eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
✍ﺷﻬــﻴﺪســردار قاسم سلـیمانی: مـجاهد یڪ ظواهـــری در ابــعاد مختلـــف دارد پایه اول این صــفات نـماز است برادر عزیــــز شــما نباید را ترک کــنید این یک صفــایـــی دارد. ..... 🌙 🌹🌷🌹🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
⚘﷽⚘🍁🍂 در گــلو بغض غریبے ‌ست نمیدانم چیست ... دل بریـدن ز تـــو جانا بخدا آسان نیست... 🤚 🍃 🍂🍁 @shohadaye_shiraz
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * کاکا علی معتقد بود که یک رزمنده نباید دل بستگی داشته باشد تا هرگاه که لازم شد بتواند قید همه چیز را به راحتی بزند و از تعلقاتش دل بکند او اعتقاد داشت که رزمنده‌ای که لیاقت شهادت پیدا می کند روحش به سبک ترین حالت رسیده و کمتر این دلبستگی ها را دارد و در این مسئله خیلی روی خودش کار می کرد.او سعی می‌کرد خواسته‌ها و متعلقاتش برای خدا باشد و اگر خداوند چیزی را از او گرفت ناراحت نشود.شاید هم می‌خواست به آنها تمرین فرمان پذیری و اطاعت پذیری از فرمانده را بدهد و امتحانشان کند. خلاصه هر دلیلی داشت یک بار بچه ها را جمع کرد و گفت:کسانی که به این حرف اعتقاد دارند که اطاعت از فرمان ده اطاعت از امام است یادشان باشد از این لحظه به بعد برای بچه های تخریبچی خوردن چای ممنوع است» حرف حرف کاکاعلی بود و نباید روی زمین می افتاد این بود که بچه‌ها آمدند قند و چای و استکان ها و کتری های سیاه شان را تحویل دادند.شهید کاظم شعبه ای می‌گوید قرار و تعهدی که به حرفش داشتیم چای نمی خوردیم تا اینکه یک روز آقای همتی که مسئول تدارکات لشکر بود از من خواست که برای گرفتن مقداری و سایر تدارکاتی یک سر برم پیشش. رفتم دفتر چای گذاشت جلوم و تعارفم کرد. من که روی من شد قضیه را بگم مجبور شدم روزه چایم را بشکنم.چایی که خوردم به عذاب وجدان گرفتار شدم مجبور شدم سراغ کاکاعلی بروم و به عذرخواهی وا کنم. کاکا علی سر را بالا گرفت نگام کرد و با لبخندی گفت:عیبی نداره کاکا حالا که با این صداقت جلو اومده من میبخشمت اما برو از خدا هم معذرت خواهی کن. شهید کاظم اکبری با تاسف سری تکون داد و در ادامه گفت:راستش را بخواهید سوختم اگر صد تا توی سرم زده بود بهتر از این حرفش بود. البته بعدها کاکاعلی با خیلیا به جای اعتیاد دارند و در حین عملیات سایت شرایطی پیش بیاد که چای گیرشون نمیاد و دچار سردرد و بیحالی بشن و این برای رزمنده عیبه. شاید هم آدم اسیر بشه و اینجا خبری از چای نباشه .این که برای تقویت اراده لازم آدم از کم شروع کنه که بتونه عادت های بد و بزرگ هم کم‌کم کنار بگذارد. 🌿🌿🌿 آرزوی بزرگ شهید حسین ایرلو این بود که پایگاه تخصصی مخصوص بچه های تخریبچی در شهر های پشت جبهه تشکیل دهد تا جذب و شناسایی نیروهای تخریبچی از آن طریق انجام شود.این آرزو در سال ۱۳۶۴ با کمک شهید ناظم پور و حمایت‌های حاجی عبداللهی قبل از عملیات والفجر ۸ در جهرم برآورده شد و در امامزاده خیابان عبرت پایگاه تشکیل یافت. از آن زمان بچه ها بیشتر با هم وصل شدند. گردان تخریب سخت ترین جای لشکر بود و آدم هایی با خصوصیات ویژه می‌طلبید. بعدش صبور نترس با ایمان مخلص..وقتی یک گردان رزمنده وارد فضای جبهه می‌شد فقط یکی دو نفر به واحد تخریب می رفتند.این بود که با توجه به خطرات کار تخریب، شهادت و مجروحیت از آن ناحیه دست و پا زیاد بود و باید نیروهای تازه‌نفس جایگزین شدند.وجود پایگاه تخصصی تخریب در شهرها می‌توانست تامین کننده نیروی تخریب چی لازم باشد. ابتدا جانباز شهید احمد کارگر فرماندهی پایگاه را به عهده گرفت.در آغاز کار خیلی مشکل بود اما به همت جلال جعفرزادگان ،شهاب صابر ،مسعود عضدی ،صادق شبیری، شهید کاظم شبیری، خلیل رستگار و خیلی از بچه های دیگر که مسئولیت ها را به عهده گرفتند پایگاه راه افتاد و تا کنون منشاء برکات فراوانی بوده است. گویی هنوز شهید حسینی لو و عبدالعلی ناظم پور فرمانده پایگاه سیدالشهدا هستند.کاکا علی خود را ملزم کرده بود که هرگاه به مرخصی آمد بیشترین وقتش را به بسیجیان پایگاه سیدالشهدا اختصاص دهد.و با برگزاری کلاس های مختلف آنها را با انواع مین و نحوه کاشتن یا خونسازی آن آشنا کند.از جمله تدبیر های او این بود که بچه‌ها را در کوه‌های اطراف جهرم به اردو ببرد تا کم‌کم دور ماندن از خانواده و نحوه زندگی گروهی و مشکلات آن را یاد بگیرند از برنامه‌های معنوی و تفریحی ورزشی هم استفاده کنند. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
🔰از ۷ سالگـی شـده بود شاگـرد مکانیــک ... ڪارش خیلے خــوب بود.۱۲ سالش که بود, من از طــریق جهاد عازم بودم. اصـرار ڪرد من هـم میام گفــتم آخه از تو چه ڪارے بر مــیاد. گفـت می تونم دست رزمنده ها اب بدم... رانندگے و مکانیکے هم بلدم. نبردمش... اما خانه هم بر نگشت. یه هفته طول کشــید تا فهمیدیم.بین صندلے های اتوبوس پنهان شده و رفته جبهــه! یکسالی طول کشــید تا از جبهه برگشت… 🔰با اون قـد و قـواره کوچیکش شده بود رانــنده لودر, اون اوایل پشــت فرمــون ڪه می نشست, اصلا دیــده نمے شد! ســال ۶۳ بود. بین خاڪریز مــا و عراقے هــا حدود ۸۰۰مــتر فاصــله بود. . قــرار شــد یه خاکریــز این بین زده بشــه... چند تا لودر با هــر لودر هم چنــدتا محافظ شــبانه ڪار را شــروع کردن. عراقے ها هــم شــروع ڪردن به ریختن آتــش, یڪ ساعــت نشــده همــه لودر ها و محافـظ ها از حجم اتش عقب اومدن جز محــمود لودری ڪه یـک تنه ڪار را تا صبــح تموم کرد..🌹 ۵ 🍃🌹🍃🌹 : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
4.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩﺩاﻧﻠﻮﺩ 🔹حاج قاسم سلیمانی پیامی را *روی کاغذ برای شهروند سوری در بوکمال (البوکمال) مینویسد و جامیگذارد ...* 🍃🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
✍ﻭﺻـــﻴﺖ ﺷﻬﻴﺪ: شـاید تا مدتےبه طـور "زبانی" در بین دوسـتان و آشنـایان طـلب مےکردم ولے وقتے ڪه در تنهایے به شــهادت مےکردم در زوایای قلبم "حسین " که به عشـق حسـین این نام را انتخاب کرده ام، مانعے شـده بود بین مـن و شـهادت ولے با شـنیدن خبر کشته شـدن هزاران زن و مرد و مخصـوصـا کودک بے گـناه، خدا را شکر کردم که توانستم در این لحظه دل از مهر فرزندم گسسته و به انتظار شهادت نشسته ام و دیگر فاصله و مانعی بین من و معشوقم نیست. .....پسرم نام تو را حسین گذاشتم که حسـین وار زندگـی کنی و هر لحـظه از زندگـیت به یاد داشـته باش ڪه هر ماهے محـرم است، هر روزے و هر زمینے و این مسـئول شیعه بودن به گردن توست ڪه در راه عقیده خود جهاد کنی و هیچـگاه زیر بار زور نروی و همیشـه در مقـابل باطـل از حق دفاع کنـی هر چنــد که به ضــرر تو باشد. حســین جان نام فرزندت را مهدی بگذار و سعی کن همچنان که خودت حسین وار زندگی می کنی فرزندت را آماده رزم در رکاب ( عج) سازی. 🌷🌷🌷 : ﻛﺮﺑﻼﻱ 5 🌷🌹🌷🌹 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ ..,........... : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
باغِ شعر و سخن از شوقِ تو گُلپوش شده است هر چه غیر از خودت ای عشق، فراموش شده است در دلِ هر غزلم، زمزمه ای می گوید : "عاشقی غمزده محتاج به جمال رویت شده است "... 🤚 🍃 @shohadaye_shiraz
... دور هم نشستــه بودیم... حســام مےگفــت:مجلـس ختـم من را تو مسجـد نبے می گیرن,فلانی و فلانی و... هــم تو صــف اول مجلــس من می شینــن! حسابے خندیدیــم.😊 بعــد از ڪربلاے ۴ بود... رفتم مســجد نبے, دیــدم ختم حســام است... وارد ڪه شــدم, صــف اول را که دیدم, دیــدم همان ها هستند که حسام گفته بود... همان جا نشستــم به گریه ڪـردن...😭🌹 🍃🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔻 نماز صبح را با حاج قاسم خواندم گفت برو ببین حسین پور جعفری آمده یا نه؟ پشت در ایستاده بودبه نماز. . گفتم : چرا اینجا ایستادید؟ چرا نیامدید داخل؟ دست گرفت جلوی صورتش که بفهماندم آرام صحبت کنم . گفت: من سالهاست نماز صبحم را اینجا میخوانم... 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🕊🌷 تو با خندہ دوا ڪردی تمـام درد هـایم را ڪدام اڪسیر جاویدی درون خنـدہ ات پیـداست . . . 🤚 🍃 🌷🕊 @shohadaye_shiraz
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * علی اصغر کلوانی روایت این اردو را اینگونه شرح می دهد: من از بسیجیان پایگاه حضرت سیدالشهدا و جزء گروه عقیل بودم.در آنجا رزمنده‌ها و پاسدارها می‌آمدند به ما در آموزش نظامی و عقیدتی می دادند و آخر کار هم ما را به اردو می بردند.مدتی هم فرمانده ما خلیل رستگار بود که ما را با گروه عقیل به اردوی منطقه خبر داد که در آنجا تیر اندازی کردیم و سه روز و سه شب مانده ایم. شب ها هم رزم شبانه بود.بعداً خودشان یک عملیاتی طرح‌ریزی کردند و یک عده عراقی شدیم و یک عده هم ایرانی که حمله کردیم و با عراقی ها جنگیدیم.شهید دوران دیر به ما آموزش نظامی یاد میداد و اگر کسی نمی تواند حرکت کند دو پایی می رفت توی شکمش. خودش با اسلحه سه تا معلق میزند و می‌گفت آدم نظامی باید همیشه آماده باشد. طوری سینه‌خیز می‌رفت که ما از او عقب می‌افتاد ایم.آخر دوره بود و شهید ناظم پور از جبهه آمده بود و یک شب هم او برای ما کلاس آشنایی با مین انفجارات و نحوه چیدن سیم تله گذاشت.مثل معلمی که خوب درس می دهد یک به یک به ما درس می داد و ما هم خیلی خوب یاد گرفتیم.او برای تشویق ما گفت که می خواهم یک اردوی دیگر بگذارم و شما را ببرم غار ورا.غار ورا در یکی از دره‌های کوه‌های حرم واقع است و جای بسیار زیبایی است که از سقف آن آب می چکد.ما بچه‌های گروه عقیل فصل پنج شنبه جمع شدیم که تعدادی از مردان میانسال و پیر مردهای مسجدی مثل پدر شهیدان حقیقت مرحوم رجبعلی نظری حاج هاشم صابری،حاج عباس شبیری پدر شهیدان شبیری،استاد محمد بنا حاج اسدالله قناعت پیشه،محمود عرفایی،حاج حسین ترابی خواه هم همراهمان آمدند.تا پای کوه با ماشین رفتیم و بقیه راه و سایر را برداشتیم و به سمت غار حرکت کردیم.در آنجا من حرکات شهید ناظم پور را زیر نظر داشتم که چگونه به پیرمرد ها احترام می گذاشت و زیر بغل شان را می‌گرفت و کمک می‌کرد تا از کوه بالا بروند.کوه خیلی حال و هوای خوبی دارد و به هر کس برای خواب یک کیسه خواب دادند اما از همان سر شب شهید ناظم پور رفته زبان آورد و جلوی غار آتش روشن کرد و تا نماز صبح بیدار بود ‌. نفهمیدیم غذا خورد یا نخورد خوابید یا نخوابید اصلاً استراحت کرد یا نکرد. ما که آنجا بودیم نفهمیدیم و ندیدیم.چون زمستان بود تا صبح بیضا می آورد و آتش روشن می کرد تا محیط غار گرم شود. می گفتیم بابا اینقدر خودت را عذاب نده.می گفت من آمده ام که فرمان شما ها را ببرم شاید خدا از من قبول کند. دعا خواندن نماز جماعت برگزار کرد غذا آماده کرد برای من و چای درست کرد.موقع برگشتن هم به پیرمرد هایی مثل خدا بیامرز و جذاب علی نظری که هفتاد و چند سال سن داشت کمک می کرد و زیر بغلش را می گرفت و او را پایین می برد و سوار مینی بوس کرد. واقعاً دلمان برای آن حال و هوا تنگ شده مخصوصاً برای شهید ناظم پور. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿