#رمان_نام_تو_زندگی_من 🌸🌈
#قسمت_سی_سوم☂
جانم.
- چطور مي تونم يك آدمي رو پيدا كنيم؟
- اين كه كاري نداره زنگ بزن 118.
- واقعاً!
صداي خنده ي سانيا توي گوشي پيچيد.
- نه ديوونه. حالا دنبال كسي مي گردي؟
- آره.
- آيه جان من بعداً باهات تماس مي گيرم.
و بدون حرفي گوشي رو قطع كرد. با تعجب به موبايل نگاه كردم و اونو گوشه اي انداختم. باز شناسنامه رو باز كردم و نگاهي به صفحه دوم
اون كردم. به اسمي كه اون طور دگرگونم كرده بود چشم دوختم و زير لب اسم رو خوندم.
- نام همسر: آراسب فرهودي.
****
نگاه خسته ام به استاد بود، ولي تمام حواسم به شناسنامه ام بود. چطور مي تونستم اون مردي كه تا حالا نديدمش رو شوهر خودم بدونم؟
بايد دنبال مردي بگردم كه مجهول بود! مردي كه ناخواسته اسمش توي شناسنامه ام حك شده بود.
آهي كشيدم نگاهمو به جزوه دوختم كه خالي از هر نوشته اي بود. از كجا بايد شروع مي كردم؟ از كجا بايد دنبالش مي گشتم؟ پوزخندي
زدم. حتماً به گفته ي سانيا "از 118 آدرسش رو بگيرم!"
با خسته نباشيد استاد به خودم اومدم. وسايلم رو جمع كردم كه نگاهم باز به شناسنامه اي كه داخل كلاسورم بود افتاد.
با صداي محمودي به خودم اومدم.
- خانوم اسفندياري؟
به طرف محمودي يا همون مهراد برگشتم.
- بله!
نگاهي به من و بعد به اطرافش كرد و خيره به چشمام شد. ناخودآگاه يك تاي ابروم بالا رفت. با تعجب نگاهش كردم.
- ببخشيد كاري داشتيد؟
- بله بله، مي خواستم بگم كه ...
نگاهشو به اطراف چرخوند.
- جزوه تون رو مي ديد به من؟
آهي كشيدم. در كلاسورم رو بستم.
شرمنده آقاي محمودي. امروز اصلاً جزوه ننوشتم.
- چرا؟!
اخمي كردم ديگه بايد به همه جواب پس مي دادم!
- چون نتونستم بنويسم.
نگاه نگرانشو به من دوخت.
- اتفاقي براتون افتاده؟
با تعجب نگاهش كردم.
- نه! چرا همچين فكري مي كنيد؟
- چون توي اين سه روز همه اش تو فكر هستيد. رنگتون پريده حواستون به درستون نيست.
ابروهام بيشتر در هم رفت و سرمو به زير انداختم. يعني اين قدر تو خودم بودم كه مهرداد هم فهميده بود!
بدون اين كه جوابش رو بدم از كلاس خارج شدم.
سر درد بدي داشتم. سه روز گذشته بود و من هنوز پيداش نكرده بودم. توي اين سه روز خواب نداشتم. غذا هم از گلوم پايين نمي رفت.
اگه به آقا جون مي گفتم هيچ وقت حرفم رو باور نمي كرد و زنده ام نمي گذاشت. اگه به عزيز بگم، نه نمي تونستم. عزيز بي خود نگران
مي شد و از سفرش مي زد.
آهي كشيدم كه با صداي بوق ماشيني به خودم اومدم. نگاهي به ماشيني كه بوق مي زد كردم كه شيشه ي ماشين پايين اومد. با تعجب
نگاهمو به استاد مجد دوختم.
- خانوم اسفندياري يك ساعته دارم بوق مي زنم حواستون كجاست؟
سرمو زير انداختم.
- شرمنده استاد تو فكر بودم.
استاد اخمي كرد.
- مگه خيابون جاي فكر كردنه؟
- نه متوجه نشدم كي به خيابون رسيدم.
- خيلي خب. بيا سوار شو تو خيابون خوب نيست.
نگاهي به استاد كردم.
- ممنون استاد مزاحم نمي شم.
- اين حرفا چيه! بفرماييد سوار شيد، مزاحمتي نيست.
حال و حوصله تعارف رو نداشتم. ولي دوست هم نداشتم سوار ماشين استاد بشم. اگه كسي ما رو با هم مي ديد چي؟ آهي كشيدم و بي
حوصله رو به استاد گفتم.
- استاد مي شه بريد؟
#ادامه_دارد....
#رمان_نام_تو_زندگی_من 🎆☘
#قسمت_سی_چهارم❣🎁
استاد با تعجب نگاهم كرد كه صورتمو بر گردوندم.
- مي خوام قدم بزنم. دوست ندارم كسي منو توي ماشين شما ببينه، معذرت مي خوام.
استاد سرشو تكون داد. عينك آفتابيش رو روي چشماش زد.
- بله حق با شماست.
و بدون حرف ديگه اي گازش رو گرفت و با سرعت دور شد. شانه اي بالا انداختم. قدم زنان به راه افتادم، كلاسورمو به سينه ام فشردم.
آخه آراسب كيه كه من بايد دنبالش بگردم؟ اسمش كه برام بد بياري آورده خدا به داد خودش برسه.
روي صندلي توي پارك نشستم و نگاهمو به بچه هاي در حال تاب بازي كردن دوختم. كاش همون بچه مي مونديم. بي غم، بي غصه، توي
بازي خودمون غرق مي شديم. توجهي به اطراف نداشتيم. فقط به اين فكر مي كرديم فردا چه بازي بكنيم. نه مثل من دنبال شوهري كه
ندارم بگردم! آهي كشيدم.
- آه پرسوزي مي كشي دخترم؟
با تعجب به طرف پيرمردي كه كنارم نشسته بود برگشتم. چطور متوجه نشده بودم كه كسي كنارم نشسته! پيرمرد لبخندي زد روزنامه اش
رو كنارش گذاشت. سرمو به زير انداختم و گفتم.
- ببخشيد متوجه نشدم كه شما اين جا نشستيد!
پيرمرد همون لبخند مهربونش رو تكرار كرد.
- متوجه شدم.
و نگاهشو به بازي بچه ها دوخت. باز آهي كشيدم كه همون سوال رو تكرار كرد. سوالي كه خودم جوابش رو نمي دونستم.
- نگفتي چرا آه پر سوز مي كشي؟
نگاهي به پيرمرد كردم. احساس خوبي به اون داشتم! دوست داشتم به كسي بگم دردم توي اين سه روز چيه. اما نمي تونستم، نمي شد.
لبخند تلخي زدم.
- زندگي بازي هاي بدي با ما مي كنه.
- شايد خودمون زندگيمون رو به بازي مي گيريم كه اين طور بد باشه.
- نمي دونم. شايد حق با شما باشه ديگه نمي دونم چي درسته چي اشتباه!
- تو جووني بايد از جوونيت لذت ببري.
لبخند تلخم رو تكرار كردم.
- ولي همه ي لذت هاي زندگي من به جاي اين كه شيرين باشه داره تلخ مي شه.
پيرمرد روزنامه رو به طرفم گرفت.
- يك نگاهي به اين روزنامه بنداز زندگي تو خيلي هم شيرينه. ولي زندگي مردمي كه اين جا نوشته تلخ تر از اون چيزي هست كه تو فكر
مي كني.
نگاهي به پيرمرد كردم كه با همون لبخند روزنامه رو به طرفم گرفته بود. روزنامه رو از دستش گرفتم كه از جاش بلند شد.
از زندگي هيچ وقت گله نكن. همين زندگي به ما درس ميده كه بهتر زندگي كنيم. زندگي هم با كل تلخي هاش شيرين مي شه. يك لذت
فراموش نشدني و به ياد موندني.
و بدون حرف ديگري رفت. حرفش لبخندي رو روي لبام ظاهر كرد حق با پيرمرد بود چرا بايد از زندگي گله كرد؟!
به رفتنش نگاه كردم غم عجيبي در چشماش بود. آهي كشيدم و نگاهي به روزنامه توي دستم كردم و نگاهمو به صفحه حوادثش دوختم. با
ديدن خبري كه توي روزنامه نوشته بود با ناراحتي نگاهي به بچه ها كردم.
حق با پيرمرد بود، اون ها زندگي تلخ تري داشتند. كساني كه خانواده و زندگيشون رو توي زلزله از دست داده بودند.
سرمو تكون دادم و صفحه رو عوض كردم. چيز جالبي نداشت روزنامه رو كناري گذاشتم و از جام بلند شدم چادر روي سرمو كه كج شده
بود رو درست كردم كه چادرم بين صندلي گير كرد. خم شدم درش بيارم كه چشمم به نوشته اي افتاد. (شركت معماري فرهودي نياز به
منشي.)
با تعجب نگاهمو به اون دوختم فرهودي؟!
نفسم در سينه حبس شده بود. نور اميدي توي دلم روشن شد شايد اون نباشه! هزار تا فرهودي توي اين دنيا هست ولي ...
بدون فكر ديگه اي موبايلمو از جيبم بيرون آوردم و شماره رو گرفتم. بعد از خوردن پنج بوق نااميد چشمم رو به موبايل دوختم كه صداي
مردي توي اون پيچيد.
- بله بفرماييد!
پاهام شروع به لرزيدن كرد چشمام تار مي ديد با صداي لرزوني گفتم.
- ب ... بخ ... شيد. آقاي ف ... رهو ...
- بله! آراسب فرهودي هستم بفرماييد.
زانوهام خم شد و روي زمين نشستم. صداي الو الو گفتنش در گوشي پيچيده بود. موبايل رو قطع كردم و نگاهي به دستان لرزونم كردم. از
جام بلند شدم و دوان دوان به طرف خروجي پارك به راه افتادم.
****
كلافه بودم. نمي دونستم بايدچي كار كنم! طول و عرض خونه رو طي مي كردم و بعد با كلافگي نگاهمو به موبايل مي دوختم. يعني زنگ
بزنم بهش بگم؟ اون وقت چي بگم؟ كلافه دستي به موهاي پريشونم كشيدم و روي زمين نشستم. هنوز نگاهم به موبايل بود. آهي كشيدم.
بگم چي؟ آقا شما شوهر مني بايد با من بياي بگي كه شوهرم نيستي؟!
به سرم زدم. آخه اين قدر دنبالش مي گشتم چرا فكر نكردم بايد چي بهش بگم! روي زمين دراز كشيدم. چيزي نمي گم فقط شناسنامه رو
مي گيرم جلوش و مي گم، به خدا اين ها تو رو شوهر من كردن.
از حرف خودم خندم گرفت. بايد كاري مي كردم. نگاهي به ساعت كردم و سريع موبايل رو برداشتم. نگاهم به شماره بود، بايد تماس مي
گرفتم. بايد كاري مي كردم. دكمه رو فشار دادم و موبايلو به گوشم نزديك كردم. با خوردن دو بوق جواب داد.
#ادامه_دارد....
😳تهدید و اِحاطه قاری معروف مصری با چـ🔪ـاقو ...!
اونـم وسـط جـلسه...!!!😱😱
🎥در این فیلم ، هیاهوی گسترده مستمعین به گوش می رسـد...
👇جهت مشاهده ، کلیک کنید👇
🆔 https://eitaa.com/joinchat/3181314062C0e7b931088
هدایت شده از گسترده شهیدآوینی(روزانه)
راهماراهعلے
تحتفࢪمانولے🌪✌️🏻⛓
چریڪیهستیتویاینڪانالنیستی🤭
منبعتمامعڪسوفیلمهایچیریڪیخفن🤤
➜⛓•https://eitaa.com/joinchat/646250554Cbc4279572a •💣↲
#ازاونڪانالاڪههࢪبچهمذهبـےوغیرمذهبـے #حـزباللهـےوبسیجـےباسداشتهباشه😌✌️🏻
↓مااینچنینیم↓
-📸-پروفایلهایچیریڪی
-💌-بیوهایتڪخطی
-🎞-استوریهایناب
-🥀-معرفۍشھداےگمنام
-🎬-مصاحبہباخانوادهشہدا
-🖼-عڪسنوشتہهایخفن
-🌙-محافلشبانہجہتسبڪیدل
➭🔗https://eitaa.com/joinchat/646250554Cbc4279572a 🌪⇠
#هُنـٰآتَـرتـٰآحَالـأنِفـْسْ
اينجاجآنهاآراممیگیرد....(:
#کارگاه_خویشتن_داری ۱۶
✍ ماجرای زندگی ما، ماجرای دانهی سیبی است که به زیر خاک رفته، تا آرام آرام مواد مورد نیازش را جذب کند، و در نهایت به یک میوهی سیب، تبدیل شود.
✦ خویشتن داری یعنی: تو غذای روحت را به موقع مصرف کن، حتما میوه خواهی داد!
میوهای در نهایتِ شباهت به خدا،
میوهای به نام انسان.
#رمان_نام_تو_زندگی_من
#قسمت_سی_پنجم
صداي خندش توي گوشم پيچيد.
- الو.
زبونم نمي چرخيد حرف بزنم كه باز صداش تكرار شد.
- الو!
آهي كشيدم. كه با صداي هيجان زده اي گفت:
- فكر كردم نفسم نمي كشي! خب بفرماييد. يك ساعته دارم الو الو مي كنم. پشت خطي پس حرف بزن.
سكوت كرد و حالت صداش رو تغيير داد.
- ببينم نكنه مزاحم تلفني هستي؟
سيخ نشستم و گفتم:
- نه به خدا! نه من ...
- ا ،تو كه دختري؟!
- بله ...
سكوت كردم. بايد چي مي گفتم؟ آهي كشيدم كه باز گفت:
- مزاحم نيستي! پس كي هستي؟
موهاي پريشونم رو پشت گوشم بردم. بايد مي گفتم. بايد حقيقت رو مي گفتم.
- ببخشيد آقاي فرهودي من شماره شما رو از روزنامه برداشتم. همون آگهي كه دنبال منشي مي گشتيد. م ...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه گفت.
- بله بله. خوب شد زنگ زديد. شما فردا مي تونيد بيايد. سر ساعت هشت شركت باشيد.
و بدون هيچ حرفي يا خداحافظي گوشي رو قطع كرد.
با تعجب نگاهي به موبايل كردم. اين پسره ديوونه بود يا كلاً كم داشت! آخه مهلت مي دادي حرف بزنم!
اي خدا نكنه اين ديوونه باشه؟ واي نكنه يك نفر ديگه گوشي رو برداشته باشه؟ توي فكر بودم كه صداي شكمم بلند شد. دستي به شكمم
كشيدم. حوصله درست كردن شامو نداشتم. ظهر هم از شادي پيدا كردن آقاي آراسب غذا نخوردم.
همون طور كه خودش گفت: "بايد هشت شركت باشم."
خسته از جام بلند شدم و به حياط رفتم. كنار حوض نشستم و به رقص ماهي ها نگاه كردم. باد موهامو به بازي گرفته بود. حس خوبي
داشتم. شايد به خاطر اين بود كه مي تونستم از شر اين اسم حك شده خلاص بشم. لبخندي زدم و بوي گل ياس رو به مشامم كشيدم كه
زنگ در به صدا در اومد. با تعجب از جام بلند شدم و به داخل رفتم. چادرمو سر كردم و به طرف در به راه افتادم. هنوز به در نرسيده بودم
كه مشتي به در زدن. با چشماي گرد شده درو باز كردم كه علي با خنده كاسه اي رو به طرفم گرفت.
- اين چيه؟
- شله زرده. نمي دونم دقيق چي مي گن؟ اوني كه دارچين و زعفرون داره.
خنده اي كردم و گوشش رو گرفتم.
- اين چه طرز در زدنه، هـــــــان؟!
- آي آي، ول كن. مي خواستم قيافتو اين طوري ببينم.
خنده اي كرد كه پس گردني به سرش زدم كه دستي به موهاش كشيد.
- موهامو خراب كردي! يك ساعته داشتم درستش مي كردم.
خنده اي كردم و باز موهاشو به هم ريختم كه از در بيرون رفت و وسط كوچه ايستاد.
- تو كه از مهري بدتري!
زبوني برايش در آوردم.
- من كه خوبم! اگه مهري بود كچلت مي كرد.
خنده اي كرد.
- اينو راست گفتي.
با صداي يكي از دوستاش سرشو تكون داد كه با تعجب نگاهش كردم.
- داري جايي ميري؟
لبخندي زد.
- آره. با دوستام ميريم سينمايي، دختر بازي، جايي ديگه.
اخمي كردم كه چشمكي زد.
- شوخي كردم بابا. همون طور كه مي گي "نبايد به ناموس مردم نگاه كرد. والا به ناموست نگاه مي كنن."
لبخندي زدم و نگاهي به دوستش كردم كه كنار تير برق ايستاده بود.
- پول داري؟
سرشو زير انداخت.
- من ميرم ديگه. تو هم برو داخل زشته دم در ايستادي.
لبخندي زدم. عاشق غيرت مردونه ي داداش كوچيكم بودم. مي دونستم پول تو جيبش نيست و هر طور شده با بهونه اي از زير بار سينما
رفتن فرار مي كنه.
- صبر كن برم واست پول بيارم. زشته با دوستات ميري بيرون.
اخمي كرد.
- نه لازم ندارم.
لبخندي زدم.
- مجاني كه نمي خوام بهت بدم! فردا بايد بياي خونه به اين باغچه برسي و حياط رو تميز كني.
چيزي نگفت فقط نگاهم كرد.
#ادامه_دارد....