eitaa logo
Trailers After Dark
109 دنبال‌کننده
246 عکس
83 ویدیو
2 فایل
محتوای موجود در اینجا بخشی از مغز بدون کاربرد منه. لطفاً جدی نگیرید. پ ن: توی پیام‌ها از ایموجی استفاه می‌کنم😭 https://abzarek.ir/service-p/msg/3520121 Rain is to be trusted.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از . خورشید‌گردون .
آقای خامنه ای نه به وجود میاد و نه از بین میره، بلکه از آقای خامنه ای به آقای خامنه ای دیگر تبدیل می‌شود. قانون پایستگی آقای خامنه ای.
هدایت شده از پیچش‌ِتاك‌ها؛
ترامپ اومد خامنه‌ای رو حذف کنه ،دستش خورد آپدیت شد-
هدایت شده از Willi
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد.
روز دهم جنگ به تاریخ هجده اسفندماه ما نزدیک به ده شب فقط غم داشتیم، از اینکه چیزی بالاتر از این نمی‌تواستند بر سرمان بیاورند. در روزهای آغازین، فکر می‌کردیم همه‌چیزمان را گرفته‌اند. جهان باید بشنود، جنگ باید بداند، آن‌ها باید بفهمند که "مردم" یعنی چه، که "ایران" یعنی چه. پس در این میان که جوان‌های وطنم جان می‌دادند و این پرنده‌های بی‌جان در آسمانش پرواز می‌کردند، مردمم فریادهایشان را مانند پرنده‌ای آزاد، رها می‌کردند؛ خشمشان را، اشکشان را، تمامشان را. جنگ است، خودتان می‌دانید چیست، دیده‌اید، شنیده‌اید، خواندیده‌اید. هرچند در این روزها برای بعضی‌ها باید گفت که جنگ چیست، نمی‌دانند که بد است، سخت است، غمناک است، حتی گاهاََ سهمناک است. شاید باید بگویم اهریمنی‌ست. اما تمام این بدی‌ها شدند فریاد مردم در کف خیابان‌ها. چون مگر ما چکار می‌توانستیم بکنیم؟ گذشت و رسید به امشب. همان شبی در جایی از تاریخ مولایمان را شهید کردند. از فرق سر، خون، خون، خون... مگر ما مردم چه داریم؟ جز مولایمان و خدایش و اهل‌بیتش و فرزندانش و توکل‌هایمان؟ مگر "امید"مان به چیست؟ امشب هم داستان یک "امید" بود. داستان تاب آوردن سختی‌هایی که هربار طوری تحمیلش می‌کنند. داستان "الله اکبر" هایمان. ما خوشحال نیستیم، ما فقط در برهه‌ای از "امید" هستیم و امیدواریم که به قسمت خوب تاریخ بپیوندد. آخر می‌دانی؟ هنوز جنگ است، هنوز سخت است. ما فقط امیدوارم که خداوند فرشتگانش را فرستاده باشد تا دیگر کسی در خون نغلتد. و این تمام چیزی است که من می‌توانم از خودم به جای بگذارم. می‌دانم خوب نیست، اما باید می‌نوشتم برای فرزندانم، برای آیندگانم، شاید حتی دورتر از آنها، برای تمامی دوستانم که رهایم کردند، برای هم‌نسلانم.
هدایت شده از کارخونه ی متروکه ☫
ساعت ۳:۲۰ شبه. بعد از هزاران بار دلقک‌بازی برای بهار ۲ ماهه و نخوابیدنش بعد از ۱۴ ساعت و خیره شدنش با چشم‌های باز، نشستم و دارم با استرس درس‌های خونده نشدهٔ زیاد و فکر کردن به برنامهٔ امتحان‌های نهایی که مسئولین عزیز و فاقد شعور سنجش فرستادنش، تلاش می‌کنم خودم رو به صفحهٔ دویستم کتاب سوم ارباب حلقه‌ها برسونم. چند ساعت پیش خیلی یهویی تمام اتفاقات این چند وقت اخیر مثل حرکت کاتوره‌ای بارهای الکتریکی اومدن توی سرم، چیزهایی که واقعاً آزارم می‌دادن و تلاش می‌‌کردم با بیان نکردنشون پیش خودم اونا رو نادیده بگیرم. احتمالاً خیلیا این کار رو می‌کنن؛ چی بهتر از اینکه هیچ‌وقت درباره‌ش حرفی زده نشه تا فراموش بشه؟ در هر صورت امروز چندتا دستاورد مهم داشتم: اولیش این بود که نذاشتم کسی به پیتزام توی یخچالم دست بزنه، دومیش این بود که یه بچه ازم متنفر نبود، سومیش خیلی جدید نیست ولی همین که هنوز هم می‌تونم با هیت دادن به سم و کستیل بقیه رو حرص بدم هم جالبه و به طرز مسخره‌ای از این کار لذت می‌برم، چهارمیش هم نگاه کردن به عقب و پشیمون نبودن بود و خب قبل‌تر داشتم به آخرین خاطراتم با همکلاسی‌هام فکر می‌کردم و واقعاً خوشحال بودم که تونستم یه سری خاطرات خوب از دبیرستان توی ذهنم ثبت کنم. هنوز هیچ استرسی ندارم در مورد جنگ و هر خبر جدیدی میاد فقط اینجوریم که کاشکی ایران انتقام تک‌تک این مردم بی‌گناه رو بگیره و با زندگیشون کاری کنه که آرزوی مرگ کنن هر ثانیه‌. آرزو داشتم که بتونم نقشی رو توی این پیروزی ایفا کنم ولی احتمالاً لیاقتش رو ندارم که توی این جبهه بتونم کمک‌کار رهبر و رزمنده‌هامون باشم و جز اینکه قرآن بخونم و صلوات بفرستم کاری از دستم برنمیاد. خدایا لطفاً عجل لولیک الفرج من دیگه نمی‌تونم حماقت مردم و اتفاقات این روزها رو ببینم، سکوت کنم و فقط تماشا کنم و به درد نخور باشم.
هدایت شده از ‌ترمه
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که علی بگذر و از من مگذر.
هدایت شده از رویای یک دیدار
+ آقا؟ - بله؟ + شما بابای من را ندیدی؟ او یک رَدای سبز دارد، همیشه برای ما غذا می‌آورد و یک کوله روی پشتش است. - اسمش چیست؟ + نمی‌دانم، هربار پرسیدم، نگفت! - چه کارش داری؟ + می‌خواهم خبر خوشی به او بدهم، خبر کشته‌شدنِ علی را. - از این خبر خوشحال می‌شود؟ + آری مطمئنم او از خوشحالیِ من، خوشحال می‌شود. - مرگِ علی را جلوی او آرزو می‌کردی؟ + آری، همیشه غذا که می‌آورد جلویش علی را نفرین می‌کردم، او هم دست‌هایش را بالا می‌برد و می‌گفت: خدایا مرگ علی را برسان...