فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♥️کانال #کافه_دخترونه به ایتا پیوست♥️
🌿یک کانال کاملا #انقلابی برای همه دخترها😎
#عکس_نوشته 🖼
#سخنرانیهای_روز 🎤
#دعا_و_زیارت 📖
#یادشهدا 💛
#مطالب_روز 🌿
#کتابصوتی🔊
مخصوص تمام دختران😍
برای پیوستن به کانال #کافهدخترونه رو حرف k بزنید😎
🔮 🔮
🔮 🔮
🔮🔮
🔮🔮
🔮 🔮
🔮 🔮
🦋 یه سورپرایز ویژه داریم براتون پس فرصتو از دست ندید🌈
دختـرۍهسـتڪه
عضوایـنڪانالنباشہ؟!!!🙀🤕
[پـاتـوقدختـراۍمذهبےایتـا🍓🌱]⇩
https://eitaa.com/joinchat/2966290452Ceda4928393
[پاتـوقپسـراۍریشوایتـــــا🧔🏻🌿]⇩
https://eitaa.com/joinchat/2966290452Ceda4928393
#ایـنڪانالهمونیہڪهدنبالشے💛🌻
#ڪلیڪرنجہفرمـا🐣💫
#مذهبیـاآبروداریڪنید🙊☘
🎙 پیغامی از عالم برزخ
🔰 نقل می کنند آیت الله سید علی قاضی بعد از مرگ هم با شاگردان ممتاز خود ارتباط داشت.
🌼 علامه حسن زاده می گوید روزی به واسطه یکی از دوستان تذکری از عالم برزخ برایم رسید.
🖼 #عالم_برزخ
✅ #استاد_عالی
خواندن دعای هفتم صحیفه سجادیه
توصیه مقام معظم رهبری حفظه الله
#رمان_نام_تو_زندگی_من 🌸🌈
#قسمت_هفتاد_دوم
با شنيدن صداش چشمامو باز كردم و نگاهش كردم كه روي زمين خم شده بود و خرده هاي ليوان شكسته رو جمع مي كرد. حرفي نزدم
فقط نگاهش كردم. دليل گريه ام چي بود. چرا اشكم سرازير شد. از حرف آرسام؟ يا براي اين كه درباره ي من اشتباه فكر مي كرد؟
آراسب رو به روم ايستاد و خيره به چشمام نگاه كرد.
- اين دومين باره دارم چشمات رو اين طور گريون مي بينم.
قدمي جلوتر آمد و غمگين نگاهم كرد.
- اين غم چيه تو چشمات! چرا خودت رو براي چيزهاي ساده ناراحت مي كني؟ تو دختر قوي اي هستي قوي باش آيه. نذار هر كس و
ناكسي درباره ات فكر ديگه اي كنه. دفاع كن، حرف بزن تا بهت زور نگن. چرا خودت رو ناراحت مي كني؟
دستشو جلو آورد تا اشكي كه روي گونه ام بود رو پاك كند كه با صداي بلندي گفتم:
- دست نزن، به من دست نزن.
آراسب دستش نيمه ي راه خشك شد و به زير انداخت. با صداي بلندي رو به او گفتم:
- مي خواي حرف بزنم، آره! باشه حرف مي زنم. از خودم دفاع مي كنم مي گم كه مشكلم چيه. مي گم ...
- اين جا چه خبره؟!
نگاهي به آرسام كردم كه با همون نگاه شماتت بار نگاهم مي كرد. با همون نگاهي كه آقا جون هميشه نگاهم مي كرد. قطره اشك مزاحم
باز هم از چشمام سرازير شد كه نگاهمو به نگاه آراسب دوختم. برق چشماش حالا شاد نبود غمگين بود. ناراحت، دلخور. آراسب سرشو به
زير انداخت و به طرف در رفت كه دستمو كه با چايي سوخته بود رو فشردم و گفتم:
- هيچ وقت گوش نميدي. هيچ وقت، هيچ كس توجهي به حرف اين دختر نداره!
آراسب به طرفم برگشت. نگاه آرسام رنگ ديگه اي گرفت. ولي بي توجه به نگاه آرسام به آراسب چشم دوختم.
- به حرفام گوش كن و خلاصم كن از اين سردرگمي.
آراسب قدم هاي رفته رو برگشت و رو به روم ايستاد و نگاهم كرد.
- تو بگو از چي خلاصت كنم؟ كدوم سردرگمي تو رو اين طور كرده؟ من هستم كه گوش بدم راحتت كنم.
صورتمو بين دستام پنهون كردم و فرياد زدم:
- نه، مي گي هستم كه گوش بدم، اما اجازه نميدي. نمي ذاري حرف بزنم، نمي ذاري كه بگم.
دستامو از جلوي صورتم برداشتم و نگاهمو به آرسام دوختم.
- نذاشتي اون روز بگم. براي همين همه درباره ي من فكر ديگه اي مي كنن هم ...
- كيا؟
چشمامو بستم. باز پريده بود وسط حرفم، باز اين كار و كرد! صدامو بلندتر كردم.
- تو، خانواده ات.
با خشمي نگاهش كردم و ادامه دادم:
به خدا خسته ام مي فهمي، خسته. خسته از اين كه ثابت كنم. مي خوام زندگي كنم. اما باز هم يك مشكل مياد وسط. اگه تو اجازه حرف
زدن به من مي دادي حالا حال و روز من اين نبود مي فهمي اين نبود.
با عصبانيت به طرف هر دو نگاه كردم.
- مي خوايد بدونيد چرا اومدم تو اين شركت؟ بخاطر شناسنامه ام. بخاطر يك اشتباه شناسنامه اي پام به اين شركت كوفتي باز شد. من نمي
خواستم وارد اين بازي بشم. نمي خواستم تا اين جا پيش برم كه به قول شما ...
نگاه هر دو پر از تعجب بود. اخمي كردم و صدامو بلندتر كردم. اشاره اي به آراسب كردم و گفتم:
- كه هر كس و نا كسي درباره ي من فكر ديگه اي كنه. من فقط اومدم به خاطر يك اشتباه شناسنامه اي. اومدم كه اسم حك شده ي
همسرمو پاك كنم. وارد اين شركت شدم كه بهت بگم بياي و اين اشتباه شناسنامه اي رو پاك كني.
به زانو نشستم و هق هق گريه ام بالا رفت.
- اما اجازه ندادي حرف بزنم. هيچ اجازه اي ندادي. گفتي ميام منتظر موندم، اما نيومدي. براي همين اون روز دير رسيدم خونه. تصميم
گرفتم ديگه بر نگردم به اين شركت ولي ياد شناسنامه ام كه افتادم باز هم وارد اين شركت شدم. مي خواستم برم، اما نشد پام نكشيد. نمي
تونستم ناله هاي كسي رو ناديده بگيرم نتونستم.
نگاهي به آرسام كردم و گفتم:
- گناه من چي بود؟ اين كه كمك كردم كسي كشته نشه! مقصر اون اشخاصي بودن كه اسم برادر شما رو تو شناسنامه ي من حك كردن.
صورتمو بين دستام پنهون كردم و به حال خودم گريه كردم. گريه اي كه شايد دردش چيز ديگه اي بود.
- من يك دختره ساده بودم كه تازه وارد اين شهر شده بودم. بهونه ام ادامه ي درس بود. ولي در اصل مي خواستم براي يك بار هم كه
شده براي خودم زندگي كنم براي دل خودم. اما با گم شدن شناسنامه ام زندگي يك روي ديگه اي رو به من نشون داد. يك اشتباه
ناخواسته.
نگاهي به آراسب كردم.
- نام تو رو، تو زندگي من حك كرد.
پوزخندي زدم و نگاهي به آرسام كردم كه ناراحت به چهار چوب در تكيه داده بود.
- آقايي كه به كسي اعتماد نداريد. احساس مردم، عقايد مردم، اين قدر براشون مهمه كه به جاي بي اعتمادي اول تحقيق كنيد و بشناسيد.
سرمو به طرف ديگه اي برگردوندم.
- لطفاً يك نگاهي به شناسنامه ي من كه دست آقاي فرهودي هست بندازيد. همه ي حرفام ثابت مي شه. من بي گناه وارد اين بازي مسخره
شدم. ولي دوست دارم هرچه زودتر خلاص بشم، از اين شركت از اين نگاه ها و همه چيز. درد و مشكلات منو بيشتر نكنيد.
هر دو سكوت كرده بودند. راحت شده بودم. بار سنگيني از