eitaa logo
نوستالژی
60.1هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
5هزار ویدیو
1 فایل
من یه دختردهه‌ هفتادیم که مخلص همه ی دهه شصتیاوپنجاهیاس،همه اینجادورهم‌ جمع شدیم‌ تا خاطراتمونومرورکنیم😍 @Adminn32 💢 کانال تبلیغات 💢 https://eitaa.com/joinchat/2376335638C6becca545e (کپی باذکر منبع مجازه درغیر اینصورت #حرامم میباشد)
مشاهده در ایتا
دانلود
6.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴قاعدگیت خیلی شدید و دردناکه؟😭 اول ویدیو بالا رو ببین تا متوجه بشی اصلا چرا قاعدگی اتفاق میوفته😳☝️ بعدم بیا اینجا چون هر روز کلی مطلب مفید و رایگان میزارن که واقعا هیچ جا گیر نمیاد😍👇 https://eitaa.com/joinchat/1220018225C3f392ac190 مشاوره تخصصی و رایگان هم دارن🥰
گفتم بگذار اول پدرش بفهمه که با تن خسته ودرمونده ساعتها در حیاط منتظر مونده بود.رفتم دیدم پدرشوهرم کنار یه صندلی نشسته داره زار میزنه و دعا میکنه گفتم بابا جان بخدا سعیدت به هوش اومده منم ندیدما ولی گفتم اول شما به دیدنش بری.نفهمیدم چطور پدرشوهرم از جا بلند شد حتی من نمیتونستم به گرد پاش برسم باهم بالا رفتیم گفتم باباجان شما اول به دیدنش برو من اینجا وایسادم یهو گفت عروس منو ببخش اما دیگه طاقت ندارم میخوام با چشمهای خودم سعید رو ببینم بعد دیگه هیچ آرزویی ندارم حاج محمود رفت داخل اما دلم شور میزد میگفتم نکنه همه این چیزا رویا باشه نکنه دروغ باشه دلم میخواست زودتر بیاد بیرون ده دقیقه گذشت اما نیومد رفتم به پرستار گفتم التماست میکنم بزاری منم برم داخل اتاق گفت خانم محترم ایشون که الان به هوش اومده واصلا نمیدونه چی شده و چه اتفاقی افتاده حالا همه با هم برید شوکه میشه بزار یکی یکی برید برای خودتون میگم برای سلامتی سعید آقا میگم چرا انقدر هولی داشت نصیحتم میکرد که حاج محمود بیرون اومد بدون معطلی لباس پوشیدم که برم داخل حاج محمود با همون پاهای لرزان که داشت بیرون می اومد گفت عروس جان نگران نباش حالش خوبه بابا بعد همونجا رو زمین نشست مثل دیوانه ها به داخل اتاق رفتم پرستار موقع رفتن گفت نری همه چیز رو بزاری کف دستش فقط طوری وانمود میکنی که الان اومده بیمارستان درضمن به پدر شوهرت هم گفتم هیچ توضیحی نمیدین منم چشمی گفتم وبه داخل اتاق رفتم سعید انگار مات زده شده بودسلام کردم به آرامی گفت نرگس جان من کجام ؟ تو اینجا چکار میکنی ؟ بعد با تکونی که به دست راستش داد گفت آخ دستم گفتم دستتو حرکت نده همه چیز رو میفهمی فقط کمی تحمل کن اتفاقی نیفتاده میخواست سوال کنه گفتم انقدر سوال نکن بزار همه چیز رو آقای دکتر برات میگه آروم گفت حمید ! حسین کجا هستن ؟ گفتم تو خونه پیش مامان هستن بعد گفتم ماهم دو روز دیگه همگی باهم میریم خونه دوباره دور هم جمع میشیم سعید یه نگاه به اطرافش کردو آروم گفت باشه بعد چشمشو بست انگار حالا واقعا خوابش می اومد منم به خاطر اینکه زیاد سوال نکنه گفتم من دارم میرم بیرون اما زود برمیگردم گفت باشه برو از اونجاکه بیرون اومدم فورا رفتم نمازخونه بیمارستان و نماز شکر خوندم سجده شکر کردم و ساعتها التماس کردم که زودترسعید سلامتیش رو به دست بیاره از فردای اون روز عمل دست و پای سعید به نوبت انجام شد،ما در این مدت خونه زری خانم بودیم حاج محمود خرید میکرد غذا درست میکردیم به زری خانم هم میدادیم خیلی هوامونو داشت بعد از عمل های سعیدکه شکر خدا همش خوب بود، یک هفته بعداز عمل ها به اصرار من سعید مرخص شد دیگه طاقت موندن نداشتم قرار شد سعید رو با آمبولانس به تهران بیارن موقع رفتنمون سر رسیدانگار رو ابرها راه میرفتم حاج محمود تمام کارهای بیمارستان رو انجام داده بود فقط مونده بود زری خانم که باهاش تسویه کنه وقتی رفت با زری خانم صحبت کرد بهش گفته بود من خونه ام رو برای رضای خدا دادم من اصلا اجاره نمیگیرم و اگر از اول میگفتم پول نمیگیرم ممکن بود شما از اینجا برید اما پدرشوهرم گفته بود یه مبلغی میدم بخاطر چیزهایی که اینجا مصرف داشتیم اما اونا قبول نکردن بلاخره روز رفتن که شد ماشین سعید رو که تبدیل به آهن پاره ایی شده بود به تهران فرستادن من همراه حاج محمود به تهران رفتم وسعید هم به همراه یک پرستار به تهران اومد دکتر به ما سفارش کرد که هنوز هم برای سعید هیجان خوب نیست و سعید هنوز بچه ها رو ندیده بود و تا اون موقع نمیدونست توکما بوده یا قبلش چه اتفاقی براش افتاده وقتی به خونمون رسیدیم بابا و مامانم خونمون رو آماده کرده بودن عجب روزگاری گذرونده بودم انگار تمام سختی های دنیا به من گذشته بود و وقتی سعید وارد خونمون شد واقعا عمردوباره ایی بود که به لطف خدا انجام شده بودکم کم بچه ها رو کنارسعیدگذاشتم اونم بچه هارو بو میکرد می بوسید سعید میگفت سه چهار روزه ندیدمشون از نظر اون فقط سه چهار روزگذشته بود و دکتر هم میگفت طبیعیه نگران نباشید تااونجا که جون داشتم به بهترین نحو ازش پذیرایی میکردم تا زودتر خوب بشه پدر شوهرم بعد از اینکه سعید رو تو خونه گذاشت یک روز موند و بعد به شهرمون برگشت خاله ملی بیشتر کنارم بود و هردومون با تجارب خاله از سعیدپرستاری میکردیم یک روز که تو خونه بودم عفت خانم زنگ زد بعد از سلام و حال پرسیدن گفت حاج محمود میگه میخوام برم تهران تو هم میای؟منم گفتم آره والا دلم واسه سعیدو بچه هاش تنگ شده ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
منم احساس کردم که از هیچ چیز خبر نداره با روی خوش گفتم تشریف بیارید قدمتون روی چشم به سعید گفتم مامانت میخواد بیاد تهران من با خاله میرم یه کم خرید کنم زود برمیگردم همه چیز رو آماده کردیم و منتظر اومدن عفت خانم شدم. روزیکه عفت خانم میخواست بیاد خونمون خاله ملی هم خونمون بودداشتیم با هم کار میکردیم و تعریف میکردیم خاله گفت دخترم خدارو شکر که مادرشوهرت اون روزها رو ندید و نفهمیدچی شده وگرنه دوباره مریض میشد اما حالا الان با سلامتی آقا سعید روبرو میشه و فقط یه دست و پای شکسته میبینه گفتم بله خاله جون من خودم از پدرشوهرم خواسته بودم که نگه همینطور که داشتم صحبت میکردم سعید که تخت کوچکی جلو تلویزیون براش گذاشته بودیم تا اونجا راحتتر باشه از دورگفت ای بابا حالا انگار من چی شده بودم انقدر بزرگش نکن نرگس جان !یه چیزی بوده تموم شده دیگه خاله آروم نگاهی به من کردو گفت آره توراست میگی هیچی نبود فقط ما مُردیم و زنده شدیم تا تو دوباره سعید شدی گفتم ولش کن خاله اون هنوز که نمیدونه تو کما بوده بزار دلش خوش باشه رفتم برای سعید یه کم آبمیوه بیارم که یهو زنگمون به صدا در اومد خاله گفت من باز میکنم تا گفت کیه ؟ صدای بلندی از اونطرف گوشی گفت باز کن منم عفت من دستامو شستم و فورا به جلو دررفتم گفتم بزار دروحله اول سرگرم کار نباشم سریع رفتم و جلودر ایستادم پدر شوهرم با عفت خانم وارد راهرو شدن و پدر شوهرم همش میگفت عفت آروم باش مبادا چیزی بگی اما مادرشوهرم میگفت میگم خوبم میگم بعد به سمت در ورودی اومدن عفت خانم تاچشمش به من افتاد نگاه پراز خشمی به من کرد من که از همه جا بیخبر بودم سلام کردم گفتم خوش اومدی مادرجان اما عفت خانم چنان سیلی تو گوشم زد که برق از سرم پرید و صورتم به سمت در چرخید سعید گفت عه مامان چرا اینجوری کردی؟ ماهمه بهت زده نگاهش میکردیم و من با دستم جای سوزش دستهای عفت رو میمالیدم خاله ملی گفت بسم الله عفت خانم بزار برسی این چه کاری بود که کردی ؟ گفت این سیلی که چیزی نیست باید جونشو میگرفتم.ناخودآگاه هق هق گریه هام شروع شد گفتم سلام عفت خانم دستت درد نکنه، چرا میزنی ؟ مگر من چکارت کرده بودم حاج محمود یهو به عفت خانم گفت خجالت بکش زن ! چرا اینکارو کردی ،بشین سرجات اما عفت خانم خیلی وقیحانه گفت چرا اینکارو کردم ؟ دیگه سوال داره چون شومه چون بد قدمه الهی پاهات میشکست تو خونه ما پا نمیزاشتی تا سر بچه های منو نخوری از بین نمیری سعید عصبانی گفت بس کن مادر از وقتی دست و پای من شکسته این زن مثل پروانه دور من میچرخه چرا به زنم این حرفها رو میزنی خدارو خوش نمیاد عفت خانم گفت چی ؟ دست و پا کدومه ؟‌بنده خدا تو توی کما بودی من فریاد زدم گفتم نگو مامان نگو این چه حرفیه سعید با شنیدن اسم کما صورتش سرخ شد گفت مادر کما چیه ؟ عفت خانم که انگار برگ برنده ایی در دستش بود گفت پس خبر نداری بیچاره که این جغد شوم بر دیوار ما نشسته حاج محمود گفت زن دهنتو ببند اه خجالت بکش یه تصادف بوده که رفع شد خدارو شکر بخیر گذشته ...عفت مدام برام سر می کوبید میگفت خدا به خیر کنه من از بچه هام میترسم از نوه هام یکدفعه طاقتم طاق شد از جام بلند شدم به سمت اتاق خوابم رفتم یه دونه ساک برداشتم گفتم وای خدا ولم کنیدمن از زندگیتون میرم چند دست لباس برداشتم و به سمت بچه هام رفتم یهو حاج محمود دستمو گرفت گفت بشین عروس ،لعنت برمن که این زن رو با خودم آوردم تو به من گفتی که بهش نگو اما من خریت کردم سعید یدفه فریاد زد بشین نرگس بشین دیگه دلم برای مظلومیتت میسوزه بعد گفت اگر اونشب من شبانه سفر نمیکردم این اتفاق نمی افتاد بعد هم این زن بخاطر من با من اومد و منم تصادف کردم حالا تقصیرش کجاست ؟ منم دست حسین رو گرفتم رفتم سمت حمید تا بغلش کنم ببرمش خاله ملی گفت دخترم بشین بچگی نکن رفتنی ماییم این زندگی برای توئه عزیزم حاج محمود سرافکنده شدو باخجالت گفت رحمت بر پدرو مادرت واقعا که ما در این خونه زیادی هستیم ما باید بریم. ادامه ساعت ۲۱ شب •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
گالری هنری صفا رزین آموزش وتولیدکننده انواع ساعت.هفت سین.ست جهیزیه.کادویی و تبلیغاتی.🌺 کیفیت بی نظیر و دوام فوق العاده🌷 با خرید محصولات ما.زیبایی و کیفیت را برای سال های طولانی در خانه خود حفظ کنید. 📣توجه 📣توجه همین الان سفارش بدید وشانس برنده شدن یکی از محصولات صفارزین باشید. برای اطلاعات بیشتر از محصولات وجوایز به کانال زیر مراجعه کنید👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4025090346C3fff7b277a جهت ثبت سفارش👇👇👇 @Safa_resin
دخترا از این مدل عروسک داشتید؟ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
در قسمت قبل خواندیم ضحاک پسر مرداس که بسیار بی عاطفه بود و جاه طلب در دام ابلیس گرفتار آمد. و اما: ابلیس گفت: "اول باید با من پیمان ببندی که مطیع باشی و چون پیمان بستی، آنگاه آنچه می دانم به تو خواهم آموخت." جوان ساده دل فریب خورد و سر بر فرمانش نهاد و همان طور که از او خواسته بود، سوگند خورد که رازش را به هیچ کس نگوید و هر چه فرمان دهد بدون چون و چرا اجرا کند. مدتی بعد ابلیس گفت: "چرا باید به جز تو کسی دیگر فرمانروا باشد؟ فرمانروایی تنها شایسته توست. باید پند مرا بشنوی. اکنون پدرت پیر و ناتوان است؛ در عوض تو جوانی و قدرتمند، پس مقام و جایگاه او زیبنده ی تو است، نظرت در این باره چیست؟" ضحاک چون این گفتار از ابلیس شنید به فکر فرو رفت و از ریختن خون پدر دلش به درد آمد. پس به ابلیس گفت: "فکر دیگر کن که این سزاوار نیست." ابلیس گفت: "اگر از این کار درگذری عهد خود را با من شکسته ای و گناه عهدشکنی تا ابد بر گردنت خواهد بود و همیشه به خواری و ذلت روزگار می گذرانی." ابلیس با این حرف ها سرانجام ضحاک را به دام انداخت و او فرمان ابلیس را گردن نهاد. ضحاک گفت: "چارۂ کار چیست؟ " ابليس گفت: "من چاره ی کار را خواهم ساخت و تو را مانند خورشید سرافراز خواهم کرد. تو باید خاموش باشی و در این کار با کسی سخن نگویی و تمام کارها را به من بسپاری." مرداس در کاخ، بوستانی زیبا و بسیار دلگشا داشت. او هر شب برمی خاست و برای عبادت و پرستش خدا غسل می کرد و به باغ می رفت. مرداس هیچ وقت با خود چراغی نمی برد. شبی ابلیس سر راهش چاهی عمیق کند و رویش را با برگ و خاشاک پوشاند. وقتی مرداس پرهیزگار برای عبادت به باغ آمد، چاه را ندید و درون آن سرنگون شد و جهان را بدرود گفت. برگردان به نثر: سیدعلی شاهری •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شب‌های بلند و سرد زمستونو خاطرات دنبال نفت رفتن و جمع شدن دور چراغ نفتی و غذایی که مادرم روی چراغ نفتی پخته بو د چه صفایی داشت مادرم زن زرنگی بود میل و کلافشو می آورد کنار چراغ نفتی تا باآن عشق ببافد یادش بخیر خاطرات کودکیم...... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #زندگی #قسمت_پنجاهوهشتم منم احساس کردم که از هیچ چیز خبر نداره با روی خو
همه به حرفهای زشت عفت خانم گوش میدادن مونده بودند چطوری روش میشد این حرفهارو بزنه منم ازدست کارهاش خسته شده بودم باید کار ویکسره میکردم تا کی میخواستم این جمله کریه شوم و بدقدم رو بشنوم دلم واقعا شکسته بود گفتم مادر جان خدارو شکرخونه حسین هست میگم مستاجرش بره من با بچه هام به خونه حسین میرم همونجا زندگی میکنم شما هم برای پسرتون عروس خوش قدم بگیرید اما تورو خدا دست بردارید از این خرافات تقدیر هرکس از اول نوشته شده اتفاقا من سیاه بختم که بختم این چنینه عفت خانم هم پشیمان بود هم اینکه گستاخ بود میخواست همیشه قیافه حق به جانب بگیره اما برعکس براش گرون تموم شد سعید با ناراحتی بهش گفت مادر اصلا عقایدت رو نمی پسندم من پسر تو هستم درست حمید هم فوت کرد بازهم درست اما نرگس زن منه و نمیتونم یک لحظه رهاش کنم اگر فکر میکنی بدقدمه شما قدمت رو اینجا نزار شیون عفت خانم بلند شد گفت ای خدا امان از دست زنان مکار که پسر آدم رو صاحب میشن و آرامش مادر رو ازش میگیرن همون لحظه حاج محمود صدا زد عروس بیا آشپزخونه کارت دارم منم به دنبالش رفتم حاج محمود با آرامش گفت عروس تو به بزرگی خودت ببخش خیلی برای سعید زحمت کشیدی اما تو نرو اونکه رفتنیه ماییم ازت خواهش میکنم امشب عفت رو تحمل کن قول میدم ما فردا صبح از اینجا میریم مراقب سعید باش اونکه باید قدر تو رو بدونه میدونه پس آرام باش و با سیاست خودت به زندگیت ادامه بده من هم چَشمی گفتم و به اتاق برگشتم با خاله به آشپزخونه رفتم ومیز شام رو چیدم عفت خانم دائم در حال نازو نوازش،سعید بود همش میگفت ننه ات بمیره پسرم منم به سعید گفتم که دل مادرت رو نرنجون بزار هرچی میخواد بمن بگه خلاصه پدرشوهرم فردا صبح که بیدار شد با تلفنی که الکی داده بود دوستش بهش زده بوداز ما عذر خواهی کردو با عفت خانم راهی شهرمون شدند اما من ماندم با یه دنیا غم زندگی خودمون رو ادامه دادیم اما انگار پاهام رویخ سُر میخورد و فکر میکردم در اون خونه دیگه جایی ندارم دچار یک نوع افسردگی شدم که نه پای رفتن داشتم نه دل موندن.عفت خانم با فریاد گفت تو کجا اومدی دختره ؟ مگر نه اینکه تو منو از خونتون بیرون کردی ؟ گفتم مادر جان من شما رو بیرون نکردم الان هم ناراحت نشید من ساعتی مهمان شما هستم وبعدش میرم خونه داییم من فقط،اومدم تا شما به یدونه پسرت رو ببینی و به وصالش برسی مبادا ازش کینه داشته باشی دعای خیرت پشت سرش باشه همین!یهو عفت خانم گفت خوبه بس کن ژست آدم خوبها رو نگیر که دلم از دستت خونه سعید از وقتی به کما رفته بودو خوب شده بود بی طاقت شده بود دیگه اعصابش به این حرفها نمیکشیددست خودش هم نبود تو خونه خودمون ما آرامش داشتیم ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم زندگیمون خوب بودمن نمیدونم اصرار من به سعید برای رابطه دوباره با عفت خانم چه بودواقعا من از زندگیم چه میخواستم جز آرامش یدفه سعید گفت مادرجان شروع نکن ما برای دیدن شما به اینجا اومدیم من تنها فرزندت هستم مگر همین خود تو اصرار نداشتی من نرگس رو بگیرم ؟ تا نوه ات به دست نامحرم ها نیفته ؟ منم بخاطر خواسته دل تو به نرگس دل بستم عاشقش شدم دیگه چه بحثی داری والا بخدا سرنوشت هرکس از قبل نوشته شده مگر کسی میدونه چه روزی به دنیا میاد ؟ سرنوشت منو حمید هم این بوده تو روخدا از چشم کسی نبین عفت خانم با لحن تندی گفت برو بابا نرگس ،نرگس ، توهمون بگو زینب ! همان زینب ستم دیده منم عصبانی وبی طاقت از جا بلند شدم گفتم بابا جان با اجازتون من میرم خونه داییم پدرشوهرم جلوم رو گرفت گفت بخدا به روح حمید قسم نمیزارم بری سعید عصبانی به من خیره شد بعد گفت پاشو نرگس پاشو بریم یکسر ، سر خاک حمید یه فاتحه بخونیم بعدشم یه ناهار بخوریم بریم تهران بسه مادرمم دیدم عفت که دلش از سنگ بود گفت زینب بره تو بمون سعید گفت مادر جان گوش با گوشواره اس میفهمی ؟ هرجا نرگس اونجاس منم اونجام حشمت خانم با ناراحتی گفت عفت زبان به دهن بگیربچه با این حالش اومده تو رو ببینه تو اینجوری میکنی ؟ اما عفت خانم همینطور خیره نگاه میکردمن هم از جا بلند شدم حمید رو بغلم گرفتم دست حسین رو گرفتم و از در خارج شدیم همون موقع عفت خانم با صدای بلند گفت ای زینب الهی داغت به دل ننت بمونه که بچمو از من سرد کردی پدرشوهرم دنبال ما می اومد و من آروم آروم گریه میکردم بهم گفت عروس جان الهی خدا منو از دست این زن نجات بده خیلی اذیتم میکنه اما عروس خوبم تو رو خدا بدل نگیر بزار بجای دل سوخته اش من فقط نگاه کردم گفتم خداحافظ بابا. ادامه ساعت ۹ صبح •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هر چه داری به پای زندگی بریز! زندگی الانه🌸🍂 همین الان دلخوشی‌های ساده زندگی رو که جمع کنی میشه خوشبختی! از کارای ساده شروع کن دلخوش به یه موزیک ناب کتاب دلچسب قهوه‌ای خوش عطر نفس عمیق تو هوای بارونی...🌧🌱 💖 شبتون بخیر🌙⭐️ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
صدیقه رو میشناسی کل رو ترکونده با کلیپای‌ خنده دارش🤣🤣 هرروز اینجا کلیپاشو‌ میذارن بزن ببین 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 بزن رو خنده ها که دستشویی لازم میشی🙊😜
این کانال واقعا به شدددت توصیه میکنم حتما ،حتما بشین «بزن روی لینک و خودت ببین🤣 چیارو از دست دادی!»👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1663042599Cef4f21ed80 ناراحتی قلبی🫀 داری لینک رو باز نکنیااااااااا❌