Masih & Arash APMasih & Arash AP - Amoo Zanjir Baf.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
دیدی عمو دنیا سرم چی آورد؟!
@shout_sorah13
باتلاق...!
نوبت شماست؛ نظراتتون رو میخونم👇🏻
اینجا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_rbmilx&btn=صراح.عمومی
یا اینجا
https://6w9.ir/Harf_10418052
در این کانال نظرات رو با هم میخونیم و جواب میدیم
https://eitaa.com/gade_sorah
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣صَُِراح ؛ #قسمت_بیستم
#سیاوش
«آدم وقتی بین مرگ و زندگی هم گیر کرده باشه ممکنه خسته شه. ممکنه کم بیاره و بگه هرچی بادا باد. مخصوصا اگه تو باتلاق گیر کرده باشی و هیچکس رو دور و برت نبینی که به دستش چنگ بزنی و خودتو بکشی بیرون. اونوقته که خسته میشی. خسته میشی و ترجیح میدی زودتر همه چی تموم شه تا اینکه بیشتر از این دست و پا بزنی. ترجیخ میدی غرق شی...»
❤️🩹 @shout_sorah13
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_بیستم
۱
آقا اسماعیل مشغول بررسی حسابها بود. اما بیشتر از حسابها، حواسش جمعِ سیاوش بود. نگاهی از گوشهی چشم به او که غرق کار بود انداخت و گفت:«خلقت تنگه این روزا..»
سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت و سعی کرد خود را بیشتر مشغول کار و خونسرد نشان دهد:«ننـ..نه…خخـ..خخـ..خو..بم.»
آقا اسماعیل نفسش را بیرون فرستاد و لبش را با زبان تر کرد. از در دیگری وارد شد:«حسین آقا چطوره؟»
سیاوش همانطور که دستگاه را روشن میکرد لب زد:«خخـ..خـ..خبر..ننـ..ندا..ر..ررر..رم.»
آقا اسماعیل برگهها را رها کرد و سمت او چرخید. صدای دستگاه بلند شد و صدای آقا اسماعیل به سختی به گوش رسید:«از خودت چی؟ از خودتم خبر نداری؟»
سیاوش چیزی نگفت. خودش را به نشنیدن زد. حتی دوست نداشت به سوالش فکر کند. آقا اسماعیل از جا بلند شد و جلوتر آمد:«نمیخوای چیزی بگی؟»
سیاوش نگاهش را به خاک ارههایی که در هوا پخش میشدند دوخت. ماسکش را بالاتر کشید:«چچـ..چی بـ..بگم؟..ششـ..شما ککـ..کار مـ..می..ممـ..میخـ..خوای ممـ..منم..دد..دارم…انـ..ججـ..ججام ممـ..میدم..دد..دیـ..گگه!»
آقا اسماعیل دست به سینه زد:«لابد باقیش به من مربوط نمیشه!»
سیاوش پلک روی هم گذاشت:«ممـ..من..ایـ..اینننـ..نو..نگـ..گگفتـ..تتتم.»
آقا اسماعیل جلوتر آمد و دستگاه را خاموش کرد:«این مدت هرچی سعی کردم بیام سمتت، چار کلوم باهات حرف بزنم هی خودتو کشیدی عقب….چرا انقد تو خودتی؟ عزیز از دست دادی درست؛ ولی نباید کلا زندگی کردنو تعطیل کنی که!»
سیاوش دوباره دستگاه را روشن کرد:«بببـ…با..باشه..مممـ..ممنـ..ممنون.»
دست آقا اسماعیل روی دکمه نشست و سیاوش را سمت خود چرخاند:«لا اله الا الله…پسر خوب! باور کن من هرچی که میگم بخاطر خودته. هر رفتاری که میکنم بخاطر خودته.»
سیاوش سر تکان داد و خواست حرفهای او را از سر خود باز کند:«ببـ..باور..ممـ..می..ککـ..کنم…وو..ووولی..ننـ..نیا..زز..زی..ببـ..بهش..ننـ..ندارم.»
چروکهای پیشانی آقا اسماعیل، همراه با بالا رفتن ابرویش عمیقتر شد:«نیاز داری! خودت متوجه نیستی. خودتو از بیرون نمیبینی.»
ابروهای سیاوش درهم رفت و لحنش با وجود لکنت، تند شد:«آآاار..رره ممـ..متتتـ..متووو…ججـ..جه ننـ..نیسـ..تتتـ..تم! اا..اگگـ..اگه ننـ..نمممـ..نمی..خخـ..خواین..ممـ..می..تتتـ..تونم…ددد…دیگگـ..گه..نننـ..نیام..اا..اایـ..اینـ..ججا.»
گفت و از او فاصله گرفت. آقا اسماعیل با لحنی دلگیر و خسته گفت:«سیاوش!»
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_بیستم
۲
اما سیاوش از او خستهتر بود برای شنیدن هر حرفی. ماسکش را پایین کشید و دستش روی لباس کارش نشست:«ممـ..می..ممـ..میشه…اممـ..امرو..روز..زز..زود…زودتتـ..تر..بببـ..برم؟»
آقا اسماعیل جلو رفت و دست روی شانهاش گذاشت. نگاهش پر از حرف بود:«خیلی خب! ولی بازم بیا. بذار حداقل اینجا مشغول باشی، یه کم حالت عوض شه.»
سیاوش چیزی نگفت. سکوت او هم پر از حرف بود. دوست نداشت فکر کند اگر آقا اسماعیل بفهمد دلیلِ این همه سخت کار کردنِ او چیست چه اتفاقی میفتد…
بدون حرف دیگری لباسش را عوض کرد و از مغازه بیرون زد. نمیدانست ماندنش اینجا با این همه پیله کردنِ آقا اسماعیل چقدر درست است. شاید بهتر بود کمکم از این کار هم فاصله بگیرد. آن وقت حتما بیشتر در دنیای تاریک خودساختهاش غرق میشد. سرش را محکم تکان داد. از این افکار پریشان و ضد و نقیض متنفر بود.
چند دقیقه بعد وارد خانه شد. داشت سمتِ پلهها میآمد که دو تقهی آرام به در خورد و قدمهای او را متوقف کرد. بعد، صدای لیز خوردن کاغذی از زیر در به داخل و صدای تند قدمهایی که دور میشدند. سیاوش نگاهی به کاغذ روی زمین انداخت و با عجله سمت در رفت. آن را باز کرد و نگاهش را در کوچه چرخاند. کسی نبود. در را بست و کاغذ را کنجکاوانه از روی زمین برداشت. روی کلماتی غریبه که کنار هم قرار گرفته بودند چشم چرخاند. نفس در سینهاش گیر کرد. نمیتوانست معنای جملههای روی کاغذ را درک کند. تک خندی مبهوت خیره به کاغذ زد. انگشتهایش که کاغذ را بین خود فشرده بودند شروع به لرزیدن کردند. صدای باز شدنِ درِ هال، نگاهش را بالا کشید. با دیدن حسین و لعیا، ماجرای کاغذ را لحظهای از یاد برد و رازش جلوی چشمش آمد. زانوهایش سست شد. اینجا چه میکردند؟
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
نوبت شماست؛ نظراتتون رو میخونم👇🏻
اینجا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_rbmilx&btn=صراح.عمومی
یا اینجا
https://6w9.ir/Harf_10418052
در این کانال نظرات رو با هم میخونیم و جواب میدیم
https://eitaa.com/gade_sorah
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_بیستم
۳
دندانهای حسین محکم روی هم فشرده میشد. به اندازهی خشمی که داشت. لعیا پشت میز نشسته، سرش را میان دستها گرفته و صدای نفسهای کشدارش آشپزخانهی عمارت مشکاتیان را پر کرده بود. آن برگهی کاغذی کوچک، در دستان خشمگین حسین میلرزید و چشمهای سرخ شدهاش روی برگه میچرخیدند. برگهای که میخواست شبیه به دعوتنامهی عروسی باشد اما بیشتر کنایه و زخم بود بر روح این خانه و اهالیاش.
حسین نفسش را بیرون فرستاد. برگه را در دستهایش مچاله و زمزمه کرد:«سیاوش اینو ببینه دق میکنه..»
لعیا دستش را روی چشمهای خیسش کشید و با صدایی لرزان گفت:«کاش دستم میشکست از تو حیاط برش نمیداشتم…آخه لیلا و مهران؟؟ مگه میشه؟»
حسین کنار صندلی روی پنجهی پا نشست و به همسرش خیره شد:«لعیا فکرت جای اشتباهی نرهها! محاله لیلا راضی بوده باشه!...اصلا معلوم نیست واقعیه یا نه! شاید مهران فقط خواسته سیاوش رو بچزونه. اگرم…اگرم واقعی باشه یعنی انقد با تهدیداش بهرام رو دور کرده و لیلا رو ترسونده تا مجبور شده قبول کنه. از اون کثافت هیچی بعید نیست!»
لعیا دستی به پیشانیاش کشید و قطرههای تازه روی صورتش روانه شدند:«نمیدونم…دیگه نمیدونم به چی باید امیدوار باشم…سه ماه گذشته که ساره رفته ولی سیاوش هر روز داره بدتر میشه. هر روز با ما غریبهتره. هر روز داره آب میشه، تحلیل میره…از سهیل هم که هیچ خبری نیست. معلوم نیست اصلا میدونه، نمیدونه…لیلا هم که…! نمیدونم ما این وسط باید چیکار کنیم…چه کاری از دستمون برمیاد حسین؟»
همان لحظه صدای باز شدنِ درِ حیاط به گوش رسید. حسین با عجله بلند شد و برگهی مچاله شده را در جیب شلوارش گذاشت:«فعلا باید تا جایی که میشه نذاریم سیاوش این قضیه رو بفهمه.»
هردو با عجله از خانه بیرون رفتند. با دیدن سیاوش که کاغذی مشابه آنچه دیده بودند در دست داشت، نفس در سینهشان حبس شد. لعیا دستپاچه از پلهها پایین آمد:«سلام خاله قربونت بره! خوبی؟»
سیاوش برگه را در دستش پایین آورد و نگاهش را میان او و حسین چرخاند:«سسـ..سلـ..سلام.»
حسین دستش را روی نردهی ایوان تکیه داد و سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد:«دیدیم این روزا کم بهمون سر میزنی گفتیم ما بیایم پیشت. نبودی، منتظر موندیم.»
سیاوش چند لحظه نگاهشان کرد تا مطمئن شود هیچ اثری از رسوا شدنش در چهرهی آنها نیست. واقعا باید فکری به حال این کلید یدک میکرد. اگر چیزی پیدا میکردند…؟
نگاه حسین دوباره به کاغذ در دست سیاوش افتاد و لبخندی مضطرب زد:«اون چیه؟»
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_بیستم
۴
سیاوش هم دوباره حواس جمعِ ماجرای کاغذ شد. لبهایش به لبخندی گیج کش آمدند:«مممـ..منم..ننـ..ننـ.نمی..دد..دونم!»
بار دیگر کاغذ را مقابل چشمهایش گرفت تا از چیزی که دیده بود مطمئن شود. صدای قدمهای سریع حسین که از پلهها پایین میآمد را شنید. نگاهش گیج روی کلمهها میچرخید. دنیا هم انگار دور سرش. انقدر بیغیرت شده بود؟ دست حسین، سمت دیگرِ کاغذ را گرفت:«عمو این هیچی نیست. منو ببین.»
خواست برگه را از دست او بکشد اما فشار انگشتهایش سیاوش بیشتر بود. چشمهای سیاوش لحظهای سیاهی رفت. حسین برگه را محکمتر کشید و لحنش رنگ خواهش گرفت:«سیاوش ولش کن. باور کن هنوز هیچی معلوم نیست! خواستهن اذیتت کنن.»
فشاری دیگر به برگه آورد تا آن را از دست سیاوش بیرون بکشد که برگه از وسط پاره شد. نام مهران مطلق و لیلا طاهری از همدیگر جدا شد. سیاوش نیمهی باقی ماندهی در دستش که نام مادرش روی آن نوشته شده بود را بیرمق رها کرد و باد بهاری آن را چند متر آن طرفتر روی زمین انداخت. صدای بغضآلود لعیا را شنید:«بمیرم برات خاله! بیا بریم بالا. پیشو میگیریم نمیذاریم اینجوری بشه. هرکی هرکی که نیست!»
نگاه سیاوش روی کاشیهای کف حیاط قفل شده بود. بدون اینکه نگاهشان کند قدمهایش را سمت پلهها تند کرد. چند لحظه بعد، صدای کوبیده شدنِ درِ اتاق از داخل خانه شنیده شد. حسین دستش را میان موها برد و لعیا هر دو دست را روی صورت کشید.
سیاوش گوشهی اتاق در خودش مچاله شده و نگاهِ خنثی و بیحسش به نقطهای نامعلوم خیره بود. ذهنش مقایسهای بیجا و بیوقت را شروع کرده بود. ترسش از دیدن لعیا و حسین و رسوا شدنش بیشتر بود یا از دیدن نوشتههای روی آن کاغذ؟ دغدغهی مادرش و مهران را داشت یا دغدغهی جنسهای هرروزه و فاش شدنِ رازش؟
واضح بود که جواب سیاوش مشکات به این سوالها چیست؛ اما جواب این سیاوش؟…برایش مبهم بود. مدت زیادی میگذشت و او چیزی از خود باقی نگذاشته بود؛ نه شوقی نه دردی نه دغدغهای. دود کردنِ هرچه که دستش میآمد و تزریق هرچه نصیبش میشد، همهشان را از بین میبرد. آستینش را بالا زد و نگاهی به جای سرنگها روی دستش انداخت. پلک روی هم گذاشت و لبش زیر دندانها رفت. کل زندگیاش در جنس کشیدن و نفس کشیدن خلاصه شده بود و این بین، کار کردنِ بیامان، مرهمی روی زخمهایش.
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_بیستم
۵
نمیتوانست به فاجعهای که دورتر از او رخ داده بود فکر کند. نمیتوانست درد خانوادهاش را داشته باشد. نمیتوانست فکر کند سهیل در این بین چه غلطی میکرده که امروز این کاغذ در خانهشان بیفتد. انگار دیگر چیزی به اسم درد یا حتی غیرت در وجودش جا نمیگرفت.
این روال تا همیشه که نمیتوانست ادامه داشته باشد! روزی بالاخره رسوا میشد. روزی همین بیخیال بودنِ بیاراده کار دستش میداد. ناخنش زیر دندانها رفت. این حرکت کودکانه، این روزها زیر بار ترسهایش، تبدیل به عادت شده بود. عادتی مثل همان جنس کشیدن که خودش هم آن را دوست داشت و هم نداشت.
پایش را تندتند تکان میداد و ناخنش تندتند جویده میشد که صدای زنگ خانه بلند شد. حدس اینکه کیست سخت نبود. حسنا مرتب به او سر میزد و رهایش نمیکرد. نمیگذاشت در باتلاق خودساختهاش غرق شود. نمیگذاشت راحت شود. عصبانی بود. از همه چیز و همه کس. و حالا فرصت خوبی بود برای بروز این عصبانیت. سمت درِ اتاق خیز برداشت و غضبناک به طرف حیاط دوید.
من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود
کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
فریادنوشت | صَُِراح🍂
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂 ❣صَُِراح ؛ #قسمت_بیستم #سیاوش «آدم وقتی بین مرگ و زندگی هم گیر کرده ب
من که یادم رفته
چی دردمه
چی دوامه...
"آخه لیلا و مهران؟؟ مگه میشه؟"(:
نوبت شماست؛ نظراتتون رو میخونم👇🏻
اینجا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_rbmilx&btn=صراح.عمومی
یا اینجا
https://6w9.ir/Harf_10418052
در این کانال نظرات رو با هم میخونیم و جواب میدیم
https://eitaa.com/gade_sorah