eitaa logo
سیلوا
12 دنبال‌کننده
577 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای pink petal path دختر روی صندلی نشست؛ صندلی سرد بود و بوی آهن خیس می‌داد. اتاق نیمه‌تاریک بود و تپش قلبش در سکوت طنین می‌انداخت، مثل طبل کوچکی که خودش را لو می‌دهد. از دل سایه‌ها موجودی بیرون آمد؛ نه کاملاً مرد، نه کاملاً زن، با چشمانی که برقشان شبیه آب بود و لبخندی که بیشتر به زخم می‌مانست تا شادی. «چه می‌خواهی؟» دختر پلک زد، صدایش کم اما محکم بود: «می‌خواهم قبل از این‌که تمامم به رنج تبدیل شود… نجاتم بدهی. می‌خواهم این سردی که خودم انتخابش کردم، به سنگی تبدیل نشود که روحم را خرد کند.» موجود کمی مکث کرد و بعد آهسته گفت: «می‌توانم کمکت کنم. می‌توانم سردی‌ات را حفظ کنم، بدون این‌که به رنج بدل شوی. اما قیمتش سنگین است.» دختر ابروهایش را جمع کرد: «چه قیمتی؟» موجود جلوتر آمد؛ انگشتش را در هوا کشید و قطره‌ای از نور مثل اشک معلق شد: «حساسیتت را می‌خواهم. از این پس، کمتر چیزها را حس خواهی کرد. کمتر خواهد لرزاندت. اما در عوض، هر لبخند واقعی کمی دورتر می‌شود.» دختر نگاهش را به آن قطره‌ی نور دوخت؛ تپش قلبش هنوز بلند بود اما صدایش نرم‌تر شد: «قبول.» اتاق لرزید؛ نور در قطره‌ی معلق شکست و درون قلبش فرو ریخت. وقتی چشم گشود، صندلی هنوز سرد بود، اما تپش قلبش آرام‌تر شده بود؛ مثل موجی که هنوز هست اما کم‌کم یاد گرفته خودش را کنترل کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای ghost girl دختر روی صندلی نشست؛ صندلی مثل سنگِ سرد بود اما ردِ پارچه‌ای نرم رویش داشت، انگار یادگاری از کسی که دیگر نیست. نور اتاق کمرنگ بود و بوی خاکسترِ گل‌ها در هوا پیچیده بود. از دلِ تاریکی، موجودی آمد؛ قامتش بلند، چشم‌هایش مثل آسمانی که خورشیدش را گم کرده باشد. صدایش آرام بود، مثل وزش بادی در کلیسای متروک: «چه می‌خواهی؟» دختر سرش را بلند کرد، نگاهش عمیق و خسته: «این دنیا بی‌رحم است،ما فقط آمده‌ایم که ببازیم. قبل از آن‌که زندگی ما را از هم جدا کند، بگذار مرگ با او مرا برکت دهد.» موجود سکوت کرد؛ سکوتی که بیشتر شبیه آینه بود تا خلا. بعد آهسته گفت: «می‌توانم آرزویت را برآورده کنم؛ می‌توانم وصالی در میان تاریکی به تو بدهم. اما هر بار که در آغوشش آرام می‌گیری، بخشی از خودت را گم می‌کنی. هر بار که به هم می‌رسید، کمتر خودِ خودت خواهی بود.» دختر پلک زد؛ اشکی کوچک اما سرکش گوشه‌ی چشمش نشست. «قبول است.» موجود دستش را بالا آورد؛ چیزی شبیه حلقه‌ای از دودِ سفید در هوا شکل گرفت و به سوی او آمد. وقتی حلقه روی قلبش نشست، احساس کرد هنوز خودش نیست… و این نبودن می‌سوزاندش، اما در دلش جرقه‌ای از وصل زنده شد، مثل شعری که هم درد است و هم بوسه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای vixwarz دختر روی صندلی نشست؛ صندلی ساده و راحت بود و اتاق قرمز، بدون هیچ تزئین اضافه. آرام نفس کشید و نگاهش را به گوشه‌ی اتاق دوخت، جایی که موجودی از سایه‌ها بیرون آمد؛ موجودی با چهره‌ای خنثی و چشم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند، بدون قضاوت یا تهدید. «چه می‌خواهی؟» صدایش آرام بود، بدون هیچ نوع لحن ترساننده یا وسوسه‌کننده. دختر کمی سرش را بالا گرفت و با لحنی محکم گفت: «می‌خواهم تصمیمی که همیشه ازش ترسیده‌ام را بگیرم، بدون اینکه عقب بکشم یا اجازه دهم ترس مانعم شود.» موجود مکث کرد و دستش را به آرامی تکان داد، انگار در حال وزن کردن خواسته او بود: «می‌توانم کمکت کنم. اما هر بار که بخواهی مطمئن باشی، باید بخشی از راحتی ذهنی و آرامشت را بدهی. تصمیم‌هایت درست خواهند شد، اما هزینه‌ای دارد: بخشی از سادگی و آرامشی که اکنون داری، دیگر به دست نخواهد آمد.» دختر دستانش را روی دسته‌های صندلی فشرد و نفس عمیقی کشید؛ نگاهش از موجود روی صندلی برگشت و دوباره به اتاق افتاد. سکوتی کوتاه حاکم شد، پر از وزن تصمیمی که داشت می‌گرفت. سپس آرام گفت: «قبول.» موجود لبخند کوتاهی زد و دستش را روی میز تاباند؛ نور ملایمی اطرافشان پیچید، انگار فضای اتاق کمی تغییر کرده بود. وقتی دختر دوباره چشم گشود، صندلی همان‌جا بود و اتاق روشن و آرام، اما او حالش کمی سبک‌تر شده بود. احساس می‌کرد ترسش کمتر شده و تصمیمی که همیشه ازش گریزان بود، اکنون گرفته شده؛ بهایی پرداخت شده، اما او آماده بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای vampire in summer او روی صندلی نشست؛ صندلی سرد و مخملی، مثل آغوشی که هم آرامش می‌دهد و هم تهدید می‌کند. هوای اتاق سنگین و مرطوب بود، بوی خاک و آهن تازه در فضا پیچیده بود. سایه‌ای بلند و باریک جلوی او ظاهر شد، مثل مهی خونین که از دیوارها جاری می‌شد. صدایش آرام و پرطنین بود: «چه می‌خواهی؟» او لبخندی زد، چشمانش برق سرخی داشت و گفت: «می‌خواهم در تاریکی زندگی کنم… می‌خواهم هر لحظه‌ام پر از حس و هیجان باشد، مثل شب بدون صبح.» سایه خم شد، لحظه‌ای در هوا ایستاد و گفت: «می‌توانم شب را جاودانه کنم، می‌توانم تو را از نور دور نگه دارم، اما هر هیجان، با بهایی سنگین می‌آید.» دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟» سایه نزدیک‌تر آمد و گفت: «خون عاطفه‌هایت را می‌خواهم. هر لحظه که به هیجان و آزادی می‌رسی، بخش کوچکی از قلبت به من خواهد رسید. دیگر هیچ آرامشی ساده برایت باقی نخواهد ماند» دختر لبخند زد«قبول» 'راستی،مرسی بابت استیکر کلاغ،و چنلت رو دوست دارمD:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای دیوانه او روی صندلی نشست؛ صندلی مثل یک تکه مبلمان قدیمی اما محکم، او را در آغوش گرفت. اتاق پر از صداهای ضعیف و ناهماهنگ بود، گویی خود دیوارها نفس می‌کشیدند. سایه‌ای پراکنده جلوی او شکل گرفت، حرکتی نامنظم داشت، مثل موج‌های آشفته در یک دریاچه‌ی آرام. صدایش آرام و کمی خشن بود: «چه می‌خواهی؟» او با نگاهی دیوانه و نیم‌خندان گفت: «می‌خواهم ذهنم آزاد باشد… هیچ‌چیز مرا محدود نکند، حتی خودم.» سایه سرش را خم کرد و گفت: «می‌توانم جنونت را گسترش دهم، می‌توانم تو را از مرزهای فکر و منطق عبور دهم. اما هر آزادی، بهایی دارد.» دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟» سایه نزدیک‌تر آمد و گفت: «هر بار که محدودیت‌هایت را بشکنی، تکه‌ای از تعادل و آرامش تو را می‌گیرم. دیگر هیچ ثباتی برایت باقی نخواهد ماند؛ حتی وقتی فکر می‌کنی کنترل داری، جنون همراهت است.» دختر مکثی کرد، سپس با لبخندی پر رمز و راز گفت: «قبول است.» صندلی لرزید، سایه آرام در اطرافش پیچید و مثل حلقه‌ای نامرئی روی هوا نشست. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، صندلی خالی بود… اما ذهنش حالا آزاد و آشفته بود، مثل طوفانی در آرامش، که نمی‌داند کجا متوقف خواهد شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا