برای vixwarz
دختر روی صندلی نشست؛ صندلی ساده و راحت بود و اتاق قرمز، بدون هیچ تزئین اضافه. آرام نفس کشید و نگاهش را به گوشهی اتاق دوخت، جایی که موجودی از سایهها بیرون آمد؛ موجودی با چهرهای خنثی و چشمهایی که فقط نگاه میکردند، بدون قضاوت یا تهدید.
«چه میخواهی؟» صدایش آرام بود، بدون هیچ نوع لحن ترساننده یا وسوسهکننده.
دختر کمی سرش را بالا گرفت و با لحنی محکم گفت:
«میخواهم تصمیمی که همیشه ازش ترسیدهام را بگیرم، بدون اینکه عقب بکشم یا اجازه دهم ترس مانعم شود.»
موجود مکث کرد و دستش را به آرامی تکان داد، انگار در حال وزن کردن خواسته او بود:
«میتوانم کمکت کنم. اما هر بار که بخواهی مطمئن باشی، باید بخشی از راحتی ذهنی و آرامشت را بدهی. تصمیمهایت درست خواهند شد، اما هزینهای دارد: بخشی از سادگی و آرامشی که اکنون داری، دیگر به دست نخواهد آمد.»
دختر دستانش را روی دستههای صندلی فشرد و نفس عمیقی کشید؛ نگاهش از موجود روی صندلی برگشت و دوباره به اتاق افتاد. سکوتی کوتاه حاکم شد، پر از وزن تصمیمی که داشت میگرفت. سپس آرام گفت:
«قبول.»
موجود لبخند کوتاهی زد و دستش را روی میز تاباند؛ نور ملایمی اطرافشان پیچید، انگار فضای اتاق کمی تغییر کرده بود. وقتی دختر دوباره چشم گشود، صندلی همانجا بود و اتاق روشن و آرام، اما او حالش کمی سبکتر شده بود. احساس میکرد ترسش کمتر شده و تصمیمی که همیشه ازش گریزان بود، اکنون گرفته شده؛ بهایی پرداخت شده، اما او آماده بود.
برای vampire in summer
او روی صندلی نشست؛ صندلی سرد و مخملی، مثل آغوشی که هم آرامش میدهد و هم تهدید میکند. هوای اتاق سنگین و مرطوب بود، بوی خاک و آهن تازه در فضا پیچیده بود. سایهای بلند و باریک جلوی او ظاهر شد، مثل مهی خونین که از دیوارها جاری میشد. صدایش آرام و پرطنین بود: «چه میخواهی؟» او لبخندی زد، چشمانش برق سرخی داشت و گفت: «میخواهم در تاریکی زندگی کنم… میخواهم هر لحظهام پر از حس و هیجان باشد، مثل شب بدون صبح.» سایه خم شد، لحظهای در هوا ایستاد و گفت: «میتوانم شب را جاودانه کنم، میتوانم تو را از نور دور نگه دارم، اما هر هیجان، با بهایی سنگین میآید.» دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟» سایه نزدیکتر آمد و گفت: «خون عاطفههایت را میخواهم. هر لحظه که به هیجان و آزادی میرسی، بخش کوچکی از قلبت به من خواهد رسید. دیگر هیچ آرامشی ساده برایت باقی نخواهد ماند»
دختر لبخند زد«قبول»
'راستی،مرسی بابت استیکر کلاغ،و
چنلت رو دوست دارمD:
برای دیوانه
او روی صندلی نشست؛ صندلی مثل یک تکه مبلمان قدیمی اما محکم، او را در آغوش گرفت. اتاق پر از صداهای ضعیف و ناهماهنگ بود، گویی خود دیوارها نفس میکشیدند. سایهای پراکنده جلوی او شکل گرفت، حرکتی نامنظم داشت، مثل موجهای آشفته در یک دریاچهی آرام.
صدایش آرام و کمی خشن بود:
«چه میخواهی؟»
او با نگاهی دیوانه و نیمخندان گفت:
«میخواهم ذهنم آزاد باشد… هیچچیز مرا محدود نکند، حتی خودم.»
سایه سرش را خم کرد و گفت:
«میتوانم جنونت را گسترش دهم، میتوانم تو را از مرزهای فکر و منطق عبور دهم. اما هر آزادی، بهایی دارد.»
دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟»
سایه نزدیکتر آمد و گفت:
«هر بار که محدودیتهایت را بشکنی، تکهای از تعادل و آرامش تو را میگیرم. دیگر هیچ ثباتی برایت باقی نخواهد ماند؛ حتی وقتی فکر میکنی کنترل داری، جنون همراهت است.»
دختر مکثی کرد، سپس با لبخندی پر رمز و راز گفت:
«قبول است.»
صندلی لرزید، سایه آرام در اطرافش پیچید و مثل حلقهای نامرئی روی هوا نشست.
وقتی چشمهایش را باز کرد، صندلی خالی بود… اما ذهنش حالا آزاد و آشفته بود، مثل طوفانی در آرامش، که نمیداند کجا متوقف خواهد شد.