#سلام_آقا
دوباره جمعه و ما و دل و چشم انتظاری
🌺قدم بر چشم ما
💚کی می گذاری😔
#أللَّھُمَ_عجِلْ_لِوَلیِڪْ_ألْفَرَج❤️
برای تعجیل در فرج اقا امام زمان (عج) صلوات
@shohda_shadat🌹
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟
🌟
💠
🔺معرفی شهید مهدی بیدی؛
پاسدار شهید مهدی بیدی در سال 1350 در تهران (در محله چهار راه سیروس)به دنیا آمد
شهید مهدی بیدی در 28 خرداد سال 1395 در خط آفندی 35کیلومتری جنوب شهر حلب سوریه ودر اثر اصابت ترکش به پشت سر وکمر آسمانی شد
🔻مصاحبه با همسر شهید مهدی بیدی؛
🔹از چه زمانی فکر رفتن برای دفاع از حرم در ذهن همسرتان شکل گرفت؟
از سال ۱۳۹۴ در فکر اعزام به سوریه بود. مدارکش را هم تماما آماده کرده بود اما هر بار به نوعی اعزامشان با مشکل مواجه می شد.
🔹شما با رفتن همسرتان به سوریه مخالفتی نداشتید؟
مخالفت زیادی نبود اما می گفتم ما سه فرزند داریم که اگر بتوانیم آنها را درست و مکتبی بار بیاوریم و تحویل اجتماع بدهیم خودش نوعی جهاد است. اما او می گفت خدا بزرگ است. تا اینکه خواب دید. پس از آن خواب دیگر واقعاً بی قرار شده بود و برای اعزام لحظه شماری می کرد. به او می گفتم دخترمان غزل بیش از حد به شما وابسته است، می گفت: می دانم اما دخترم غزل که از حضرت رقیه بیشتر و عزیزتر نیست. درحماسه کربلا خاندان امام حسین(ع) به دست نامحرمان گرفتار می شوند؛ شما که بحمدالله در کشور خودتان در صحت و امنیت زندگی می کنید، پس نگرانی بی مورد است.
🔹امکان دارد از خوابی که دیده بودند برایمان بگویید؟
بله. ایشان خواب حضرت زینب(س) را دیده بود که خانم فرموده بود تا دروازه شهر بیا. بعد از آن دیگر حالش دگرگون بود. اگر شکی هم وجود داشت با دیدن این خواب به یقین تبدیل شد.
🔹پس ازبازگویی این خواب، واکنش شما چه بود؟
بعد از این خواب، من دیگرهیچ اصراری به ماندنش نداشتم چون می دانستم که در جهان آخرت هیچگاه نمی توانم جوابی برای حضرت زینب(س) داشته باشم. حتی زن عموی آقامهدی به دیدن ما آمد و اصرار داشت که جهاد به شما واجب نیست که با وجود مشکلات و داشتن سه فرزند، برای دفاع بروی. آقا مهدی به او گفت: شما برای چه به زیارت کربلا می روید؟ من هم برای زیارت و جهاد می روم. یعنی همه کسانی را که به نوعی می خواستند از رفتن او جلو گیری کنند با دلایل محکم قانعشان می کرد.
🔹از خصوصیات اخلاقی همسرتان برایمان بگویید:
شهید بیدی به واقع از نظر اخلاقی نمونه یک انسان مومن بود. نه اینکه فکر کنید چون من همسر ایشان هستم و یا برای بزرگنمایی عنوان می کنم. شهدا واقعاً متفاوت هستند. بسیارساده زیست و اهل عبادت بود و زیارت عاشورایش که شبانه روز ترک نمی شد. به یقین می توانم بگویم که نماز قضایی نداشت. نماز شب او هیچگاه ترک نمی شد. بسیار مردم دار بود. با توجه به اینکه ما در خانه استیجاری زندگی می کنیم، او با آن گردن دردی که داشت روشنایی تمام راه پله های طبقات را خودش نصب کرده بود که شب کسی در تاریکی اذیت نشود، به طوری که همسایه ها خیلی راضی بودند و دعایش می کردند. حتی برای پدر و مادرش نیز خاص بود
🔹توصیه اش به شما چه بود؟
به من و دخترم حفظ حجاب و برای جمع خانواده نماز اول وقت بود. در حال حاضر هم گوشی های موبایل تک تکمان روی زمان اذان تنظیم است. به طوری که اگر صدنفر میهمان هم داشته باشیم و یا در جایی میهمان باشیم نماز اول وقتمان هیچگاه ترک نمی شود.
🔹از زمان ثبت نامِ داوطلبانه تا اعزام چگونه گذشت؟
ایشان در کار ساختمان بودند که پس از ثبت نام یک سال، یکسال و نیم از کار دست کشید چون مدام اعزامش به تعویق می افتاد. من هم کاری نداشتم. اما برای اعزام به سوریه خیلی اذیت شد. بارها و بارها تا پای هواپیما رفته بودند و برنامه شان کنسل شده بود و من می دیدم که هربار چقدر غمگین می شد.
🔹چندبار به سوریه اعزام شده بودند؟
بار اولی بود که اعزام می شدند و سه روز بعد هم به شهادت رسیدند.
🔹روز اعزام چگونه گذشت؟
سه چهار روزی از ماه رمضان گذشته بود و ما در خانه خواهرم افطار دعوت داشتیم. گویا همان روز خبر اعزامش قطعی شده بود. همانجا به من گفت که رفتنم قطعی شده اما شما به کسی چیزی نگویید. شاید دوباره برنامه رفتنمان به هم بخورد. اما با همه خداحافظی کرد. ساکش را هم که از یک سال پیش بسته بودیم. میوه های خشک کرده، تنقلاتی را که قبلاً بسته بندی کرده و در فریزر قرار داده بودیم آماده بود اما چون چندین بار اعزام به تاخیر افتاده بود از ساک برداشته بودم و دوباره در فریزر گذاشته بودم. یعنی این ساک از زمستان آماده بود و قسمت نشد تا تابستان که ساک را باز کردم و لباس های تابستانی را جایگزین لباس های زمستانی اش کردم. آن شب دوباره تمام خشکبار و خوراکی هایی را که آماده کرده بودم خواستم درون ساک بگذارم که گفت: خانم! من اینها را نمی توانم با خودم ببرم. علاقه زیادی به قهوه داشت، گفت فقط کمی قهوه برای من بگذارید. قبول کردم اما باز طاقت نیاوردم و مقداری تنقلات هم درون ساکش جا دادم. نزدیک سحر سفره سحری را پهن کردیم و جمع کردیم.
💠 @shohda_shadat🌹
🌟
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟💠
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟
🌟
💠
بعداز نماز، کمی استراحت کرد. اما من بیدار بودم و وسایلش را مرتب می کردم. مدام نگاهش می کردم. شاید باورتان نشود چهره اش کاملاً تغییر کرده بود.
ساعت ۶صبح بود. اخلاقش طوری بود که حتی زمانی که برای زیارت کربلا رفته بود و ما به استقبال یا بدرقه اش می رفتیم مدام می گفت شما چرا آمده اید؟ شما به خاطر من به زحمت افاده اید؟ این بود که روز اعزام هم نگذاشت ما برویم. می گفت هواپیما تاخیر دارد و شما و بچه ها چندساعت اذیت می شوید. حتی در این حد راضی به آزار کسی نبود. صبح با بچه ها یک روبوسی ساده کرد وما او را از زیرقرآن رد کردیم. اما پسرم علی گوش نکرد و گفت من خودم شما را با موتور به فرودگاه می رسانم. او باز هم راضی نمی شد و می گفت من دلشوره می گیرم و می ترسم موقع بازگشت اتفاقی بیفتد؛ که پسرم با اصرار او را راضی کرد. حتی گوشی تلفن همراهش را با خود نبرد. البته بعد از اینکه به فرودگاه رسیده بود با گوشی یکی از همرزمانش تماس گرفت که مطمین باشد علی سالم به خانه رسیده است. یعنی در واقع از همه چیز دل کنده بود و اینجا نبود. او از شهادتش باخبر بود؛ چرا که باطری ماشین را تعوض و باک آن را پُر از بنزین کرده بود. زمانی که پس از شهادتش می خواستیم به شهرستان بید و مشهد برویم دیدیم ماشین آمادهِ آماده است!
🔹آیا از سوریه با شما تماس گرفته بود؟
بله. اعزام روز یکشنبه بود که دوشنبه به منطقه رسیده بودند که از همانجا زنگ زد. صدایش از خوشحالی می لرزید. من مشتاقانه پرسیدم که به حرم هم رفتید؟ گفتند نه نشد که برویم و این تماس، آخرین تماس او بود و سه روز بعد هم به آرزویش رسید.
🔹چگونه از شهادت همسرتان باخبر شدید؟
ابتدا با من و بعد با آقای رضا صالح پور، شریک کاری و دوست صمیمیِ اش که با هم مثل برادر بودند نیز تماس گرفتند. با برادرشان هم تماس گرفتند و از ایشان خواستند که بچه ها را از راه شمال به مشهد و بعد هم به سبزوار ببرد. گویا از همان لحظه شهادت، خبر در تلگرام پخش شده بود. زمانی که برادرش با من تماس گرفت من در تدارک آماده سازی سفر بودم. بنابراین به تلگرام هیچ توجهی نداشتم و از جریان بی اطلاع مانده بودم. کم کم تلفن های خانه زنگ می خورد و همه فامیل سراغ آقامهدی را می گرفتند. من هم می گفتم بله ایشان در سوریه هستند و آنها هم چیزی نمی گفتند و گوشی را قطع می کردند. تا اینکه یکی از همرزمان آقای بیدی زنگ زد و پس از سلام و احوالپرسی گفت آقامهدی به آرزویش رسید. من باز هم باور نکردم و فکرکردم منظورشان اعزام است. گفتم بله به آرزویشان رسیدند اما این بار دیگر اجازه اعزام به ایشان نمی دهم و این بار آخر اعزامشان بود. اینجا بود که دوستانش خبر می دهند هنوز خانواده از شهید شدنش خبر ندارند و سریع عکس ها را از سایت ها بردارید. تا اینکه شوهرخواهرم تماس گرفت و گفت: منزل بمانید که ما به آنجا می آییم. راستی آقامرتضی (مهدی) کجاست؟گفتم: سوریه. گفت: الان می گویید؟ ما چیزهایی شنیدیم، می گویند گویا ترکش خورده. انشاالله که صحت نداشته باشد. بازهم باورم نشد. زیرا شنیده بود که گاهی دشمن شایعه شهادت رزمندگان را به دروغ پخش می کند. تا اینکه خواهرم با چشمان گریه کرده و خیس آمد. به او گفتم: آقا مهدی چند روزه رفته. این گریه ها برای چیست؟ پسرم علی هم آمد و با تمام دوستان پدرش تماس گرفت اما چیزی دستگیرش نشد. اما از گوشی تلگرام ها را دیده بود که همه گروهها خبر شهادت پدرش را رسانه ای کرده بودند. باورمان نمی شد. در یک آن خانه دور سرم چرخید و دیگر چیزی نمی فهمیدم. علی که شهادت پدر را باور نکرده بود باموتور به سمت لشگر حرکت کرد تا از صحت خبر آگاه شود و آنجا بود که با صحبت هایی که فرماندهان لشگر با علی داشتند به یقین رسیده بود. بعد از افطار هم از لشگر آمدند و شهادت شهید بیدی را اعلام کردند. به معراج الشهدا رفتیم و با شهید وداع کردیم و دوم تیرماه پیکر شهید را تحویل گرفتیم.
اقوام شهید بیدی در شهرستان بید ساکن هستند. همین که اعلام شهادت شد از سبزوار هم شخص متدینی به نام “سید باقر سبزواری” تماس گرفت و گفت: شما همسر شهید بیدی هستید؟ گفتم: بله. گفت: شهید بیدی از من خواستند از زمانی که خبر شهادتش اعلام شد مراسم تلقین و ذکر و قرآن را برایش مهیا کنید. ابتدا پیکر شهید را به مشهد انتقال دادند و ۷ بار بر پیکرش نماز خواندند، سپس به سبزوار و بعد هم به روستاها می بردند.
💠 @shohda_shadat🌹
🌟
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟💠
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟
🌟
💠
🔹مراسم تشییع شهید چگونه برگزارشد؟
– بحمدالله تشییع بسیار باشکوهی در شهرستان بید برگزار شد. از پیرمرد و پیرزن گرفته تا کودکان ۵ساله به تشییع جنازه آمده بودند و گریه می کردند. ما تا ۷۰یا ۸۰روز در بید بودیم. مردم مدام نذر احسان می دادند و از هر روستایی که عبور می کردیم مردم روستا گوسفند ذبح می کردند و اسفند روی آتش می ریختند. مردم ما واقعاً به شهدا ارادت دارند.
🔹سفارش شهید بیدی به شما چه بود؟
– شهید بیدی بارها به من توصیه کرده بود که من چه به مرگ طبیعی و یا باشهادت از دنیا بروم باید در بید سبزوار به خاک سپرده شوم. و از خدا خواسته ام یا در ماه مبارک رمضان و یا محرم از دنیا بروم که همینطور هم شد و شهادت درماه مبارک رمضان نصیب او شد. نکته دیگر اینکه از من خواسته بود که اگر فرزندانم بخواهند راه من را ادامه بدهند و شما مانع باشی مدیون من هستی
🔺مستند شهید مدافع حرم #مهدی_بیدی؛
https://www.aparat.com/video/video/embed/videohash/9HGuP/vt/frame
💠 @shohda_shadat🌹
🌟
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟💠
✨انهدام دو تیم تروریستی در کرمانشاه
💥اداره کل اطلاعات استان کرمانشاه:
🔹 به دنبال ترور سرگرد حسن ملکی فرمانده راهنمایی و رانندگی شهرستان روانسر که در شامگاه بیست و سوم مرداد ماه رخ داد سربازان گمنام اداره کل اطلاعات استان کرمانشاه ۱۲ نفر از عوامل و مرتبطان به این اقدام تروریستی را شناسایی و در بیست و پنجم مرداد ماه دستگیر کردند.
🔹 در اقدام دیگر در تاریخ سوم شهریور ماه سال جاری تیم نظامی وارداتی گروهک تروریستی که با هدف انجام اقدامات خرابکارانه وارد کشور شده بود، شناسایی و پیش از هرگونه اقدامی مورد ضربه قرار گرفت.
🔹 در درگیری مسلحانه با این تیم خرابکار دو عنصر گروهک معدوم و یکی از آنها دستگیر شد، از این تیمهای تروریستی چند قبضه سلاح کلاشینکف، نارنجک، وسایل ارتباطی و وجه نقد کشف وضبط شده است.
@shohda_shadat🌹
✨شیعه به دنیا آمده ایم
که موثر در تحقق ظهور
مولا باشیم ✨
قسمتی از وصیتنامه شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) محمود رضا بیضایی
@shohda_shadat🌹
پخش مستند #از_آسمان
ویژہ شهــید مدافع حرم
شهید #مهدی_قره_محمدی
امروز ۱۶ شهریور
ســـاعت ۱۹/۴۵
شبڪہ دو سیما
@shohda_shadat🌹