🔴 برخی از فضایل امام حسین (ع ):
♦️۱. رسول خدا صلی الله علیه و آله : هر که با حسین دشمنی کند حتی بوی بهشت هم به مشامش نخواهد رسید.
📚 سفینة البحار ، ج 2 ، ص 195
♦️۲. هر که بر امام حسین بگرید یا بگریاند یا خود را به گریه بزند و قیافه ی گریه کنندگان را به خود بگیرد ، تنش بر آتش [ دوزخ ] حرام خواهد شد.
📚 بحارالانوار ، ج 44 ، ص 309
♦️۳. وقتی حضرت موسی بن عمران به خدا عرض کرد : « خدایا ! برادرم مرد ؛ او را بیامرز » خدا به او فرمود : « ای موسی ! اگر برای اولین تا آخرین بندگان آمرزش بخواهی ، همه ی آنان را خواهم بخشود اما قاتلان حسین بن علی را نخواهم آمرزید و حتماً از آنان انتقام خواهم گرفت »
📚 ترجمه ی نفس المهموم ، ص 39
♦️۴. اگر کسی در ماه آمرزش خدا ( ماه رمضان ) بخشوده نشود ، دیگر تا ماه رمضان آینده مغفرت شامل حالش نخواهد شد مگر این که به حج رفته و عرفات را درک کند با این حال خدا به زائران امام حسین در روز عرفه پیش و بیش از حاجیانی که در عرفات هستند توجه و لطف می کند.
📚 مفاتیح الجنان-اعمال روز عرفه
♦️۵. امام صادق علیه السلام : « هر که با وجود توانائی به زیارت مرقد امام حسین نرود ، دین و ایمانش ناقص است و اگر هم [ گناهی نکند و ] وارد بهشت شود ، پائین تر از مومنان خواهد بود و مهمان اهل بهشت می باشد [ و از خود جائی در بهشت نخواهد داشت ] و اگر بی عذر و بی دلیل به زیارت امام حسین نرود ، دوزخی خواهد بود »
♦️6- امام محمدباقر علیه السلام : « زیارت امام حسین بر هر شیعه ای واجب است »
البته فقیهان وجوب را در این جا به معنای استحباب بسیار زیاد و اکید می دانند.
📚 سفینه البحار ج 3 ص 521
♦️7. هر کس حضرت حسین علیه السلام را زیارت کند در حالی که حق او را می شناسد [ یعنی شیعه است و آن امام را دارای ولایت بر خود می داند ] مانند کسی است که خداوند را در عرشش زیارت کرده است »
📚 کامل الزیارات ، ص 281
♦️8. امام محمدباقر علیه السلام : اگر مردم می دانستند پاداش و ارزش زیارت امام حسین چه اندازه است ، از شوق می مردند و جانشان را با آه و دریغ برای رسیدن به آن پاداش از دست می دادند.
📚 سفینة البحار ، ج 3 ، ص 523
♦️9. از احکام فقهی است که اگر انسان « احتمال » بدهد در سفر حج خطری برای وی پیش خواهد آمد ، رفتن او به حج حرام است اما اگر « یقین » داشته باشد در سفر زیارتی امام حسین علیه السلام خطری متوجه اوست ، باز هم رفتن به زیارت آن امام مورد سفارش و تاکید است.
♦10. همچنین از احکام فقهی است که خوردن هیچ خاکی به هیچ منظور جائز نیست ( حتی خاک مرقد رسول الله و امیرالمومنین ) اما خوردن کمی از خاک پاک مدفن سالار شهیدان به قصد شفایافتن جائز است.
♦️11. امام صادق علیه السلام از زبان خداوند : ارزش مکه در برابر کربلا مانند تری نوک سوزن است در برابر دریا !
📚 سفینة البحار ، ج 7 ، ص 461
اگر فضل و ارزش زیارت و قبر امام حسین را برای شما بگویم ، حج را ترک می کنید و تنها به زیارت مرقد او می روید !
📚 ترجمه ی نفس المهموم ، ص ۵۰۲
♦️12. حتی یاران وفادار سیدالشهداء که با ایشان شهید شدند ، یارای شفاعت پیامبران را دارند و می توانند مقام آنان را بالاتر ببرند.
🔵 کلام آخر اینکه بعضی از روایات مربوط به فضایل امام حسین (ع) آنقدر حیرت انگیز است که این حقیر جرأت نقل برخی از آنها را ندارم.
🌺ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌺
@shohda_shadat
1_26886056.mp3
9.4M
شهادت #حضرتعلیاکبر(ع)
چه قیامت چه محشری
چه دلاور چه دلبری❤️
سری از هر سری
الله اکبر چه اکبری
#حاج_محمود_کریمی
@shohda_shadat
4_5839048368654910537.mp3
3.04M
اے علۍ اڪبر حسیݩـ😇
ثانـ✌️🏻ـۍ حیدر حسیݩ
اے یلـ💪🏻 ڪربلا
#محمود_کریمی
@shohda_shadat
🏴یاابالفضل العباس (ع)
امشب شب توسّل ما بر دو دست توست
در عشق حرف اوّل دفتر دو دست توست
ای دست انبیاء و ملائک دخیلتان
باب المراد تا خود محشر دو دست توست
تاسوعای حسینی تسلیت باد
@shohda_shadat
4_5839150206624466139.mp3
3.7M
غیر عشق تو میخوام هر ....
#سیدمجید_بنی_فاطمه
@shohda_shadat
#داستان
#فرمانده_من
#قسمت_هفتاد_وهفت
بعد از اینکه ماشین حسام کاملا ازم دور شد ، برگشتم سمت حیاط و درو بستم .😢
به خونه نگاه کردم برقا خاموش بود فقط نور کمرنگی از اتاقم سوسو میزد، وارد خونه شدم و آروم در اتاقو باز کردمو بعدش هم با احتیاط بستمش تا سر و صدایی ایجاد نشه ...
خیلی خسته بودم و چشمام به خاطر اشکایی که ریخته بودم میسوخت😞
لباسامو عوض کردمو رو تختم خوابیدم🛌
نمی دونم چقد تو فکر و خیال بودم تا بلاخره خوابم برد 😴
صبح با نور نسبتا مستقیمی که تو چشمام میتابید ، یکی از چشمامو نصفه باز کردم، مامانو دیدم که داشت پرده اتاقو کنار میزد، پتو رو کشیدم رو سرم . تو خواب و بیداری بودم😪 یهو پتوم رفت کنار ...
طی یه حرکت رو تخت نشستمو چشم بسته گفتم : مامان فقط یه ذره دیگه ....( منظورم خواب بود ) 😫
_ به جون تو اصلا راه نداره ...درحالیکه خمیازه میکشیدم سمت صدا برگشتم ، بابا بود 👨🏻
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو کامل باز کردم ... مامان سمت چپم و بابا سمت راستم رو لبه های تخت نشسته بودن ...
دسته ای از موهامو که رو صورتم ریخته بودو انداختم پشت گوشمو با لبخند گفتم : السلام علیکم ...😃
مامان و بابا با هم : و علیکم سلام ...😉
اول رفتم تو آغوش گرم مامانمو و بوسیدمش
_رسیدن بخیر دختر امام رضایی😍
_ ممنون . جاتون خعلی خالی بود
بعد بابامو محکم بغل کردمو باهاش روبوسی کردم ...😚
با همون لحن دلنشینش گفت : زیارتت قبول بابا جان ...💚
_ قربونت برم. جای شما هم حسابی خالی بود .🙁
بعد یکم صحبت رفتن آشپزخونه منم دست و رومو شستمو رفتم سمتشون .یه صندلی عقب کشیدمو نشستم همونطور که مشغول شیرین کردن چاییم بودم صدای مامانم منو از افکارم جدا کرد : فاطمه ماموریت حسام کجاست ؟🤔
سرمو بالا گرفتم ، انگار که داغ دلم تازه شده باشه قلبم تیر کشید و بعد به تپش افتاد.
مکث کردمو با نگاه غم آلودم گفتم : به من هیچی نگفت ...😔
باباسرشو آروم تکون داد و مشغول گرفتن لقمه شد . به نظرم بابا می دونست حسام کجاست ...
ملتمسانه بهش گفتم
_ بابا؟ شما میدونی کجاست؟😢
_ منم دقیق اطلاع ندارم باباجان
_ بابا راستشو بگو دیگه ... لاقل باعث میشه ازین سردرگمی دربیام...😢
_ من تا این حد می دونم که ماموریتش لبه مرزه ... اونجور که آقای طباطبایی میگفت ماموریتشون سریه...🤔
نفسمو با صدا دادم بیرون و به زور لقممو قورت دادم .سرمو انداختم پایین اشتهام کور شده بود .از جام که بلند شدم یه لحظه چشام سیاهی رفت، دستمو رو سرم گذاشتم صدای مامان باعث شد به سمتش برگردم
_ فاطمه ؟ خوبی دخترم ؟
#ادامه_دارد...
@shohda_shadat
#داستان
#فرمانده_من
#قسمت_هفتاد_وهشت
سرمو به علامت مثبت تکون دادم پشت بندش بابا گفت :چرا صبحونتو نخوردی باباجان ؟ 🙁
_ میل ندارم ،وارد اتاقم شدم .🚶🏻 گوشیمو برداشتم و رو صندلیم نشستم .رفتم تو گالریمو به عکسمون نگاه کردم رو لبخند دلبرانه حسام زوم کردمو با حسرت نگاهش کردم .😍
بی هدف تو برنامه های گوشیم گشت میزدم تابالاخره یه فکری به ذهنم خطور کرد . شماره سپیده رو گرفتم.
با صدای خواب الودش گفت:
_الو؟😫
از زنگ زدنم پشیمون شدم ، با صدای تحلیل رفته گفتم : ببخشید . خواب بودی؟؟؟😢
بعد این حرفم انگار که تازه منو شناخته باشه لحنش عوض شد و با صدای جیغ جیغوش گفت : وای فاطی تویی؟ دلم اندازه مژه کوچیکه چشم راست شپش واست تنگ شده بود .😍
از لحن حرف زدنش خندم گرفت .
_راستی سلاااام . زیارت قبول
_ سلام ... جات خالی بود . ممنون💚
_ چرا صدات گرفته ؟ اشکال نداره اشکان ما ام رفت ... ☹️
چشم رو هم بذاری برمیگردن . بعد با شیطنت خاصی گفت : نذار کسی اشکتو ببینه #گل_من😁
اصلا دل و دماغ خندیدن نداشتم با این حال گفتم : سپیده تو نمیدونی کی برمیگردن ؟؟؟😓
_ راستش به ما همیشه میگه ۴۸ ساعته ، دو سال بعد میاد ...😣
قلبم به تپش افتاد ، با صدای لرزون گفتم : بگو به جان من؟😰
_وای چت شد خواهرم، نگران نباش سقفش یه ماهه دیگه ...حالا ازینا که بگذریم سوغاتی موغاتی که یادت نرفته ؟🤔
_ نه خیالت راحت . میگم امروز میای بریم عکاسی؟🤔
_اوهوم منکه پایه ام حالا کجا بریم ؟
_نمیدونم یه جا که خارج از شهر باشه ... یکم ازتهران دور باشه ☹️
#آخر_بدون_تو
#با_غم_انگیزترین_حالت_تهران_چه_کنم؟😭
_اوم ... باشه ... ساعت چند؟🤔
_ من ساعت چهار جلوی درتونم . فقط نشونیتونو واسم بفرس ...☺️
_باشد خواهر . کاری نداری؟
_نه ، قربانت ، خداحافظ✋🏻
_فدات،یاعلی 💚
تلفونو قطع کردم . با کلافگی به موهام چنگی زدمو رفتم پست پنجره ایستادم . هعی ! با اینکه کمتر از ۲۴ ساعت از رفتن حسام میگذشت ولی عجیب حال بدی داشتم انگار ۲۴ سال ازش دور بودم .😭 شاید عکاسی می تونست حالمو بهتر کنه ...
شال آبی کاربنیمو رو سرم مرتب کردمو چادرمو انداختم رو سرم . کیف دوربینمو برداشتم و بعد خداحافظی از مامان و بابا از خونه خارج و سوار ماشین شدم . تو خیابونا طبق آدرسی که سپیده فرستاده بود میرفتم تا بالاخره با چهره سپیده مواجه شدم که جلوی یه ساختمون وایستاده بود و داشت به ساعتش نگاه میکرد .😐
ماشینو جلوش نگه داشتم . از صدای جیغ لاستیکای ماشین سپیده سرشو بالا آورد و لبخند رو لباش نشست ...🙂
از ماشین پیاده شدمو تو آغوش کشیدمش ، از هم که جدا شدیم سپیده قبل از گفتن زیارت قبول و سلام و اینا گفت : جوووون چ ماشینی😍
خندیدمو گفتم: سلامتو خوردی ...
درحالیکه با دقت دور ماشین چرخ میزد و نگاش میکرد گفت : راس میگیا، هلو مای فرند، اهلا و سهلا ، هارا گدک!؟؟؟؟
(این جمله آخر ترکیه یعنی کجا بریم ؟؟؟؟)
_ اولا سلام دوما فارسی را پاس بداریم. سوما هر جا تو بگی ...😋
_ خیلی خب، سوار شو بریم یه جای توپ .
به مقصد که رسیدیم یه نگاه تحسین آمیز به اطرافم انداختمو پیاده شدم .... چ جای قشنگی ... رو به سپیده که جلوتر از من پیاده شده بود گفتم : اینجا رو از کجا پیدا کردی؟ 😍
جای خلوت و دنجی بود و البته سرسبزی و صفاشو نمیشد نادیده گرفت .
_ دیگه دیگه ... تو عکستو بنداز
خم شد و گلبرگای گلی رو نوازش کرد . روبه روش نشستمو گفتم : من واسه عکاسیم سوژه میخوام ...😌
_ در خدمتیم .ازمن بهتر هیچ جا پیدا نمیکنی
به دور و برش نگاهی کردو گفت : میخوای درختا رو نگاه کنم شاید کوالا پیدا کردم واسه سوژت. ها؟😁
خندیدمو پشت سرش حرکت کردم .
_ میدونستی اگه یه کوالا تو شبانه روز کمتر از ۱۸ ساعت بخوابه میمیره ؟😂
_ احتمالا از این نظر باهاشون نسبت داری ...
_ ههه اره ... به یه درخت اشاره کردو گفت : فاطی بیا از همینجا شروع کن عکساتو بنداز دیگه ...🙄
دوربینو گرفتم سمتش و رو چهرش تنظیم کردم
_ یک ، دو ، سه
به عکس نگاه کردم و گفتم : عالی شد👌🏻
#دلتنگ
#عاشق
#فراق
#درد_جدایی
#هعی_روزگار
#فاطمه_دلتنگ_است
#ادامه_دارد...
@shohda_shadat
#داستان
#فرمانده_من
#قسمت_هفتاد_ونه
برگشتم تا دورو اطرافمو نگاه کنم یه تک درخت سرو🌲
یکم اونطرف تر توجهمو جلب کرد که دورشو گلهای شقایق قاب گرفته بودن🌺
ناخوداگاه به اون سمت کشیده شدم
چند تا عکس از زوایای مختلف از اون قسمت انداختم📸
خیلی فضای متفاوتی داشت
خواستم سپیده رو صدا بزنم که یهو تو همون حالتی که بود شد سوژه ی عکاسیم📷
پشتش به من بود و سرشو به طرف اسمون بالا گرفته بود و دستاشو باز کرده بود
طبیعت اطرافش به عکسش جلوه ی خیلی بهتری می دادند اطرافشو گلهای شقایق پر کرده بودن که با رنگ سیاه چادرش تضاد خیلی قشنگیو ایجاد کرده بودن
رو زانوم نشستم و ازش عکس انداختم☺️
رفتم نزدیکش و گفتم: سپیده ببین چه عکسی ازت انداختم🤓
برگشت سمتم و گفت: ببینم چه کردی؟؟؟🤔
دوربینو گرفتم طرفش خیلی خوشش اومده بود😍
سپیده: فاطمه میگم تو عکاسی خوندی؟؟؟؟🤔
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادمو گفتم: نه برای دل خودم عکس می اندازم رشته ی تحصیلیم ریاضی فیزیکه😇
_اهان خب خانم مهندس شدی الان؟🙄
_نه هنوز یه ترم از دانشگاه مونده که همین یه ماهه دیگه شروع میشه
_اها...اخه واسم واقعا سوال شده بود
یه لبخند بهش زدمو جوابی ندادم😇
زیر تک درخت نشستم و زانوهامو گرفتم تو بغلم باز تو افکارم غرق شدم یعنی الان حسام کجاست؟؟؟چیکار میکنه؟حالش خوبه؟؟؟🙁
پرسشگرانه رو کردم به سپیده و گفتم: میگم سپیده شما اگه بخواید با اشکان صحبت کنید چیکار میکنید؟؟🤔
_خب تقریبا هیچی چون اصلا شماره ای به ما نمیده هر موقع که موقعیتشون جور باشه خودشون زنگ میزنن معلوم نیست گاهی اوقاتم اصلا زنگ نمی زنن😕
اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: یعنی چی؟؟؟چرا یه شغل انقدر ادمو محدود میکنه؟؟؟؟😠
_ خواهرمن تماساشون شنود میشه فکرشو بکن اونا با چه سختی این همه راهو میرن عملیات از خانوادشون دور میشن تو اون سختی تشویش اضطراب اونوقت با یه زنگ زدن ممکنه کله عملیاتشون لو بره
حرفش منطقی بود واقعا حرفی نداشتم که بزنم😔
با یاداوری نیمه شعبان که فردا بود از جام بلند شدم و گفتم: اوه سپیده ما فردا جشن داریم یعنی جشن ک نه ایستگاه صلواتی تو حیاطمون داریم من الان باید برم کمک مامانم دست تنهاس😮
سپیده ام از جاش بلند شد و بدون هیچ مخالفتی سوار ماشین شد🚶 حین رانندگی کردن خطاب به سپیده گفتم: میگم راستی خودتو مامانتم بیاید خوشحال میشیم😉
_منو دعوتم نمی کردی میومدم😆 دوست به این گلی داری اونوقت میخوای جشنتون نباشه؟؟🤔
لبخندی زدمو گفتم: قدمتون روی چشم🙂
بعد از اینکه سپیده رو رسوندم خونشون خودمم رفتم خونه
#ادامه_دارد...
@shohda_shadat
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟
🌟
💠
زیارت عاشــــورا
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللهِ ،
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلاٰمُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِالْمُؤْمِنين ، وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسٰاءِ الْعٰالَمينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِەِ ، وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلاٰمُ اللهِ اَبَداً مٰا بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ،يا اَباعَبْدِالله
ِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلىٰ جَميعِ اَهْل ِالْاِسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمٰوٰاتِ عَلىٰ جَميعِ اَهْلِ السَّمٰوٰاتِ، فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَسٰاسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ ، وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللهُ فيهٰا ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُم ، بَرِئْتُ اِلَى اللهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ ، وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيٰائِهِمْ ، يا اَباعَبْدِاللهِ
اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ،وَ لَعَنَ اللهُ آلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ،وَ لَعَنَ اللهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَلَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجٰانَةَ ، وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللهُ شِمْراً ، وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ ، بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى ، لَقَدْ عَظُمَ مُصٰابى بِكَ ،
فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ ،وَاَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، اَللّٰهُمَّ ٱجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ، يا اَبا عَبْدِاللهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللهِ وَ اِلىٰ رَسُولِهِ ، وَاِلىٰ اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلىٰ فاطِمَةَ ، وَاِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ ، وَبِالْبَرائَةِ مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ ، وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَسٰاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ ،مِمَّنْ اَسَسَّ اَسٰاسَ ذٰلِكَ وَبَنىٰ عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرىٰ فى ظُلْمِهِ وَجَوْرِہِ عَلَيْكُمْ وَعَلىٰ اَشْيٰاعِكُمْ ،بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوٰالاتِكُمْ وَمُوالاةِ وَلِيِّكُمْ ،وَبِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَر ائَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ ، اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاکُمْ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عادٰاکُمْ ، فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِيٰائِكُمْ ،
وَرَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ ، اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَ الْاٰخِرَةِ ، وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ،
💠
🌟
💠🌟💠🌟💠🌟💠🌟💠