eitaa logo
Sick mind.
67 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
454 ویدیو
4 فایل
لینک‌ناشناس‌: https://abzarek.ir/service-p/msg/5411858 - لینک‌کانال‌محافظ: https://eitaa.com/sickmind3
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی هیچی نخوابیدید؛ دراز کشیدید و گوشی دست‌تونه، گوشی رو بالای بینی‌تون نگیرید دست‌تون.
هم تیمی های هانس رو باید بکشم. توی اسم‌شون تردید دارم و احتمالا اسم های بهتر پیدا کردم، جایگزین کنم.
Sick mind.
هم تیمی های هانس رو باید بکشم. توی اسم‌شون تردید دارم و احتمالا اسم های بهتر پیدا کردم، جایگزین کنم.
البته در جریان بذار‌م‌تان که داخل سازمان، کسی به نام و خانوادگیِ شناسنامه‌ش شناخته یا صدا زده نمیشه. همه اونجا به یک نام مستعار شناخته میشن. و کسایی نظیر هانس، نیکولاس، رئیس فنریس و ... که سال هاست توی سازمان مشغولن و سال های بیشتری هم قراره مشغول باشن، نام و نام خانوادگیِ توی شناسنامه‌شون درواقع دیگه براشون ارزشی نداره.
دوست دارید داستانِ گذشته‌ی هانس رو براتون بگم؟
Sick mind.
دوست دارید داستانِ گذشته‌ی هانس رو براتون بگم؟
که مربوط میشه به نام داهل شناسنامه‌ش و نام مستعارش.
اینو نمیدونم شاید یروز یه نقشی بهش داده شد.
Sick mind.
هایجین/Haijin #Sketch #Oc
هایجین، توی تیم، جزو ۴ عضوِ این تیم‌ه.
Sick mind.
هایجین، توی تیم، جزو ۴ عضوِ این تیم‌ه.
هرچند تعداد اعضای تیم ها متغیره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Sick mind.
دوست دارید داستانِ گذشته‌ی هانس رو براتون بگم؟
پاره‌ای از داستانِ گذشته (Back story) ِ هانس: پدر و مادرش یک پسر به نام هنسون بخ‌دنیا آوردند. پدرش به نام هِنری، از شدت علاقه به پسرش، اسم اون رو "هنسون"، به معنای "پسرِ هِن" (هن: مخفف هِنری) گذاشت. زندگیشون بی نقص بود. زوجی که با تک‌پسرِ موردعلاقه‌شون زندگیِ بی‌حاشیه و پر از عشقی داشتند. اما فقط تا ۸ سال بعد، زمانی که فرزند بعدی به نام "هانس" به دنیا اومد. گرچه پدر و مادرش‌هیچوقت نامی روی هانس نذاشته بودند. والدینِ هانس، انقدر از فکر به یک بچه‌ی ناخواسته بیزار بودن، و در عین حال عذاب‌وجدان‌شون اجازه‌ی سِقط نمیداد، اون بچه‌ی بی‌نام رو، در سن چند روزگی، به پرورشگاه سپردن. بلاخره راحت شدن از کابوسِ یک کودکِ ناخواسته که فکرش برای چندماهِ پایانِ بارداری، عذاب‌شان میداد. والدین، طوری این قضیه رو با پسر محبوب‌شون درمیون گذاشتند و روی مغزِ باورپذیر و ساده‌ی کودک کار کردند که هنسونِ ۸ ساله، قانع شد که "یک کودکِ ناخواسته به دنیا آمده، باید در پرورشگاه بزرگ شود!" در نتیجه، به زندگی‌ سه‌نفره‌شان، با تک‌پسر دوست‌داشتنی‌شان، ادامه دادند. ۱۰ سال در خوشی و آسایش، بدون توجه به خاطرات گذشته، گذشت. اما فقط برای پدر و مادرِ هانس. شاید هنسون در تمام این دوران به یاد اون بچه افتاده بوده؟ درسته. هنسون بعداز رسیدن به سن بلوغ، عقل خودش رو کار انداخت و اون روز رو، تولدِ برادرِ کوچکش رو، مرور کرد. تقریبا از ۱۵ سالگی بود که هنسون، قسمتی از ذهنش، نگران و درگیرِ برادر کوچکِ بی‌نام‌اش بود، که حتی نمیدونست جانی در بدنش باقی مونده یا نه. اونموقع هنسون ۱۸ ساله‌ش شده بود. زمانی که به تازگی پدر و مادرش طی یک تصادف در هواپیما فوت شده بودند. هنگام نشستِ هواپیما، خطای خلبان که قطعِ اشتباهی سوخت بود، باعث از کار افتادن موتور ها و منجر به سقوط هواپیما و کشته شدن سرنشینان، از جمله پدر و مادر هنسون، شد. هنسون به دلیل نگهداری از خانه و رفتن به سرکار، توی خونه مونده بود. همین شغلِ هنسون که هر روز صبح با بی‌حوصلگی میرفت، باعث شد با پدر و مادرش نره به عیادت مادربزرگ پیر و مریض‌شون و جون‌‌ش رو نجات داد. او بعد از مراسمات مرگِ پدر و مادرش، همچنان تنها توی خونه پدرش زندگی میکرد. مدرسه‌ش هم که یک یا دوماه بود که تمام شده بود. همچنان سرکارش هم میرفت. در ۱۸ سالگی، بعد از فوت والدین‌ش، غم زیادی بر اون غلبه نکرد. شاید چون احساس میکرد تمام این ۱۸ سال عمرش رو به ناحق، انقدر مورد توجه، عشق و ستایش پدر و مادرش بود. شاید با خودش فکر میکرد لیاقت‌ و حق‌ش فوت کردنِ تنها حامی های زندگی‌‌ش بود، بلکه کمی سختی بکشه، کمی روی پای خودش بایسته، و یا بلکه... بره سراغ برادرش کوچک‌ش؟ درهرصورت هنسون قبول داشت که برادر کوچک‌‌اش هم باید با عشقی که از طرف پدر و مادرش دریافت میکرد، سهیم میبود. باید در تمام خوشی های زندگی‌ِ خانوادگی‌شان سهیم میبود. پس تصمیم‌اش فورا قطعی شد. زمان‌ش رسیده بود. رفت به پرورشگاه ها سر زد. قطعا یک شهر، بیشتر از تعدادِ انگشت شماری پرورشگاه نداره. در نتیجه‌ی یک روز جستجو در پرورشگاه های شهر و اطراف شهر، پرورشگاهِ برادر کوچیک‌اش رو پیدا کرد. هنسون به سن قانونی رسیده بود، خانواده‌ی نزدیک، و هم‌خونِ هانس به حساب میومد. این ها دلایل موجه ای برای پس گرفتنِ هانس از پرورشگاه بود. پس گرفتن؟ مگه وسیله بود؟ ظاهرا. هنسون حالا نه فقط برادرِ بزرگتر، بلکه سرپرستِ قانونیِ هانس هم به حساب میومد. اونموقع، هانس، در سن ۱۰ سالگی، از پرورشگاه، فرستاده شد پیشِ یک سرپرست جدید که ظاهرا برادرش بزرگترشه. هانس توی ۱۰ سال زندگی‌اش فکر نمیکرد خانواده ای دارد، یا دارد و به فکر پس گرفتن‌ش هستند. قطعا خیلی خوشحال بود و ذوق داشت. هانس که از هیچکدوم از اتفاقاتِ خانواده‌ش خبر نداشت، پیش برادر بزرگترش، سرپرست جدیدش، زندگی خیلی بهتر از پرورشگاه رو شروع کرد. هنسون تصمیم گرفت روی برادر کوچکش که توسطِ پرورشگاه نامگذاری شده بود، و توی شناسنامه‌ش هم همون نام رو داشت، خودش یک نام جدید بذاره. به هرحال خانواده‌ش بود، دوست نداشت به اسمی که پرورشگاه به اجبار روش گذاشته بودن، برادرش کوچک‌ترش رو صدا بزنه. اسم "هانس" رو گذاشت. شبیه اسم خودش. "هنسون" و "هانس" دوتا اسم کاملا مناسب برای دوتا برادرش بود. شاید میخواست با انتخاب این اسم، غیرمستقیم، هانس رو متوجه کنه که "تو برادر خودمی. برات ارزش قائلم." هنسون برای جبرانِ ۱۰ سال زندگیِ هانس توی پرورشگاه، با هانس رفتار واقعا عالی از هر جهتی داشت. خرجِ یک بچه‌ی نیم وجبی که نصف خودشه هم زیاد به سختیِ شغلش اضافه نکرد، گرچه بازم زیادی بزرگوارانه بود. میتونست هانس رو، بی خبر، بذاره رها بمونه.‌ اما هنسون خیلی باوجدان تر از این حرف‌ها بود. اما ذهن هنسون، هنگام نگهداری از هانس زیاد آرام نبود.