگشتم. در خانه با مادر مضطرب علیرضا مواجه شدم ترس وجودش را گرفته بود.گفت: علیرضا از صبح که رفته هنوز نیامده منزل. اوضاع شهر ناآرام بود صدای تیر شنیده می شد این موضوع نگرانی ما را بیشتر کرد نتوانستم بمانم وقتی مادر علیرضا آنقدر بیتاب بود من باید میمردم. یک همسایه داشتیم به نام سهراب که دخترش پلیس شهربانی بود و اطلاع داشت که مردم به ساواک شیراز حمله کرده و آنجا را گرفتند. شک نداشتم که علیرضا هم با همان مردم است. سریع رفتم مرکز شهر ببینم چه خبر است. آنجا با جمعیت زیادی از مردم مواجه شدم. انگار دلم روی یک منقل آتش ز جز میکردم.با هر سختی بود علیرضا را پیدا کردم.طوری همه‌چیز فراموشم شد که یادم رفت مادر علیرضا منتظر و دلواپس است.همراه با مردم مجسمه شاه را از همین فلکه ستاد پایین کشیدیم آن شب را تا صبح در خیابان بودیم صبح هم قرار شد به شهربانی حمله کنیم این اتفاق هم افتاد درگیری شدیدی هم رویداد چند مجروح و شهید داشتیم .شهر را گذاشته بودیم روی سر .شعار مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا همه جا را برداشته بود. زمانی که برگشتیم، مادر علیرضا داشت از دلشوره میمرد. کلی جر و بحث کرد که چرا بی خبرش گذاشتیم .بعد از آن دیگر با علی رضا دوتایی میرفتیم. این وضعیت تا شب بیست و دوم بهمن ادامه پیدا کرد .ما مثل دوتا همرزم باهم بودیم. حالا همان صحنه ها جلوی چشمم بازی می‌کند. همان مشت های کوچک علیرضا و شعارهای مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا.. همان شور و شوقش وقتی که با چالاکی از دیوار ساواک بالا می‌رفت. چاره‌ای جز برگشتن به خانه ندارم .در ماشین کلید می‌اندازم هنوز باز نکردم که چشم می‌افتد به لاستیک خوابیده ماشین. زمانی که جک میزنم از بلندگوی سپاه شیراز اخبار ساعت ۲ پخش می شود باران هم نم نم باریدن گرفته است. 🌿🌿🌿🌿🌿 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در واتس اپ👇 گروه اول https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99 گروه دوم https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP درایتا ،👇👇 @shohadaye_shiraz ادامه دارد ....
🌹از نظر اخلاقی و انسان دوستی، شهید اشراف فردی با خصوصیات انسانی والا و شایسته بود که با تمام وجود به میهن خود و مردمانش عشق می‌ورزید. 🌹«روزی در دوران کودکی، صبح زود برای رفتن به مدرسه بیدار شده بودم که مشاهده کردم پدرم تعداد زیادی، حدود ۸۰-۷۰ جفت، کفش زمستانی بچگانه تهیه کرده است. از او پرسیدم اینها چیست؟ 🌹پدرم گفت ‌:که برای بچه‌های تنها و یتیم تهیه کرده‌ام. با مشاهده این اعمال، پدر نزد من مردی بسیار رئوف و مهربان و غم‌خوار زیردستان جلوه کرد.» 🌷 : 58/8/10 ﻛﺮﻳﻢ : ﺷﻴﺮاﺯ : ﺗﻬﺮاﻥ, ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮا 🌷🌷🌷🌷🌷 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ ..,........... : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75