پرورشگاه گربه های خیابونی
هیکاری دختری من ۱۹ سالشه و به دلیل بیماری و بدن نحیفش مرده و همچنان روحش توب جنگل الف ها پیداست.
تنها انسان هایی که به طبیعت علاقه و ذات خوب و بهاری ای که به هیکاری حس آرامش بده میتونن اون رو ببینن، افرادی خوش قلب و مهربون، اون فقط به این دسته انسان ها اجازه ی دیدنش رو میده.
اون موهای صورتی خیلی کمرنگی داره و وقتی خوشحال میشه موهاش به رنگ سبز در میان و میدرخشن.
وقتی عصبانی میشه از گوشه ی چشمش مثل اشک دو قطره خون میاد و سریع بند میاد، وقتی ناراحت میشه گردنبند بابونه ی نازش یکم پژمرده میشه و وقتی خجالت میکشه یا دروغ میگه گوشاش قرمز میشه.
یه برادر بزرگ تر داره و برادرش زندست و توی تنهاییش از این که نتونست خواهر کوچولوی نازش رو نجات بده خودش رو مقصر میدونه.
جالبه بدونید این دختر بین دختر های جنگل پریان تک بوده و ریکشنی که نشون میده(خوشحالی، عصبانیت، ناراحتی، خجالت و دروغ گفتنش) و اون استعدادی که داره فرق داشته و خیلی خاص بوده.
همه چی این دختر خاص بوده و اون دختر مورد علاقه ی پدر پریان بوده.