#هشتگ
✍️ جبران
🔸گفت هفت هشت سال بعد از #جنگ – حساب کن مثلا سال ۷۵ یا ۷۶ و آن حوالی- وقتی فرمانده یکی از پادگانهای #سپاه بودم، یکروز خبر آوردند که؛ «چه نشستهای! پدر شهیدی در یکی از روستاهای اطراف سکته کرده و وقتی رفتیم عیادتش دیدیم یک گوشه از آغل گوسفندها را حصیر و موکت و کارتن انداختهاند و مریض احوال و ناخوش و بسختی، آنجا زندگی میکند و قضای حاجت و حمام و باقی کارهای روزمرهاش هم لَنگِ لنگ مانده است.»
🔸میگفت «به غیرتم برخورد.» یکراست رفتم روستا به عیادت #پدر_شهید. حتا نکردم لباس فرمم را عوض کنم. آنجا که رسیدم، داستان بدتر از آنی بود که شنیده بودم. همانجا با تلفن از مدیرکل #بنیاد_شهید بگیر تا تدارکات سپاه شهر خودمان را و فرماندار و کی و کی و کی را کشیدم به چهارمیخ که خاک بر سر مدیری که روی خون شهید میز درست کرده برای خودش و از باقیماندههای شهید خبر ندارد.
🔸شهیدِ آن پیرمردِ بلاکش، #مفقودالاثر بود و این شرمندگی ما را زیادتر کرده بود. فردای آن روز، هر امکانی که داشتم و هر امکانی که توانستم جلب کنم از #استاندار و #فرماندار و مدیرکل و مدیرِ جزء را آوردم پای کار و کسی را گذاشتم بالای سر کار بایستد و گفتم بیست روزه باید دو اتاق که به یک دهلیز باز میشوند و کنارش حمام و دستشوئی دارد را سفیدکاری و کاشیکاری و سیمانکاری شده تحویل بدهید و بیست روز شد بیست و دو روز و خانه را تحویل گرفتیم و پیرمرد را با عزت و احترام بردیم سر خانه و زندگیش.
🔸فردای آن روز خبر آوردند که پسرِ مفقودالاثرش پیدا شده و به هفته نکشید که پیکر #تفحص شده را آوردند روستا. درست همانروزی که پدر، داغِ دیدنِ دوباره #شهید را به خاک سرد برده بود و پدر و پسر همسایهی هم شدند.
🔸اینها را میگفت و میگفت «خدا را شکر که وقتی شهید آمد، پدرش را توی آن وضع اسفناک ندید و شرمندگی ما زیادتر نشد» و میگفت «انگار خدا آن بیست و چند روز را فرصتِ جبران بهمان داده بود…
#حسین_شرفخانلو
___
♨️ همهچیز اینجا مهم است👇
🆔 @snn_ir
📸 #پوستر / دست بر مداریم
🔸حتـی تـرورهای ناجوانمردانهٔ دشـمنان هـم نمیتواند ملّت ایران را از رسیدن به اهدافش متوقف کند.
به یاد #شهید سرفراز #محسن_فخری_زاده
__
♨️ همهچیز اینجا مهم است👇
🆔 @snn_ir