برای utopia
دختر روی صندلی سنگین اتاق نشست؛ صندلی انگار از شب ساخته شده بود و سردیاش تا استخوان میرفت. چراغ کمنور، سایههای بلند را روی دیوار میکشید. از گوشهی تاریکی، صدایی نرم و خشن همزمان آمد:
«چه میخواهی؟»
دخترک لبخندی زد، نگاهی پر از تحدی و آرامش:
«میخواهم اسرارم فاش شوند… اما تنها به چشمهایی که میدانند ببینند.»
سایه جلو آمد؛ زنی بلند، پوشیده در پارچهای سیاه، با چشمانی که هیچ نوری را بازتاب نمیکرد. نفسش بوی آهن و خاکستر میداد. گفت:
«میتوانم این رازها را آشکار کنم، اما هر نوری، سایهای دارد.»
دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟»
زن لبخندی زد که در تاریکی برق زد، مثل تیغی زیر نور کم:
«اعتمادت را میخواهم. هر کسی که به تو نزدیک میشود، بویی از تو خواهد گرفت… بویی که دیگر پاک نمیشود. و هر رازی که آشکار شود، یک خاطرهات را از دست خواهی داد.»
سکوت سنگینی نشست؛ دختر مو مشکی لحظهای به فکر فرو رفت، سپس با خونسردی گفت:
«قبول است.»
زن دستش را روی شانهی او گذاشت، و سرمایش از پوست تا روح فرو رفت. اتاق لرزید و نور چراغ مثل خون در شیشه حرکت کرد. وقتی دختر دوباره پلک زد، سایه ناپدید شده بود؛ اما در دل او، اسرار روشن شده بودند و خاطراتی که حالا بهایی در خود داشتند، مثل زنجیری نقرهای دور قلبش پیچیده بود.
برای I was born dead
دخترک روی صندلی نشست؛ موهای نرم و بلندش مثل موجی صورتی در نور اتاق میدرخشید. هوای اطرافش شیرین بود، اما آرامآرام بوی دود و رز پژمرده همه جا را پر کرد. از دل تاریکی، مردی با چشمان سرخ و رد لبخند کج بیرون آمد. صدایش ملایم بود، مثل نوک خنجری که آرام پوست را میخراشد:
«چه میخواهی؟»
دختر سرش را کمی کج کرد و با صدایی آرام گفت:
«میخواهم دیگر تنها نباشم… حتی اگر این تنهایی زیباست، خستهام کرده.»
مرد خندید، خندهای کوتاه و بیروح.
«میتوانم دنیایت را پر کنم. میتوانم لبخندها و نگاههایی برایت بیاورم، که در خلوتت زندهات کنند. اما قیمت دارد.»
دخترک انگشتانش را در هم گره کرد، چشمهایش لرزید: «چه قیمتی؟»
مرد جلوتر آمد، انگشتش را به موهایش کشید و رایحهی گل از بین رفت.
«آرامش ذهنیات را میخواهم. از این پس هر رابطهای تو را میلرزاند؛ همیشه کمی میترسی از دستش بدهی… و این ترس، تو را زیباتر میکند.»
پرنیان نفسش را آرام بیرون داد. لحظهای مکث کرد، بعد لبخند کمرنگی زد:
«قبول.»
سایه روی شانههایش نشست، و مثل حریری از دود دور او پیچید. وقتی چشمانش را باز کرد، اتاق خالی بود و موهایش مثل همیشه میدرخشیدند… اما در دلش چیزی تازه شکفته بود: ترسی لطیف، مثل گلبرگی که میلرزد اما هنوز زیباست.
برای اتاق۹۵
دختر روی صندلی نشست؛ صندلی آرام بود، مثل آغوشی که هیچوقت گرم نمیشود. نور اتاق کم بود و بوی کاغذهای قدیمی در هوا پیچیده بود. از گوشهی تاریکی، مردی با کت خاکستری پدیدار شد، با چهرهای آرام و چشمهایی که انگار چیزی را قضاوت نمیکردند. صدایش مثل خطی بود که روی کاغذ کشیده شود:
«چه میخواهی؟»
دختر سرش را کمی پایین انداخت و با صدایی خسته گفت:
«میخواهم بغضم شعر شود… نه فریاد.»
مرد به آرامی قدمی جلو آمد.
«میتوانم بغضت را به واژههایی زیبا بدل کنم، به شعری که در ذهن دیگران میماند. اما هر واژه، زخمی تازه است که تو را آشکارتر میکند. قیمتش همین است.»
دختر لحظهای سکوت کرد، لبخندی کوچک نشست گوشهی لبش؛ لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا شادی.
«چه میگیری در عوضش؟»
مرد نزدیکتر شد و دستش را روی پشتی صندلی کشید.
«قدرتت برای پنهان کردن درد را میخواهم. از این پس، هر بار که مینویسی، کمی بیشتر خودت را افشا میکنی. نقابت میافتد، کمکم، واژه به واژه.»
دختر نفس عمیقی کشید و نگاهش را به تاریکی دوخت.
«قبول است.»
سکوت اتاق سنگین شد. مرد ناپدید شد، اما صندلی زیر او انگار اندکی سنگینتر شده بود. وقتی نگاهش به دستانش افتاد، انگشتانش بوی جوهر گرفته بودند و ذهنش پر از کلماتی بود که مثل قطرههای باران آرام میچکیدند، اما هر کدام زخمی کوچک روی قلبش میگذاشتند.
برای کالیگو
دختر روی صندلی نشست؛ انگار به تالاری وارد شده بود که دیوارهایش از سکوت ساخته شدهاند. نور کم بود و هر چیز سایهای بلند انداخته بود. مردی در تاریکی، آرام جلو آمد. نگاهش سرد بود اما قضاوت نمیکرد؛ بیشتر شبیه کسی بود که فقط شاهد است.
«چه میخواهی؟»
دختر مکث کرد، کلماتش را مثل شطرنج انتخاب کرد:
«میخواهم حرفهایم معنا داشته باشند.
دیگر نمیخواهم فقط برای پر کردن سکوت حرف بزنم… میخواهم هر جملهام بماند.»
مرد لحظهای ساکت ماند، سپس با لبخند کجی گفت:
«میتوانم این خواسته را برآورده کنم.
از امروز، کلماتت سنگین خواهند شد، مثل حکمهایی که در سنگ حک میشوند.
اما بهایش این است: از این پس هر سکوت، باری روی شانههایت خواهد بود؛ دیگر نمیتوانی به راحتی خاموش بمانی.»
دختر ابرو بالا انداخت، انگار بین ترس و هیجان گیر کرده باشد.
«یعنی حتی وقتی نخواهم چیزی بگویم… حرفهایم در ذهنم سنگینی میکنند؟»
مرد سر تکان داد:
«دقیقاً. هر سکوت، تو را میسوزاند تا وادارت کند دوباره حرف بزنی. این معاملهی توست.»
دختر دستهایش را روی زانو فشار داد، نگاهش به زمین دوخته شد.
«قبول است.»
مرد لبخندش را محو کرد، و تاریکی آرام در اتاق فرو رفت. وقتی دختر چشم گشود، احساس کرد حتی نفس کشیدن هم وزنی دارد؛ اما لبخند زد، چون میدانست از این پس هیچ کلمهای از دهانش بیهوده بیرون نخواهد آمد.
برای pink petal path
دختر روی صندلی نشست؛ صندلی سرد بود و بوی آهن خیس میداد. اتاق نیمهتاریک بود و تپش قلبش در سکوت طنین میانداخت، مثل طبل کوچکی که خودش را لو میدهد. از دل سایهها موجودی بیرون آمد؛ نه کاملاً مرد، نه کاملاً زن، با چشمانی که برقشان شبیه آب بود و لبخندی که بیشتر به زخم میمانست تا شادی.
«چه میخواهی؟»
دختر پلک زد، صدایش کم اما محکم بود:
«میخواهم قبل از اینکه تمامم به رنج تبدیل شود… نجاتم بدهی.
میخواهم این سردی که خودم انتخابش کردم، به سنگی تبدیل نشود که روحم را خرد کند.»
موجود کمی مکث کرد و بعد آهسته گفت:
«میتوانم کمکت کنم. میتوانم سردیات را حفظ کنم، بدون اینکه به رنج بدل شوی. اما قیمتش سنگین است.»
دختر ابروهایش را جمع کرد: «چه قیمتی؟»
موجود جلوتر آمد؛ انگشتش را در هوا کشید و قطرهای از نور مثل اشک معلق شد:
«حساسیتت را میخواهم. از این پس، کمتر چیزها را حس خواهی کرد. کمتر خواهد لرزاندت. اما در عوض، هر لبخند واقعی کمی دورتر میشود.»
دختر نگاهش را به آن قطرهی نور دوخت؛ تپش قلبش هنوز بلند بود اما صدایش نرمتر شد:
«قبول.»
اتاق لرزید؛ نور در قطرهی معلق شکست و درون قلبش فرو ریخت. وقتی چشم گشود، صندلی هنوز سرد بود، اما تپش قلبش آرامتر شده بود؛ مثل موجی که هنوز هست اما کمکم یاد گرفته خودش را کنترل کند.
برای ghost girl
دختر روی صندلی نشست؛ صندلی مثل سنگِ سرد بود اما ردِ پارچهای نرم رویش داشت، انگار یادگاری از کسی که دیگر نیست. نور اتاق کمرنگ بود و بوی خاکسترِ گلها در هوا پیچیده بود. از دلِ تاریکی، موجودی آمد؛ قامتش بلند، چشمهایش مثل آسمانی که خورشیدش را گم کرده باشد. صدایش آرام بود، مثل وزش بادی در کلیسای متروک:
«چه میخواهی؟»
دختر سرش را بلند کرد، نگاهش عمیق و خسته:
«این دنیا بیرحم است،ما فقط آمدهایم که ببازیم.
قبل از آنکه زندگی ما را از هم جدا کند،
بگذار مرگ با او مرا برکت دهد.»
موجود سکوت کرد؛ سکوتی که بیشتر شبیه آینه بود تا خلا. بعد آهسته گفت:
«میتوانم آرزویت را برآورده کنم؛ میتوانم وصالی در میان تاریکی به تو بدهم. اما هر بار که در آغوشش آرام میگیری، بخشی از خودت را گم میکنی. هر بار که به هم میرسید، کمتر خودِ خودت خواهی بود.»
دختر پلک زد؛ اشکی کوچک اما سرکش گوشهی چشمش نشست.
«قبول است.»
موجود دستش را بالا آورد؛ چیزی شبیه حلقهای از دودِ سفید در هوا شکل گرفت و به سوی او آمد. وقتی حلقه روی قلبش نشست، احساس کرد هنوز خودش نیست… و این نبودن میسوزاندش، اما در دلش جرقهای از وصل زنده شد، مثل شعری که هم درد است و هم بوسه.