در این جامعهای که مردم ده ها گروه شدند و اتحاد+منطق بینشان جایی ندارد، ارتباطات سخت شده است.
نفرت پیدا کردم از اطرافیان. اطرافیانی که میتوانستند برای همدیگه خاطرات خوبی آمیخته با احترام و منطق بسازند.
اینجا بود که شاعری فرمود "تا خرخره از حرف پرم با که بگویم؟ این شهر پر از کور و کر و لال و نفهم است."
(انتهای فرمودهی شاعر که در آن مقداری ناسزا وجود دارد، خطابِ من به کسانی است که در این جمع وجود ندارند. به خودتان نگیرید. بنده برای شما ناشناسان احترام قائلم.)
Sick mind.
سیس غملوتم ۵ صبح.:
واژهی غملوت زادهی ذهنِ طناز و بی هنرمه؛ اگر متوجهش نشدید عادی است.
زیرا که همنشینان شما در سفر های کوتاه یا بلند مدت، حال شما را تعیین میکنند. ممکن است تنها بروید و لحظهای لبخند خود را از دست ندهید. همچنین ممکن است با جمعی از آشنا های نزدیک خود بروید درحالی که لحظه نمیتوانید لب های خود را به حالت خمیدگی (لبخند کمرنگ) در آورید.
Sick mind.
کوچیک ترین و رو اعصاب ترین اوسی بنده: بدبخت بیآزار ترین هم هست، اما این که نمیتواند اشکهایش را کن
نژادش کُره ایه و ۵ یا ۶ سالشه.