اولش که بچه بود، فکر میکرد هر کسی که بخنده، میمونه.
هر کسی که کنارت دست میزنه، راه میره، حتی دعوات میکنه،مال خودته.
همیشگیه.
اما بعد یکی رفت،بعدی هم.
و بعدترش دیگه یاد گرفت هر بار کسی رو دوست داره، باید یه قبر کوچیک هم براش توی ذهنش بکنه.
یه جای خالی که وقتی رفت، تعجب نکنه.
با دوستاش میخندید، شوخی میکرد، اما یه چیزی تو چشماش نبود.
نه سردی،یه آمادهبودن غمانگیز.
انگار میدونست هر لحظه ممکنه دیگه نیان.
جواب ندن،ترکش کنن.
و از همه بدتر:
وقتی واقعاً کسی رو دوست داشت، ناخودآگاه شروع میکرد عقب کشیدن.
نه که نخواد،
بلکه نمیخواست بیشتر بهشون وابسته شه.
چون وابستگی، یعنی نقطهی ضعیف.
و اونا همیشه از اون نقطه میزنن.
یه شب، کنار پنجره نشسته بود.
تاریکی اتاقش با نور گوشی روشن میشد و خاموش.
یکی از دوستاش دیگه جواب نمیداد.
یهویی.
بیهیچ دلیل،نه دعوا،نه خداحافظی.
یه پیام نوشت:
من نمیخواستم اذیتت کنم، فقط یه ذره بیشتر از بقیه دوسِت داشتم.
دستش روی دکمهی «ارسال» موند.
نفرستاد.
گوشی رو خاموش کرد،نفس کشید.
اون شب، فهمید آخر این ترس، مرگه.
نه مرگ خودش،مرگِ همهچیز قبل از اینکه بمیره.
صبح، رو تخت نبود.
در اتاقش باز بود.
پنجره هم.
پایینِ ساختمون، یه سایهی کوچیک افتاده بود روی آسفالت خیس.
کنارش گوشی شکسته بود.
پیامی که نصفه مونده بود، هنوز تو پیشنویس بود:
وقتی یکی رو زیاد دوست داری، انگار داری آرومآروم دفنش میکنی. من فقط نمیخواستم بازم این کارو بکنم.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/joinchat/514262254C2c005aadb5
همیشه شب براش سخت بود.
حتی با چراغ خواب روشن، حتی با صدای موسیقی پسزمینه.
یهچیزی توی تاریکی بود که حس میکرد… منتظرشه،نه اینکه حتماً ببینش.
نه، فقط وقتی چراغا خاموش میشن، اون حس شروع میشه.
پوستش مورمور میکرد،نفس کشیدنش میلرزید.
انگار کسی داشت از پشت گردنش نگاهش میکرد،ولی هیچکس نبود.
وقتی خونهی قدیمی پدربزرگش رو بهش دادن،
تصمیم گرفت تنها زندگی کنه.
میخواست «عادی» شه،میخواست غلبه کنه.
شب اول،همهچی آروم بود.
یه لیوان چای، یه کتاب، صدای بارون.
ولی وقتی برق رفت،همهچی ایستاد.
سعی کرد آروم بمونه.
اما اون حس آشنا دوباره برگشت.
اون حس لعنتی که انگار یه چیزی، توی تاریکی، باهاش بیدار شده.
رفت سمت شمع،ولی کبریت پیدا نکرد،و تلفن؟ خاموش.
یه چیزی از بالای پلهها تق صدا داد.
ایستاد.
نفسش حبس شد.صدا دوباره تکرار شد.
آروم،سنگین.
قلبش کوبید.
شروع کرد بالا رفتن،هر پله رو آروم برداشت.
نور گوشی ضعیف بود،باتری کم.
رسید بالا،هیچی نبود.
فقط درِ یکی از اتاقا باز بود.
همون اتاقی که هیچوقت قفل نمیشد.
همون اتاقی که بچگیاش خواب دیده بود یه سایهی بلند اون تو وایساده.
نفسشو حبس کرد،وارد شد،هیچکس نبود.
اما پشت سرش، در بسته شد.
محکم.
نور گوشی رفت،تاریکی مطلق.
دست کشید دورش. دیوارا، سرد، خیس بودن.
بوی نم، بوی ترس، بوی خاطره.
یه صدای خیلی آروم، درست کنار گوشش:
تو منو ساختی،پس حالا تنها باهام بمون.
جیغ نزد،فقط نشست گوشهی اتاق،دستهاشو حلقه کرد دور پاهاش.
چشماشو بست.چون میدونست تا چشم باز کنه،دیگه هیچوقت،روشناییای در کار نیست.
صبح، پیداش نکردن.
فقط گوشیش رو کف اتاق دیدن.
رو صفحه، یه یادداشت بود:
تاریکی، خودم بودم،
تنهایی، فقط من نبود.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/Reyhooneh_0
اولش فقط صدا بود.
نه صدای موج، نه صدای باد.
یه چیز عمیقتر،یه صدای توی سرش،
که زمزمه میکرد:
تو مال خشکی نیستی
به دریا نزدیک نمیشد،نه برای شنا، نه تفریح.
ولی از وقتی اون نقاشی لعنتی رو پیدا کرد، خواباش عوض شد.
تو خواب، یه اقیانوس بود،
با آبایی که مثل جوهر تیره بودن
و یه نوری که از تهش بالا میاومد،
انگار یکی،زیر صدها متر،داشت براش چشمک میزد.
کمکم وسواس گرفت.
روی دیوار اتاقش نقشهی اقیانوسها رو کشید.
با خط قرمز یه نقطه رو دور گرفت.
جایی بیاسم، وسط هیچی.
گفت:اونجا صدام میزنه.
دوستاش مسخرهاش کردن،خانواده نگران شدن.
ولی اون فقط گفت:
من باید برم پایین. بالا بودن دروغه.
یه قایق کوچیک خرید،یه شب راه افتاد.
یه شب که آسمون صاف بود،و آب بیحرکت مثل یه آینهی سیاه.
وسط راه، عقربهی قطبنما ایستاد.
گوشی خاموش شد.
و بعد،صدای اون برگشت.
نه توی ذهنش،نه توی گوشش،از زیر قایق.
نزدیکی. فقط یه کم دیگه.
دستشو دراز کرد توی آبگآب سرد نبود،نه حتی خیس.
کشیده شد،نه با زور،با کشش.
مثل وقتی که خواب میبینی داری میری،
ولی نمیتونی مقاومت کنی.
پرید تو آب،ولی آب فرو نرفت.
افتاد توی یه سکوت کامل.نه نفس، نه تپش، نه نور.
فقط اون پایین،چشما باز شدن.
دهها،صدها،همه شبیه خودش.
با موهای معلق،پوستهای پریده،
و لبهایی که زمزمه میکردن:
بالا اونا زندگی میکنن،اینجا، ما بیداریم.
سعی کرد بالا بره،ولی بالا دیگه نبود.
فقط پایینتر،و پایینتر.
و اون صدا:
تو از دریا نمیترسی، نه،
تو خود دریایی بودی که داشتن فراموشت میکردن.
بعد از اون شب،قایقش خالی پیدا شد.
اما چند روز بعد،لب ساحل یه زن دیده شد.
خیس، ساکت،با چشمهایی که انگار هیچوقت پلک نمیزنن.
پرسیدن: اسمت چیه؟
لبخند زد.
و فقط گفت:
یادم نیست، اما بالا بودن، سخت بود.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/kisaniwo