eitaa logo
شهدای غریب شیراز
3.4هزار دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
3.1هزار ویدیو
43 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ انتشارمطالب جهت ترویج فرهنگ شهدا #بلامانع است.... به احترام اعضا،تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
ای نفسِ گر نهی آنجا قدمـ☀️ خسته دلمـ💔 را بجو در شِکنِ موی جان بِفِشانم زشوق😍 در ره باد گربرساند💞 به ما دمی بوی دوست 🌺 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌷 🌷 🌷 *۱۳۶۰/۸/۱۱* مهدی دستی به شانه های احسان زد و گفت حسابی جمعتون جمعه ها تو سعید ابوالاحراری حبیب روزی طلب» سر تکان داد.دنباله حرف‌هایش را گرفت:« گروه انوار !الحق که همینه..!» احسان خنده ای کرد و گفت:«من یکی را باید توی این گروه خط زد .ولی لطف خدا با من بود که این دو نفر کنار من هستن و من ازشون حسابی فیض میبرم» مهدی درست شبیه این حرفها را به سعید و حبیب هم گفته بود و آنها هم مشابه این جواب را به او داده بودند. احسان آهی از عمق وجود کشید _همین سعید فهمیدی امروز چیکار کرد؟ _آره بعد از نماز مغرب رفته بود توی سنگر تا افطار کنه سنگ پهنی را که با چفیه به شکمش بسته بود باز کرد _من کجا آنها کجا!! این را گفت و ادامه داد: _قران بخون مهدی! مهدی قرآن جیبی کوچکش را بیرون آورد طبق عادت طلایش را باز کرد تا چشمش به اسم صورت افتاد نگاهش را نگاه متعجب اش را به احسان دوخت و گفت: «راستش را بگو احسان این چه سریه که هر وقت قرآن باز می کنم سوره یوسف میاد!!» چند لحظه‌ای به چهره احسان براق شد حرفی نزد شروع کرد به قرآن خواندن «و ما اُبریٌ نفسی انَّ النفس لامارةُ بالسوء الا ما رَحِمَ ربی ان ربی غفور رحیم » «و من نفس خویش را از عیب و تفسیر مبرا نمی‌دانم زیرا نفس اماره انسان را به کارهای زشت و ناروا سخت با می‌دارد جز آنکه خدای من رها کند که خدای من بسیار آمرزنده و مهربان است» اشک پهنای صورت احسان را گرفته بود. بعد احسان قران خواند و مهدی گوش داد.: «لقد مان فی قصصهم غیره لاولی الالباب ما کاندحدیثا یفتری و لکن تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل کل شی و هدی و رحمة لقوم یومنون» هنوز احسان معنی آیه را نخوانده بود که سریع گفت:« صدق الله العلی العظیم» _این اینجا چیکار میکنه؟ مهدی سریع به اطرافش نگاهی انداخت و پرسید: کی؟ احسان محکم کف دستش را به پیشانی اش کوبید و گفت: «اینجا هم دست از سر ما برنمیداره! کی برگشت ؟مگه نرفته بود گردان دیگه؟!» _چطوری داش احسان ؟؟خلوتی و بزمی و..‌ چشم ما را دور دیدی؟!!هر طوری بود فرمانده گردان را راضی کردم بیام پیش خودت!! به به آقای سوداگر خودمون!! چشمهای مهدی روی صورت خندان مجتبی زهرایی گرد شده بود.. در واتس آپ 👇 https://chat.whatsapp.com/FOxgd1bun2J88glqKT6oVh در ایتا 👇 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌹ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺷﻬﻴﺪﻱ ﺟﺎﻭﻳﺪاﻻﺛﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻭﺻﻴﺘﻨﺎﻣﻪ ش ﺑﻪ ﺑﻲ ﻧﺸﺎﻧﻲ ﺧﻮﺩ اﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ🌹 وصیت نامه ﺷﻬﻴﺪ: «پدر و مادرم بايد خيلی افتخار کنند که توانستند هديه اي را به خداوند تقديم کنند و اميد از خداوند که هديه آن ها را قبول نکند و جنازه ي مرا هر کجا که به خاک بسپاريد عيبي ندارد و ضمناً اگر جنازه ي من پيدا نشد کسي ناراحت نباشد چون روح من با ديگر شهدا است... ...و من امانتي در دست شما بودم که آن امانت را دوباره به صاحب اصليش که همانا خداوند بزرگ است. تحويل دادید.» 🌷🌹🌷 : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪاﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ اﺟﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ
 🌹ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﺷﻬﻴﺪﺷﻴﺮاﺯﻱ ﻛﻪ ﻣﺤﻞ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻧﺸﺎﻥ ﺩاﺩ🌷 ﺩﺭ ﮔﻠﺰاﺭ ﺷﻬﺪاي ﺷﻴﺮاﺯ، همین جایی که الان قبر عبدالحمید است یک تابلو سبز بود که روي آن نوشته بود خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما. حمید را دیدم که با چوب روی زمین چیزی می نویسد جلو رفتم، نوشته بود فدایی امام زمان (عج) پاسدار شهید عبدالحمید حسینی من و مادرم بودیم و من با شوخی به کمرش زدم و گفتم: جا رزرو می کنی؟ اول برادریت را ثابت کن.😉 شهید ﻋﻠﻲ ﺧﻀﺮﻱ یکی از دوستان صمیمی عبدالحمید بود که پدر ایشان اصرار داشت قبر حمید هم کنار قبر پسرش باشد. عصر همان روز 3 تا قبر در اطراف قبر شهید فیض حفر کردند ولی هر سه آب گرفت. بعد پای همین تابلو سبز را حفر کرده بودند همان جایی که فقط من و مادرم می دانستیم. (ﻋﺞ) 🌷🌷🌷 : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪاﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ اﺟﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ
🌹ﻣﺎﺟﺮاﻱ ﺗﺪﻓﻴﻦ ﺷﻬﻴﺪ ﻓﺪاﻳﻲ اﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ (ﻋﺞ) ﺩﺭﺷﻴﺮاﺯ🌹 شهيد عبدالحميد حسيني حدود ﻳﻚ سال محافظ من بود.  وي که عضو رسمي سپاه شيراز بود، در نزديکي مسجد ﺟﻮاﺩاﻻﻳﻤﻪ (ع) در منطقه هفت تنان شيراز ساکن بود.  ايشان حالات معنوي خاصي داشت و به خصوص با امام زمان (عج) خيلي مأنوس بود. به خاطر دارم وقتي براي مرخصي از جبهه به شهر آمده بود سخناني در مسجد درباره توجه و عنايات خاص امام زمان (عج) به جبهه ها و رزمندگان براي مردم بيان کرد که همه را مجذوب خود نمود.  از جمله می گفت من اين را مطمئن هستم آقا می آيند و رزمندگان تشنه ما را به هنگام شهادت سيراب می کنند. ايشان در آخرين مرحله اي که با من تماس داشتند در وصيت شفاهي به من نام 9 نفر از جمله اينجانب، پدرش، آقاي (سردار)  مينايي و شش نفر ديگر را که اسامي شان را به خاطر ندارم ذکر کرد و به مادرش هم گفته بود در ساعت 9 شب مرا دفن کنيد و فقط اين 9 نفر به هنگام تدفين دور قبر من باشند. وقتي با عده اي که براي مراسم دفن آمده بودند نماز شهيد را خوانديم همه به جز اين 9 نفر طبق وصيت نامه از قبر فاصله گرفتند و از دور شاهد دفن ايشان شدند. من ابتدا به داخل قبر رفتم و لحظاتي در آن خوابيدم و براي ايشان دعا کردم.  سپس برخاستم و در قبر ايستادم تا از پدر ايشان و چند نفر ديگر که جسد شهيد را به داخل قبر سرازير می کردند جسد را تحويل بگيرم و درون قبر قرار دهم. وقتي پيکر شهيد به من سپرده شد خدا شاهد است هيچ احساس وزني از اين جسد نکردم. پيکر شهيد خيلي سبک بود و گويي در حالت بی وزني قرار دارد.  در همين لحظه که غرق در اين واقعه عجيب بودم ناگهان صداي فرياد ﻳﻜﻲ اﺯ ﺣﺎﺿﺮﻳﻦ را شنيدم که با صداي بلند نام امام زمان (عج) را صدا میکرد. ايشان بعد به من گفت در همان لحظه که پيکر شهيد را به دست شما دادند من به چشم خود ديدم آقايي نوراني (که علائم خاصي را از ايشان ذکر میکرد)  وارد قبر شد و جسد را تحويل گرفت و داخل قبر گذاشت. لذا من بي اختيار نام امام زمان (عج) را فرياد زدم. در آن لحظه به خود من هم حالت معنوي عجيبي دست داد که پس ازآن و تا هم اکنون هرگز نظير آن جذبه معنوي را در خود احساس نکرده ام. وقتي متوجه اين حضور نوراني و مقدس شدم همان طور که در قبر ايستاده بودم به افرادي که بالا و اطراف قبر ايستاده بودند گفتم همه با هم دعاي فرج امام زمان (عج)  را بخوانند.  سپس صورت شهيد را درقبر باز کردم و بر روي خاک لحد قرار دادم. چهره شهيد خيلي نوراني بود و به خوبي محل اصابت ترکش به گلوي او پيدا بود. آن طور که شنيده ام عده اي که پي به اين مسأله برده و می برند بر سر مزار اين شهيد در دارالرحمه شيراز می روند و براي برآورده شدن حاجات خويش به اين شهيد متوسل می شوند. راوی: حجت الاسلام والمسلمين سيد علي اصغر دستغيب منبع: لحظه های آسمانی کرامات شهیدان(جلد دوم)، غلامعلی رجائی 1389 نشر: شاهد 🌷🌷🌷 : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz ﺩﺭ ﻭاﺗﺴﺎﭖ: https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872 ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪاﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ اﺟﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
:👆 حجت الاسلام : طبق فرمایش امیرالمومنین: روز قیامت دستها خیلی خالیست.اگر مستمندی را دیدی توشه ات را برمیدارد به غنیمت بشمار زیرا ممکن است روز رستاخیز در جستجوی چنین فردی باشی و او را نیابی! بهترین عمل بعد از واجبات است. 🌸🌷🌸🌷 👇➖👇➖ ﺁﻏﺎﺯ ﭘﻨﺠﻤﻴﻦ ﻃﺮﺡ ﻛﻤﻚ ﻣﻮﻣﻨﺎﻧﻪ .. ﻣﻮﻋﻮﺩ 〰🔻〰 ﺷﻤﺎﻫﻢ ﻣﺎ ﺭا ﺩﺭ اﻳﻦ ﻫﻤﺪﻟﻲ ﻳﺎﺭﻱ ﻛﻨﻴﺪ: 🌹🌷🌹 ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭﺕ.ﺟﻬﺖ ﻣﺸﺎﺭﻛﺖ ﺟﻬﺖ ﭘﻮﻳﺶ ﻛﻤﻚ ﻣﻮﻣﻨﺎﻧﻪ: 6362141080601017 بانك آينده بــنام محمد پولادي 🔺▫️🔺▫️ *هییت شهداے گمنام شـــیراز* 🌹🌷
سربازان امام‌ زمان (عج) از هیچ‌ چیز جز گناهانِ خویش نمی‌هراسند ... "شهید آوینی" 💠 ﺷﻬﺪاﻳﻲ 🌹🌷🌹 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
عابدینی ،به خاطر گلوله تانکی که کنار گوشش خورده بود ،موج او را گرفته بود. هر چه به این طرف و آن طرف می چرخید تا شاید خواب به چشم هایش بیاید فایده ای نداشت. صدای مرتضی کنار که کنارش خوابیده بود بلند شد. _عابدینی !چرا اینقدر وول میخوری؟ بخواب دیگه!! حسابی کلافه بود .بلند شد و از سنگر بیرون رفت تا هوایی به سرش بخورد. صدای صفیر گلوله توی سرش بود از تانکر آب به صورتش زد و به سمت خاکریز رفت. رادیو کوچک را روشن کرد روی موج عراق بود و ترانه عربی پخش می‌کرد .هرچه با پیچ و مهره اش و می رفت تا روی موج خودی قرار بگیرد فایده‌ای نداشت. عصبی شده رادیو را کنار گذاشت. ترجیح داد قدم بزند آرام آرام می رفت تا رسید به نمازخانه !به سرش زد داخل نماز خانه سر و گوشی آب بدهد. سر را داخل برد .یک نفر کنج تاریک و آخر نمازخانه به سجده رفته بود! آهی از سر حسرت کشید. پایش به زمین قفل شده بود .بدون اینکه بخواهد ایستاده بود و آن نمازگزار را تماشا می‌کرد. چند دقیقه گذشت. اما هنوز او در سجده بود تا اذان صبح خیلی وقت بود دوست داشت بداند، این موقع از شب کی به سجده رفته .در این فکرها بود که دوباره به معده‌اش فشار آمد .سریع به سمت دستشویی دوید. از دم غروب ده دفعه ای می شد که به دستشویی رفته بود. بچه ها می گفتند شاید به خاطر موج گرفتگی است. مدت زمانی طولانی داخل دستشویی گذراند .شانس آورد که بچه‌ها خواب بودند و گرنه در را می شکستند و با اردنگی بیرونش می‌انداختند. خیس عرق شده بود دوباره به سمت نمازخانه راه افتاد و چند نفر دیگر هم به اضافه شده بودند.زهرایی بود و سعید ابوالاحرار و هم حبیب روزی طلب! دوباره به آن گوشه نمازخانه نگاه کرد هنوز در حال سجده بود .تعجب می‌کرد که چطور طاقتی دارد که این همه سجده اش را طولانی می کند .جلوی فضولی اش را بگیرد به بهانه تکیه دادن به دیوار نمازخانه نزدیکش نشست چه ذکری می گوید. «لا اله الا انت سبحانک کنت من الظالمین» بچه ها یکی یکی وارد نمازخانه می شدند. سر از سجده برداشت چهار چشمی نگاهش کرد احسان بود .عابدینی می دانست ، جای مهر توی پیشانی اش مال نمازهای یومیه نیست. 🌷 🌷 🌷 در واتس آپ 👇 https://chat.whatsapp.com/FOxgd1bun2J88glqKT6oVh در ایتا 👇 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
912703e58f80ec87322d7110ffcce6d47c42294f.mp3
14.26M
🎧 صـــــوت 🌷 🍃یکی بـود/ یکی نبـود!🍂 حتما گوش کنید👌😭 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻛﻨﻴﺪ
🌸🍃🌹🌼🌷🌼🌹🍃🌸 🌹 یادی از شهید مدافع حرم مسلم نصر (●ولادت: ۱۳۵۹، روستای موسویه جهرم ☆ ○شهادت: ۱۳۹۴، سوریه ☆ ■مزار: روستای موسویه جهرم) 🌷 گزیده‌ی شهید مدافع حرم مسلم نصر: 📝در این مقطع زمانی که همگی استکبار و گردن کشان ستمگر، کمر به همت تضعیف و تسلیم ساختن و نظام اسلامی با تمامی شیوه‌های فرهنگی، تبلیغی، جنگ نرم📲و تسخیر کردن فکر و ذهن💭 جوان ما دارند، 📝همگی ما باید در فتنه‌ها از مسیر حق منحرف نشویم🚷 و چشم به چراغ‌بان و روشنای راه این مسیر، مقام عظمای باشیم. 🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪاﺯﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ اﺟﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ