هدایت شده از انجمن نوازندگان مرده
985.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای آدمک⋆꩜。
یلدا روی صندلی نشست؛ چوب سردش مثل استخوانهای یخزده، آهی کوتاه از میان انگشتانش گذراند. سایهای کشیده و آرام، مثل مهی سیاه، مقابلش قد کشید و صدایی زمزمهوار، درست از میان تاریکی گفت:
«یلدا… چه میطلبی؟»
نگاهش روی زمین لغزید، سپس لبخند محوی زد:
«میخواهم آدمکهایم جان بگیرند… میخواهم شبها با صدای آنها بیدار شوم.»
شیطان خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه شکافتن سکوت بود تا شادی.
«میتوانم این خواسته را ببخشم، اما هر جان تازهای، از یک تکه جان تو ساخته میشود.»
یلدا پلک نزد. «قیمتش چیست؟»
سایه نزدیکتر آمد، بوی خاک بارانخورده در فضا پیچید:
«خوابهایت را میخواهم. دیگر هیچ رویایی نخواهی دید. از این پس، شبهای تو خالی و سیاه خواهند بود، و فقط آدمکهایت خواب خواهند دید… و تو صدایشان را خواهی شنید.»
یلدا مکثی کرد، اما لبخندش عمیقتر شد:
«قبول است.»
صندلی لرزید، تاریکی از دستههای چوبی بالا خزید و انگشتانش را پوشاند. وقتی چشم گشود، صندلی خالی بود؛ اما از گوشهی اتاق، خندهی آرام و دور آدمکها برخاست… و یلدا دانست بهای خوابهایش را پرداخته و حالا صدای آدمکها، تا همیشه در شبهای بیدارش خواهد پیچید.