eitaa logo
سَرْخَـــطْ
98 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
▪️سرخط @srkhat_ir
🔺 از آزادی تا تجزیه ‼️ تا کنون در رابطه با انقلاب سودان صحبت کردیم. حالا به جنبش زن، زندگی، آزادی در ایران برمی گردیم تا رابطه آن با پروژه و طرح غربی_یهودی بهتر درک کنیم. تمرکز عملیاتی روی موضوع زنان، به عنوان محور یا سرپل پروژه‌ی آشوب، 13 سال در پستوهای سرویس‌های اطلاعاتی محور غربی-یهودی پخت و پز شد تا در سال 1401، در غائله‌ی «مهسا امینی» بهره‌ی آن را بچینند. آن آشوب عظیم و در هم‌شکننده‌ای که دشمنان خبیث ایران قصد داشتند از آن با هدف فرسودگی و انهدام ساختار سیاسی ایران و در نهایت تجزیه آن استفاده کنند گرچه به نتیجه مطلوب آنان نرسید، اما این واقعیت را به قطع و تاکید اثبات کرد که «زنان» قرار است در نقطه‌ی ثقل پروژه‌های ناامن‌سازی، آشوب و فروپاشی در جوامع اسلامی باشند. امری که ابتدا در سودان و سپس در ایران قصد انجام آن را داشتند، در جهت برنامه های یهودی_اسرائیلی در حال انجام بود برنامه ای که هم اکنون هم صراحتا از آن یاد می کنند: پروژه نیل تا فرات و تجزیه دولت های اسلامی! اما نکته ای در باب امارات که از آن به عنوان نخود آش یاد کردیم. بله! امارات همان کشوری است که طلا و سرمایه های کشور سودان را استخراج کرده و با پول آن تجهیزات نظامی جنگ داخلی سودان را تامین می کند تا بدین وسیله نهایت کاسه لیسی خود در مقابل اسرائیل را نشان دهد... ▪️سرخط @srkhat_ir
22.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌فخر ایران 🔎هدفی چندین ساله ، نامش را به خاطر بسپارید .... آثار او زلزله ای ویرانگر در دل دشمن خواهد بود .... جزء ۵۰۰ شخص قدرتمند جهان ! ▪️سرخط @srkhat_ir
▪️سرخط @srkhat_ir
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 به بهانه مواد مخدر با هدف نفت❗️ نقاب افتاده است. مسئله، مواد مخدر نیست. مسئله نفتی است که آن‌ها می‌خواهند سرقت کنند. ونزوئلا از حاکمیت و منابع خود دفاع خواهد کرد و پیروز خواهد شد. اینها جملات رئیس جمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو است. او از هدف اصلی آمریکا برای حمله به کشورش سخن می گوید... + اسکای نیوز: ترامپ می‌گوید پای مواد مخدر در میان است؛ اما آیا ماجرا فقط همین است؟ _ پاسخ: آمریکا امروز بیش از هر زمان دیگری نفت تولید می‌کند، اما همچنان محتاج واردات است. مشکل کمبود نفت نیست؛ مشکل «نوع» نفت است. نفت شیلِ آمریکا سبک است، اما پالایشگاه‌هایش برای نفت سنگین ساخته شده‌اند. ونزوئلا بزرگ‌ترین ذخایر نفتی جهان را دارد؛ نفتی سنگین و سازگار با پالایشگاه‌های آمریکا. ژئوپلیتیک انرژی یعنی گاهی نوع نفت، از مقدار آن مهم‌تر است.... ▪️سرخط @srkhat_ir
9 اسفند 1404 روز اول جنگ _ قم دانشکدگان فارابی یک روز شنبه مثل همه شنبه های زجر آور به عنوان اولین روز هفته، سر صبح برای کلاس 8 و نیم خودم را به دانشگاه رساندم. همه داشتند به سمت کلاس های شان می رفتند. وارد دانشکده مهندسی شدم و سر کلاسم رفتم. بعد از اتمام کلاس با دوستم داخل محوطه قدم می زدیم که یکی از دوستانمان را دیدیم، به سمتش رفتیم و هنوز سلام و علیکمان تمام نشده بود که دوستمان گفت خبر دارید حمله کردند؟ تهران را زدند!! چشم هایمان چهارتا شد و سریع گوشی هایمان را برای چک کردن اخبار نگاه کردیم. بله درست بود اسرائیل نقاطی از تهران را زده بود.. و این یعنی شروع جنگ! نگران بودیم ولی باورمان نمیشد، به خاطر همین با جنگ و اینکه الان در این وضعیت وسط دانشگاه هستیم و اسرائیل ممکن است اینجا را بزند، شوخی می کردیم و می خندیدیم. وسط خنده های مان بود که بووووم! بووووم! یک لحظه خنده روی لب هایمان خشک شد راستی راستی انگار جنگ شده بود.. تلفن ها قطع بود و نمی شد زنگ زد. داخل محوطه جمع شده بودیم که گفتند کلاس هایمان تعطیل شده و استادانمان نمی آیند. بچه ها نگران خانواده های شان بودند به خاطر همین با شنیدن تعطیلی کلاس سریع خداحافظی کردند و رفتند. بچه های خوابگاهی هم به تکاپو گرفتن بلیط و رفتن به خونه های شان افتاده بودند. باورم نمی شد که باید دانشگاه را ترک کنم جدا از درس هایی که باید بخوانیم واقعا دانشگاه و شور و نشاط دانشجویی چیزی بود که نمیخواستم تمام بشود و حالا باز هم باید از هم جدا بشویم... رفتیم اما امید به بازگشت همه ما را متقاعد به ترک دانشگاه می کرد، امید به تحصیل دوباره و سر و کله زدن با کتاب و جزوه و سوال پرسیدن از استادان و جزوه رد و بدل کردن و شوخی های سر کلاس و... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
۱۰ اسفند ۱۴۰۴ روز دوم جنگ _ فامنین همدان ساعت ۵ صبح در راه فامنین بودیم . عقب ماشین خواب بودم تا برسیم فامنین و نماز صبح را با پدرم انجا بخوانیم . تلفنم زنگ خورد ؛ خواهرم بود صدایش مبهم می امد و چیزی را گفت که نباید ... بلافاصله بعد دوستم زنگ زد .. ـــ بدبخت شدیم ! به خدا که بدبخت شدیم ...! نمیتوانستم حرف بزنم یادم نمی آید چطوری ازش خداحافظی کردم . نمیتوانستم گریه کنم ، تمام اعضاء و جوارحم منقبض شده بود ، قلبم تند تند میزد و از شدت فشار عصبی دندان هایم محکم به هم میخورند ، در لحظه کل وجودم سرشار از ترس و ابهام شده بود... انگار که دیگر در خانه ستونی وجود ندارد، گویی همه چیز فرو ریخت ... به مسجدی در فامنین رسیدیم. وقتی سرمای بیرون به بدنم خورد انگار که بدنم در یک گیره بزرگ قرار گرفت و لرزش دندان هایم بیشتر و بیشتر شد . وارد مسجد که شدم انگار انجا هنوز کسی خبر نداشت . اهالی مسجد در حال خود بودند که ناگهان از طرف مردانه صدای گریه ای بلند چون شیون زنان آمد. حال دیگر آماده بودم در همان لحظه سکته کنم که ناگهان یک خانم از اهالی آنجا به سر زنان و گریه کنان از در داخل شد و به زبان ترکی چیز هایی می گفت . نمی فهمیدم اما کلمات" ایران "سوریه "لبنان "بدبختی، برایم آشنا بود . تا چشمانمان به هم خورد انگار که تازه دریچه باز شده باشد بغضم ترکید و به سمتش دویدم و در آغوشش فرو رفتم . او در آن لحظه هم برایم مادر شد هم خواهر ... گویی عزیز ترین کسم را بغل کردم ، که حاضر بودم آن لحظه برایش بمیرم . چه چیزی می تواند اینقدر قوی دو نفر را که برای بار اول همدیگر را می بینند در کنار هم قرار دهد؟ چه چیزی می تواند یک غریبه را برای من قوت جان و آرامش روح بسازد؟ چه چیزی جز وطن می تواند دو روح را با تمام دوری این گونه نزدیک کند؟ خبر رفتنش از وطن چون شکسته شدن ستون یک خانه بود ! ولی وقتی آن خواهر ترک را در فامنین همدان در آغوش گرفتم احساس کردم با او می توان از آوار شدن این خانه جلوگیری کرد.... ✍🏻 "عطیه" ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۱, ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ روز سوم , چهارم جنگ _ قم سفره افطار را می دیدم اما انگار دیدگانم تار بود. روز به سر آمده بود اما چه بر سرمان آمده بود که توانایی نوشیدن قطره ای آب را هم نداشتیم؛ به هر زحمتی بود لقمه ای بر دهان بردم و بلند شدم. دلم می خواست آماده شوم و به اجتماعات بپیوندم اما توان نداشتم ، این بود که لحظه ای گفتم در خانه می مانم تا برای تسکین قلب اندوهگینم برای این دردِ بزرگ گریه کنم... اما نه؛ قلبم این گونه آرام نمی شد . صدای مادرم را شنیدم، وقتی که از من خواست برخیزم؛ فهمیدم که روز نشستن نیست… روز سکوت نیست …روز استقامت است… روزِ ایستادگی است …روز پایداری است و روز ماندن... ماندن…؟ آری ماندن تا پایِ جان برای ایرانمان که گلگون به خون شهداست. و حال گلگون به خون رهبر شهیدمان... قلب ما زمانی آرام می شد که هم‌صدا شویم... هم صدا با صبور ترینِ قلب ها که برای بازماندگان پرستار بود و اُسوه ی مهربانی و به حمایت از امامشان برای دشمنانِ اسلام کلامی داشت بُرَنده تر از شمشیر ! هم صدا با زینب (س) … آری این هم صدایی ما را آرام می کرد . به بیرون از خانه رفتیم، نمی دانم چطور به نزدیک ترین میدانِ تجمع خود را رساندیم، فقط این را می دانم که مردم آمده بودند... حتی آنها که هیچگاه گمان نمی کردم انقلابی باشند‌ هم آمده بودند و در دست تصویرِ بزرگ مردِ ایرانمان را داشتند، همان جا بود که معنای اتحاد در ذهن برایم روشنِ روشن شد. همان جا بود که معنای این جمله که " ما را بکشید امت ما بیدار تر می شود " در ذهنم تجلی یافت! آری خونِ قهرمانان ما کوبنده است ! کوبنده! لحظه ای در میدان اعلام شد که کسی را آورده اند ، آمده بود ...حامی ایرانمان، اسلاممان، امنیتمان، اقتدارمان ... شهید ...نام شهید که در ذهنم پر رنگ شد اشک در چشمان حلقه زد. جانم تواناییِ چیزی را نداشت اما فریاد زدم نه فقط با صدایم بلکه با تمام وجودم فریاد زدم… فریادی که از همیشه استوار تر بود… فریادی که آن روز برای تمام ما و جلوی چشمان من و شما معنا شده بود: حسین حسین شعارِ ماست،شهادت افتخارِ ماست... آن قدر شلوغ بود و اشک دیدگانِ پر از اندوهم را تار کرده بود که حتی نتوانسم نامش را بخوانم ولی می دانم خوب توانستم ببینم... خوب توانستم پرچمِ وطنم را روی آن تابوت ببینم... پرچمی که سه رنگ بود و مُزَیَن به نامِ او که بیش از هر سلاحی، والاتر از هر چیزی و بزرگتر از هر نامی و هر دشمنی ... نامی که که در کنارِ جبهه حق ایستاده بود...نامِ الله... ✍🏻زهرا ابراهیمیان ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۳,۱۴ اسفند ۱۴۰۴ روز پنجم , ششم جنگ _ تبریز روایت من؛ روایت خون دل است روایتی از اتحاد و ذلت دشمن! روز های عجیبی را پشت سر میگذاشتیم. شهر اولین ها،شهر تبریز، اینک بوی غمی از بزرگ مرد تاریخ را به خود گرفته بود. اما فی الحال وقت پیکار بود نه عزا ! مسجد های شهر، حسینه هایی شده بود که مردمان غیور سرزمینم در آن گرد هم آمده و جبهه ای از مقاومت مثال زدنی را رقم می زدند. امروز وقتی وارد مسجد شدم، جوانانی به مثابه شیران را دیدم که با سه پارچه ای طویل و به هم دوخته شده هویت ایرانم را در حال رقم زدن بودند. پارچه ای که وسط آن با قلمی بران، کلمه شریفه الله در حال حکاکی شدن بود، این همان پرچمی بود که برای سرافرازی اش، جان برکفیم. به غروب نزدیک میشدیم؛ همگان در حسینه در تکاپویی عجیب بودند برخی در حال درست کردن افطاری برای سربازان مقاومت و عده ای دیگر در حال چاپ بنر رهبر شهیدم. ساعاتی بعد جوانان پرچم را برداشته و به سمت میدان شهر روانه شدند؛ اما این بار کفن پوش. پرچمی را که ریشه اش با جان کودکان سرزمینم محکم شده و شاخه اش با خون آنان غلتان شده بود . مردمان غیورم با دیدن پرچم پرافتخار ندای الله اکبر سر دادند. کمی بعد به رسم همیشه این چند روز و به یاد رهبرمان و به پیشنهاد این پیر فرزانه کشورم دعای ۱۴ صحیفه سجادیه را قرائت کردند؛ کمی بعد مادری رو به جمعیت کرد و ادامه داد ۷ ساعت از خبر شهادت جگرگوشه ام میگذرد؛ روایتی جانکاه که با شنیدن آن بر خود بالیدم. این است روایت ققنوس وار از مادری که با تقدیم پسر سربازش بر خود می بالید و و صدای مرگ بر صهیونش و غم‌جانسوزش رعشه بر اندام دشمن می انداخت. مادر شهید با جاری ساختن جملات اعجاب آور نفس ها را در سینه حبس می کرد. او چنین سر داد: "حزن بر دلتان نشیند به هر کجا برویم اسمان همین رنگ است و رسم زمانه همین، ما ملت امام حسینیم و همیشه بین حسین و یزیدیان جنگ است." با شنیدن این جمله یاد شهید عزیزمان افتادم. این مردم آموزه‌های شیعی خود را فراموش نکرده‌اند، این مردم اجازه نخواهند داد یزیدیان زمان میدان‌داری کنند. نگاهم را به میدان اصلی شهر چرخاندم که همچنان به جمعیت انقلابی آن افزوده می شد .مردمانی با پوششی متفاوت… اما با اندوهی یک رنگ و همدلی ای به سمت پیروزی و انتقام… این روزها، قرار است سرنوشت سال‌ها و بلکه آیندگان را مشخص کند. پس ناگزیر باید هر قدر هم که کار سخت باشد ایستاد و جنگید و اجازه نداد رخوت و سکوت حاکم شود. اگر سکوت کنیم کشورمان جولانگاه هیاهوی کفتارها خواهد شد. پس چاره‌ای جز میدان‌داری نیست. چه با اجتماع در میدان، چه با راه‌اندازی دسته، چه با موکب‌های عزاداری در خیابان و کوچه پس‌کوچه‌های شهر. اجازه نخواهیم داد جای خالی سید شهیدان انقلابمان بی‌بتگان فرومایه را به طمع بیندازد و شهر را در دست بگیرند. در خیال خود بودم که صدای مردی پیشتاز با شعار مرگ بر آمریکا مرا به خود آورد؛ آری این است آنچه باید با صدای بلند فریاد بزنم: مرگ بر آمریکا ؛ مرگ بر اسرائیل ✊ ✍🏻فاطمه خرمی ▪️سرخط @srkhat_ir