eitaa logo
شهدای غریب شیراز
3.4هزار دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
3.1هزار ویدیو
43 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ انتشارمطالب جهت ترویج فرهنگ شهدا #بلامانع است.... به احترام اعضا،تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
اواسط سال ۶۵ بود. با امیرو به خط جزیره می رفتیم. توی حال خودم بودم که امیر با آرنج به پهلویم زد و گفت: اکبر، این بار شهید می شم. شیراز رفتی، برو خونه، روی سر کمد فلزی اتاقم، یک کتاب اطلاعات است، بردار، دست آدم غیر نباشه! مدتی در جزیره بودیم... مأموریت که تمام شد با هم بر می گشتیم. گفتم: امیر، چی شد، شهید نشدی! خندید و گفت: خو شهادتم چند ماه عقب افتاده، ان شالله اول زمستان! چهارم دی ماه بود که با لباس غواصی شهید شد. بعد از شهادتش به منزلشان رفتم. کتاب همان آدرسی بود که گفته بود، آن را یادگار از امیر برای خودم برداشتم تا ابد، با دیدنش به یاد امیر اشک بریزم…🌹 امیر فرهادیان فرد* کربلای ۴ 🍃🌹🍃🌹 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌹🌹🌹🌹🌹: *داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * انگار این بچه به دلش برات شده بود که رژیم سقوط می‌کنه.چون توی همه تظاهرات ها شرکت می کرد و شب ها هم کشیک بود و نگهبانی. اصلا شب و روز نداشت .از صبح میزد بیرون ،بعضی وقتا شب نمی اومد .گاهی هم تا سه روز پیدایش نمی شود و من خودم می رفتم توی خیابون از دور می دیدمش تا دلم آروم بشه. آن روز تا بلند شدم دیدم آماده شده و داره از در میره بیرون و دیگه صداش نزدم که برگرد صبحونه بخور. آخه گفتم درست نیست از راه برگرده. نزدیکای ظهر داشتم توی حیاط لباس می شستم که با صدای در به خودم اومدم. _فاطمه مادر جان ببین کیه در میزند منتظر بودم فاطمه در را باز کند و همین طور که پای تجدید لباس نشسته بودم به در نگاه میکردم .همین که در رو باز کرد زن همسایه در را هل داد و داخل  آمد طوری که فاطمه همراه در به دیوار خورد. _بفرمایید مامان مجید خوش اومدید. از پای تشت لباسها  بلند شدم. _چه سلامی؟ چه علیکی! تا بچه ام را به کشتن ندید دست بردار نیستید! _چی شده خانم؟ خدا نکنه! _این غلام  شما چی میگه که دست از سر بچه من برنمیداره؟! _مامان مجید بیا بریم داخل ناراحت نباش. فاطمه جان آب خنک بیار مامان مجید بخوره حالش جا بیاد. _نمیخوام خانوم ! آب می خوام چیکار؟! دستش را گرفتم و به زور آوردمش داخل . _شما حالا یه دقیقه بشین الان عصبانی هستی. میدونستم چی شده لازم نبود مامان مجید توضیح بده. مال خودم رو زدم به ندونستن، آخه یه بار دیگه هم اومده بود دعوا. به زودی نشاندمت با یک لیوان آب دادم دستش. آتیش از سرش بالا زده بود. همین که آب را خورد انگار آتش خاموش شد. _خب حالا بگو ببینم چی شده؟ _مامان غلام، بچه تو نترسه! خودش بره چیکار داره بچه منو با خودش میبره ؟بچه شما اگه بگیرنش جون و جثه کتک خوردن و داره مثل مجید من که نیست. این را به خاطر هیکل درشت غلام می گفت که دست ساواک ها هم می افتاد توان کتک خوردن داشت. راست می گفت. ماشالا غلام تنومند بود و جثه درشتی داشت. _شما که میدونی من هم یه دونه پسر را بیشتر ندارم اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد من با اینستا‌دختر چه خاکی بر سرم بریزم توی این شهر غریب. باباشم که میدونی ۶ ماه به یکسال اینجا نیست.جون ما به مجید بنده هست. تو رو خدا به بچه ات بگو مجید من را با خودش نبره .بچه شما اصلاً ترس حالیش نیست. همینطور حرف می‌زند و گریه میکرد و درد دل میکرد.حالا خوبه این دفعه گفت بچه ات شجاعه.دفعه قبل که اومده بود دعوا، می گفت که غلامت آمریکایی هست! این را به خاطر یک کاپشن جیری که تن غلامعلی بود می گفت.من می خندیدم و می گفتم :غلام جسوره ولی آمریکایی نیست. ... http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹
💫یادی از سردار بسیجی،‌معلم شهید مهندس کمال ظل انوار 💫 🌷وقتی میرزا محمود ظل انوار، سال 44 به رحمت خدا رفت، سه پسر کوچک خانواده کمال، مهدی و جمال 12، 8 و 6 سال بودند... شهید جمال در مورد آن روزهای سخت نوشته است: غمی بزرگ از نداشتن پدر در سینه ام انباشته شد. در این دنیا اگر کسی سرپرستی نداشته باشد به انحراف کشیده می شود و نمی تواند راه درست را پیدا کند و من هم از همین می ترسیدم. ولی خوب خدا بزرگ است و خودش فکر همه جا را می کند. اگر من از محبت پدر بی نصیب بودم ولی از نظر مواظبت کارهایم، کسی را داشتم که خیلی برایم ارزش دارد و خیلی دوستش دارم و او برادار خیلی با ارزشم کمال است که زحمت های بسیاری برایم کشیده است. او با تمام سعی خود نگذاشت که ما به انحراف کشیده شویم و از این نظر ما خیلی راحت هستیم. ... همراه و معلم خوبم، كمال عزيز. اجر تو را فقط خداوند مى تواند بپردازد و زبان من از كلماتى كه تو را وصف كند كوتاه است. من تو را سرمشق قرار دادم و به اين جا رسيدم. خوب مي دانى كه تو از همه بهتر بودى و همه كارهايت در راه خداوند بود. ... 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
⚡﷽⚡ ☀️ ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💢‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ⬅️ 🔹️ چهارم 🎐 🍀 🔸ای خدای عزیز و ای خالق حکیم بی‌همتا ! دستم خالی است و کوله‌پشتی سفرم خالی، من بدون برگ و توشه‌ای به‌امید ضیافت عفو و کرم تو می‌آیم. من توشه‌ای برنگرفته‌ام؛ چون فقیر [را] در نزد کریم چه حاجتی است به توشه و برگ؟! 🔸️سارُق، چارُقم پر است از امید به تو و فضل و کرم تو؛ همراه خود دو چشم بسته آورده‌ام که ثروت آن در کنار همه ناپاکی‌ها، یک ذخیره ارزشمند دارد و آن گوهر اشک بر حسین فاطمه است؛ گوهر اشک بر اهل‌بیت است؛ گوهر اشک دفاع از مظلوم، یتیم، دفاع از محصورِ مظلوم در چنگ ظالم. 🎐 نشر دهید 🍃🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌹 *میهمانی لاله های زهرایی* 🌹 *🏴گرامیداشت شهدای کربلای ۴🏴* و شهیدان حاج مهدی زارع ، شهید محمد اسلامی نسب وشهید جلیل ملک پور 🚨با حضور خانواده معظم شهدا 🔹همراه با قرائت زیارت عاشورا 🔹 💢 برادر *کربلایی محمد رضا فرخی* 💢 : ◀️دارالرحمه_شیراز/قطعه شهدای گمنام : ◀️ *پنجشنبه ۹دیماه ۱۴۰۰/ از ساعت ۱۶* ⬇️⬇️⬇️⬇️ *مراسم در و با رعایت فاصله گذاری اجتماعی و پروتکل های بهداشتی برگزار می‌شود* 🔺🔺🔺🔺🔺 🔹🔹🔹🔹 پخش زنده با اینترنت رایگان از لینک: http://heyatonline.ir/heyat/120 🔺🔺🔺🔺🔺 لطفا مبلغ مجلس شهدا باشید
🍃🍃چه احساس قشنگی است که دراول صبح🌤️ یادخوبان توراغرق تمنا سازد✨ 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
دستور عقب نشینی در عملیات کربلای ۴ صادر شد، ولی کسی جرأت برخاستن نداشت. جلیل متهورانه از جا بلند شد. نخست تیربارچی عراقی را زد. بعد هم با شجاعت به سوی سنگر او دوید، دهانه تیربار را به سمت بعثی ها گرفت و تعداد زیادی از آن ها را روی زمین ریخت. به این ترتیب به نیروهای زیرفرمان خود، فرصت داد تا عقب نشینی کنند. وقتی همه گردان او به مقر خود بازگشتند؛ تیر(قناسه) به صورتش خورد و جلیل دلیر به شهادت رسید و پیکرش همانجا ماند تا در عملیات کربلای ۵ بدن مطهرش را به عقب برگرداندند جلیل ملک‌پور :کربلای ۴ 🍃🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌹🌹🌹🌹🌹: *داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * نگران بچه اش باشد شوهرش هم که کویت بود و هر شش ماه یک بار بهشون سر میزد. لاری بودند و مثل ما توی شیراز غریب. انگار خودش میدونست که چه روزهای سختی در انتظارش هست که اینقدر نگران بچش بود.دست روزگار سرنوشت دیگری برایش رقم زده بود و سالها و دیگه هر ۶ ماه یکبار هم آقارضا را نخواهد دید.نمی دانست که خدا شیشه را دربغل سنگ نگه خواهد داشت و درست به چیزی که فکرش را هم نمی کنی و درست جایی که اصلاً نگران نیستید از دست روزگار کار خود را خواهد کرد. ده سال بعد از نگرانی های مادر مجید و تلاش برای حفظ مجید دست تقدیر خودش را به پدر مجید رساند.خدا میداند این مادر نگران چی کشید روزی که خبر مرگ پدر بچه هاش را شنید. بنده خدا تکیه گاهی را توی زندگی از دست داد. سال ۶۷بود  ،۱۲ تیر که هنوز قطعنامه پذیرفته نشده بود این آمریکای ملعون هواپیمای مسافربری ایران را زد و همه مسافران شهید شدند. همشون تکه تکه شده و جسدشان هم پیدا نشد.آقا رضای شفیعی هم جزء همین مسافران بود می خواست بره دبی ، که از آن طرف هم بره کویت ،که دیگه بنده خدا اجل بهش مهلت نداد. چه تصویری از آمریکا داشت؟! می‌گفت غلام آمریکایی هست آمریکا را در قیافه غلام مجسم کرده بود. نمی دونست که آمریکایی واقعی ۱۰ سال بعد چطور داغی روی دلش میذاره و هیچ وقت فکرش رو  نمیکرد. خلاصه مادر مجید که درد و دل میکرد من دیگر نگران غلام نبودم و فقط می گفتم خدایا! بچه مردم بلایی به سرش نیاد! اگر خدای نکرده طوریش بشه من جواب این مادر را چی بدم آخه!!؟ خیر ببینی مادر خودت که میری دیگه بچه مردم را چرا با خودت میبری! _حالا شاید خدا کرد مجید باغلام من نرفته .شاید رفته خونه دوستی رفیقی. _نه خانم .خودم صبح دیدم با هم رفتن. سر کوچه که می خواستن بپیچن ندیدمشون. هرچی دویدم بهشون نرسیدم که بگم کجا داری میری و نذارم بره.خدایا خودت بچه را حفظ کن اصلاً سابقه نداره تا این موقع بیرون باشه. مامان غلام دلم خیلی شور میزنه. _توکل کن ،هیچی نمیشه !غلام هر روز انقدر دیر میاد تازه الان سر ظهر هست الان دیگه هرجا باشن پیداشون میشه. مادر مجید طاقت نداشت می رفت سر کوچه نگاه می انداخت می آمد  داخل. یک پاش توی کوچه بود یک باش توی خونه ما و یک پاش توی خونه خودشون. روزهای دیگه که خود ما نگران بودم میرفتم طرف‌های اصلاح نژاد می‌دیدم غلام داره فعالیت میکنه از دور می دیدمش به جلو هم نمی رفتم.شاید بعضی وقتا چند روز به چند روز من غلام را نمی دیدم. خدا خودش بهم قوت قلب میداد. اینکه نگران نبودم ولی دعا می کردم براش به خودم را آرام می کردم. . http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb 🌺🌱🌺🌱🌺🌱🌺
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 | 💠حق انگشتر رو ادا کنید...روایتی از اهدای انگشتری حاج قاسم سلیمانی 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از سردار بسیجی،‌معلم شهید مهندس کمال ظل انوار 💫 🌷 یکی از محارم ما بعد از مدت¬ها به خانه ما آمده بود. کمال در حال و هوای خودش بود که ایشان رو به کمال گفت: کمال جان، عزیزم سرسنگین شدی دیگه سری به ما نمی‌زنی! کمال از شرم سر به زیر انداخت. باز اصرار کرد و سؤالش را دوباره پرسید. کمال خندید و گفت: من شما را خیلی دوست دارم، خیلی هم دلم برای شما تنگ می‌شود، اما دخترهای شما تو خانه حجاب ندارند‌. برای من سخته جایی باشم که چند نامحرم، آن‌هم بی‌حجاب حضورداشته باشند‌! سکوتی سنگین خانه را فراگرفت. قبل از انقلاب بود و حجاب در کوچه و خیابان هم الزامی نداشت چه رسد به داخل خانه¬ها، اما کمال روی این موارد خیلی حساس بود. 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌹تکفیری‌ها رسیده بودند نزدیک حرم حضرت زینب (سلام الله علیها)؛ آن‌قدر که تیرهای کلاش به در و دیوار حرم می‌خورد.حاج قاسم تاب نداشت ببیند حرم حضرت زینب (س) در خطر باشد. 🌹خودش کلاش به دست گرفت و آمد پابه‌پای بچه‌ها از حرم دفاع کرد. آن‌قدر ایستاد تا تیر خورد به دستش. هرچه اصرار کردیم برنگشت عقب. با همان دست مجروح کنار بچه ها و حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) ایستاد. 🦋 "" ✍کتاب سلیمانی عزیز  🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb