eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
••🥀🌿•• "‌شہیدگمنـٰام‌یعنۍٖ‌؛🕊️ شہیدۍڪه‌دنیـٰارا، حتۍبه‌اندازه‌یك‌نآم‌نخواست...💔🥀 خوش‌نام‌تویی‌گمنام‌منم♥️ 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
*شهیدی که چهار بار به شهادت رسید😳😔* 🔰اوایل به صورت پاسدار به جبهه اعزام می شود اما به خاطر سن زیاد و دیسک کمر و مشکلات جسمی استعفا داده و به صورت بسیجی به جبهه می رودو در قسمت واحد ادوات لشکر فجر خدمت می‌کند. 🔰اولین بار شهادت ایشان در سال ۶۵ در فاو بود،که بخشی از استخوان سر ایشان جدا میشود و به عنوان شهید انتقال داده میشود و دربین راه متوجه میشوند نبض ایشان میزند و سریعا به بیمارستان انتقال و عمل میشود. پس از بهبودی باز راهی جبهه میشود. 🔰بعداز دوسال و نیم بی خبری،در بیمارستان تهران پیدا میشود .در صورتی که جای پای عراقی ها(آثار اسارت در زندان بعثی ها) روی جمجمه ایشان هویدا بود، او در زندان های عراق در اثر ضربه و شکنجه دوبار شهید شده وهربار متوجه میشوند نبض ایشان کارمیکند و دوباره به زندان بر می گردد. 🔰پس این شهید بزرگوار در نهایت بعداز تحمل سال ها درد و رنج در سال ۱۳۸۱برای چهارمین بار به شهادت رسید. حسن رسته 🍃🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * الله آذرپیکان* * * * *. _جریان چیه دنبال کی میگردی؟ _یکی به اسم آذرپیکان .اسم کوچیکش یادم رفته. _حجت نبود؟! _بله بله می شناسیش.؟؟ _بله چه جور هم.. _خلاصه اگه دستم بهش برسه به حسابش رو میزارم کف دستش! آخه مرد حسابی اینجا هم جا هست که اومدی. _چیکارش داری؟! _کارش دارم .محرمانه نمیشه که به هر کسی بگم.. البته ببخشید ها.. _اختیار داری حالا چطوری میخوای پیداش کنی؟ _نمیدونم تو نمیتونی کمکم کنی؟! _چرا نمیتونم. ولی باید یه قولی بدی. _چه قولی؟! _قول بده اگه اونو دیدی خیلی اذیتش نکنی. در همین تازگی من خودم حسابی حالش جا اوردم. _پس تو هم از دستش کلافه ای! _خیلی زیاد ولی خوب گفتم که همین چند دقیقه پیش پوست از سرش کندم. با ترجمه بلند شدم و خیره خیره نگاهش کردم. _راست بگو من اینکه اینجا کسی را ندیدم این اطراف هم تا چه کار میکنه بیابون نکنه منو سرکار گذاشتی؟! _نه بابا این حرفا چیه؟! _پس جریان چیه؟ من که غیر از تو کسی را اینجا ندیدم! لبخند زد. بلند شد و بی هیچ حرفی از سنگر بیرون رفت و من هم دنبالش راه افتادم. دوباره مشغول جابجا کردن گونی های شن شد ‌ . گفتم :خوب پس کو ؟کجاست این آقای آذرپیکان؟! کمر راست کرد با آستین عرق پیشانی اش را گرفت و خندید _الان درست رو به روت ایستاده ..در خدمتم. یک دفعه مثل یخ آب شدم و به دل زمین تشنه بیابان فرورفتن با شرمندگی لبخندی زورکی زدم. _باید ببخشید آقای آذرپیکان میخواستم باهات شوخی کنم. نگار در نگاهم دوغ با دستانش را از هم باز کرد بی اختیارم خودم را در آغوش انداختم و او را تنگ به سینه فشردم.سرم را روی شانه اش گذاشتم و به امواج گرمایی که روی بیابان می رقصید خیره شدم. 👈ادامه دارد .... http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
💫یادی از سردار شهید حسن صفر زاده 💫 🌷عملیات بستان بود. گردان ما از منطقه ای رملی عبور کرده و دشمن را دور زده بودیم، یکی از بچه های شجاع گردان حسن بود که حسابی جنگیده بود و با شوخی هایش به همه انرژی می داد. صبح بود. دیدم یک عراقی پک و‌ پهن به سمت ما می آید. اسلحه ام را آماده کردم. دیدم دارد می خندد. نزدیکتر شد. حسن بود. یک اورکت عراقی که خیلی بزرگ بود و به تنش زار میزدپوشیده بود. با غضب گفتم: این چه کاریه، بچه ها عوضی می زننت! با خنده گفت: بزار به تو هم بدم. دست توی یکی از جیب های اورکت کرد. یک رادیو یک موج بیرون آورد. نگاهی به من کرد و گفت: نه، تو فرماندهی بزار دو موج بهت بدم! رادیو را سر جایش گذاشت و از یک‌ جیب دیگر، یک رادیو دو موج در آورد و گفت اینم برای شما! با خنده، در حالی که به خاطر سنگینی لباسش مثل پنگوئن راه می رفت، به سمت نفر بعد رفت تا به او هم رادیو بدهد‌. وقتی بچه ها در تب و تاب برگشتن بودند، حسن تمام سنگر های عراقی را زیر و رو و همه رادیو ها را جمع کرده بود. تمام جیب های اورکت پر از رادیو بود. 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
به مناسبت سالگرد شهادت 🌷🌷 🚨حفظ حیا و حجاب اسلامی... گوشه ای از وصیت نامه شهید حاج امینی: از شما خواهش می کنم و می خواهم همیشه چند موضوع را در مد نظر داشته باشید: 👌 ✅هرگز دروغ نگویید زود قضاوت نکنیدگذشت و ایثار داشته باشیدخوشرو و خوش برخورد باشیدصبور و مقاوم باشید و اینکه جبهه ها را پر نگه دارید. 🔻“اگر به واسطه خونم حقی بر گردن دیگران داشته باشم، به خدای کعبه قسم از مردان بی غیرت و زنان بی حیا نمیگذرم…” http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🚨 *مراسم میهمانی لاله های زهرایی* 🎙با سخنرانی *حجت الاسلام گودرزی* و برادر *کربلایی مهدی کبیری نژاد* 💢 : *◀️دارالرحمه_شیراز/قطعه شهدای گمنام* : ◀️ *پنجشنبه ۱۲ اسفند ماه۱۴۰۰/ از ساعت ۱۶* ⬇️⬇️⬇️⬇️ 🚨👈 *مراسم طبق دستورالعمل ستاد استانی کرونادر و با رعایت فاصله گذاری اجتماعی و پروتکل های بهداشتی برگزار می‌شود* 🔺🔺🔺🔺🔺 🔹🔹🔹🔹 پخش زنده با اینترنت رایگان از لینک: http://heyatonline.ir/heyat/120 🔺🔺🔺🔺🔺 لطفا *مبلغ مجلس شهدا باشید*
⛅هر صبــح... شروع تازه ای است از زندگی که من.. به نگاه تــو اقتدا می کنم نفس های تازه تازه را... 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷
23.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹ﭘﺮﭼﻤﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪ ...🚩 🌷به شهید بزرگوار، حاج منصور خادم صادق قول داده بودم که در مقری که ایشان فرمانده آنجا بود تصویری از بارگاه آقا اباعبدالله(ع)، همراه با سلام به حضرت بکشم. محمد جواد در تبلیغات لشکر بود و کارهای نقاشی را انجام می داد. می خواست برای عیادت از برادرش که تازه مجروح شده بود به شیراز برود، او را راضی کردم تا برای این امر با من همراه شود. قرار شد محمد جواد بارگاه آقا را نقاشی کند و من هم سلام را بنویسم. نزدیک های غروب کار ما تقریباً تمام شد. محمد جواد که پرچم را رنگ می کرد که صدای سوت خمپاره پیچید. خرده بتن های سنگر که بر اثر موج انفجار کنده شده بود، عینکم را شکاند، همه چیز را محو می دیدم. اما از چیزی که دیدم تنم یخ کرد. ترکشی بزرگ به پیشانی محمد جواد بوسه زده و پیشانی اش را برده بود, خون سرش بر بالای گنبد آقا، درست در محل پرچم پاشیده شده بود!" 🌷🍃🌷 شهادت: 12/12/1364- فاو 🌹🍃🌷🍃🌹🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * الله آذرپیکان* * * * *. _پیداش کردین؟ _نه انگار آب شده رفته توی زمین. _یعنی چه ؟کجا رفته تو این موقعیت؟ اون که میدونست امشب عملیات داریم. _والا چی بگم هیچ اثری ازش نیست _خیلی عجیبه به هر حال باز هم دنبالش بگردید بالاخره یه جایی هست غیب که نشده. _اتفاقا مشکل همین واقعاً غیبش زده توی این شرایط نباید جایی می رفت. _من نمی دونم هر جوری شده پیداش کنید. صالح اسدی واقعاً دیگر نمی دانست کجا دنبال حجت بگردد. کلافه و گیج و گنگ راهش را کشید و رفت.گردان فجر طبق برنامه یکی از ارتفاعات منطقه را تصرف کرده بود اما دو ارتفاع دیگر هنوز در تصرف نیروهای عراقی بود. فرمانده گردان همانطور که با نگرانی درگیری نیروهای خودی را برای تصرف ارتفاعات زیر نظر داشت،بیسیم را محکمتر به گوش چسباند. _حالا تکلیف چیه؟ _فعلا باید منتظر بمونید و فقط با دقت مواظب لانه باشید تا کرکسها فرود نیان. _به این راحتی نمیشه ما تنها موندیم! خیلی از پرنده ها هم پروبال شان شکسته است. _میدونم ولی چاره ای نیست باید دوره بقیه رو هم بکشید. _نیروهای کمکی چی؟ _فعلا خبری نیست هر طور شده از لانه حفاظت کنید و منتظر دستورات بعدی بمونید. بیسیم را به بیسیم چی جوانی که کنارش خم شده بود و پشت تخته سنگی پناه گرفته بود سپرد و شتابزده به طرف قله رفت. سال کلافه تر از قبل به سوی سنگر فرماندهی رفت.ناپدید شدن حجت یکطرفه و مشکل گردان فرد که حالا در روز بود در محاصره نیروهای عراقی گرفتار شده بود یک طرف. نزدیکه سنگر فرماندهی،سعید انگار منتظرش بود باشد با دیدن او بلند شد و با عجله جلو رفت. _سلام آقای اسدی _سلام سعید چیه طوری شده؟! _نمی خواستم احوال حجت را بپرسم! حالش خوبه جاش خوبه؟! _نمیدونم والا بی خبرم. _مگه تماس نداری؟ صالح به او زل زد: «منظورت چیه؟» _راستش خبر محاصره شدن گردان فجر رو شنیدم دلم برای حجت شور میزنه! 👈ادامه دارد .... http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
•دلت که گرفت💔 •با رفیقی درد و دل کن ⇜که باشد •این زمینیـ🌎ها •در کارِ مانده اند 🌷 😔 🌹🍃🌹🍃 ﻫﺮﻛﺲ ﺩﻟﺶ ﺑﺮاﻱ ﺭﻓﻴﻖ ﺷﻬﻴﺪﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ... تا دقایقی دیگر ..... ﺁﻧﻼﻳﻦ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺷﻬدا انجام بدهید ⬇️⬇️⬇️ پخش مستقیم با اینترنت رایگان: http://heyatonline.ir/heyat/120