eitaa logo
سَرْخَـــطْ
98 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۰ اسفند ۱۴۰۴ روز دوم جنگ _ فامنین همدان ساعت ۵ صبح در راه فامنین بودیم . عقب ماشین خواب بودم تا برسیم فامنین و نماز صبح را با پدرم انجا بخوانیم . تلفنم زنگ خورد ؛ خواهرم بود صدایش مبهم می امد و چیزی را گفت که نباید ... بلافاصله بعد دوستم زنگ زد .. ـــ بدبخت شدیم ! به خدا که بدبخت شدیم ...! نمیتوانستم حرف بزنم یادم نمی آید چطوری ازش خداحافظی کردم . نمیتوانستم گریه کنم ، تمام اعضاء و جوارحم منقبض شده بود ، قلبم تند تند میزد و از شدت فشار عصبی دندان هایم محکم به هم میخورند ، در لحظه کل وجودم سرشار از ترس و ابهام شده بود... انگار که دیگر در خانه ستونی وجود ندارد، گویی همه چیز فرو ریخت ... به مسجدی در فامنین رسیدیم. وقتی سرمای بیرون به بدنم خورد انگار که بدنم در یک گیره بزرگ قرار گرفت و لرزش دندان هایم بیشتر و بیشتر شد . وارد مسجد که شدم انگار انجا هنوز کسی خبر نداشت . اهالی مسجد در حال خود بودند که ناگهان از طرف مردانه صدای گریه ای بلند چون شیون زنان آمد. حال دیگر آماده بودم در همان لحظه سکته کنم که ناگهان یک خانم از اهالی آنجا به سر زنان و گریه کنان از در داخل شد و به زبان ترکی چیز هایی می گفت . نمی فهمیدم اما کلمات" ایران "سوریه "لبنان "بدبختی، برایم آشنا بود . تا چشمانمان به هم خورد انگار که تازه دریچه باز شده باشد بغضم ترکید و به سمتش دویدم و در آغوشش فرو رفتم . او در آن لحظه هم برایم مادر شد هم خواهر ... گویی عزیز ترین کسم را بغل کردم ، که حاضر بودم آن لحظه برایش بمیرم . چه چیزی می تواند اینقدر قوی دو نفر را که برای بار اول همدیگر را می بینند در کنار هم قرار دهد؟ چه چیزی می تواند یک غریبه را برای من قوت جان و آرامش روح بسازد؟ چه چیزی جز وطن می تواند دو روح را با تمام دوری این گونه نزدیک کند؟ خبر رفتنش از وطن چون شکسته شدن ستون یک خانه بود ! ولی وقتی آن خواهر ترک را در فامنین همدان در آغوش گرفتم احساس کردم با او می توان از آوار شدن این خانه جلوگیری کرد.... ✍🏻 "عطیه" ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۱, ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ روز سوم , چهارم جنگ _ قم سفره افطار را می دیدم اما انگار دیدگانم تار بود. روز به سر آمده بود اما چه بر سرمان آمده بود که توانایی نوشیدن قطره ای آب را هم نداشتیم؛ به هر زحمتی بود لقمه ای بر دهان بردم و بلند شدم. دلم می خواست آماده شوم و به اجتماعات بپیوندم اما توان نداشتم ، این بود که لحظه ای گفتم در خانه می مانم تا برای تسکین قلب اندوهگینم برای این دردِ بزرگ گریه کنم... اما نه؛ قلبم این گونه آرام نمی شد . صدای مادرم را شنیدم، وقتی که از من خواست برخیزم؛ فهمیدم که روز نشستن نیست… روز سکوت نیست …روز استقامت است… روزِ ایستادگی است …روز پایداری است و روز ماندن... ماندن…؟ آری ماندن تا پایِ جان برای ایرانمان که گلگون به خون شهداست. و حال گلگون به خون رهبر شهیدمان... قلب ما زمانی آرام می شد که هم‌صدا شویم... هم صدا با صبور ترینِ قلب ها که برای بازماندگان پرستار بود و اُسوه ی مهربانی و به حمایت از امامشان برای دشمنانِ اسلام کلامی داشت بُرَنده تر از شمشیر ! هم صدا با زینب (س) … آری این هم صدایی ما را آرام می کرد . به بیرون از خانه رفتیم، نمی دانم چطور به نزدیک ترین میدانِ تجمع خود را رساندیم، فقط این را می دانم که مردم آمده بودند... حتی آنها که هیچگاه گمان نمی کردم انقلابی باشند‌ هم آمده بودند و در دست تصویرِ بزرگ مردِ ایرانمان را داشتند، همان جا بود که معنای اتحاد در ذهن برایم روشنِ روشن شد. همان جا بود که معنای این جمله که " ما را بکشید امت ما بیدار تر می شود " در ذهنم تجلی یافت! آری خونِ قهرمانان ما کوبنده است ! کوبنده! لحظه ای در میدان اعلام شد که کسی را آورده اند ، آمده بود ...حامی ایرانمان، اسلاممان، امنیتمان، اقتدارمان ... شهید ...نام شهید که در ذهنم پر رنگ شد اشک در چشمان حلقه زد. جانم تواناییِ چیزی را نداشت اما فریاد زدم نه فقط با صدایم بلکه با تمام وجودم فریاد زدم… فریادی که از همیشه استوار تر بود… فریادی که آن روز برای تمام ما و جلوی چشمان من و شما معنا شده بود: حسین حسین شعارِ ماست،شهادت افتخارِ ماست... آن قدر شلوغ بود و اشک دیدگانِ پر از اندوهم را تار کرده بود که حتی نتوانسم نامش را بخوانم ولی می دانم خوب توانستم ببینم... خوب توانستم پرچمِ وطنم را روی آن تابوت ببینم... پرچمی که سه رنگ بود و مُزَیَن به نامِ او که بیش از هر سلاحی، والاتر از هر چیزی و بزرگتر از هر نامی و هر دشمنی ... نامی که که در کنارِ جبهه حق ایستاده بود...نامِ الله... ✍🏻زهرا ابراهیمیان ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۳,۱۴ اسفند ۱۴۰۴ روز پنجم , ششم جنگ _ تبریز روایت من؛ روایت خون دل است روایتی از اتحاد و ذلت دشمن! روز های عجیبی را پشت سر میگذاشتیم. شهر اولین ها،شهر تبریز، اینک بوی غمی از بزرگ مرد تاریخ را به خود گرفته بود. اما فی الحال وقت پیکار بود نه عزا ! مسجد های شهر، حسینه هایی شده بود که مردمان غیور سرزمینم در آن گرد هم آمده و جبهه ای از مقاومت مثال زدنی را رقم می زدند. امروز وقتی وارد مسجد شدم، جوانانی به مثابه شیران را دیدم که با سه پارچه ای طویل و به هم دوخته شده هویت ایرانم را در حال رقم زدن بودند. پارچه ای که وسط آن با قلمی بران، کلمه شریفه الله در حال حکاکی شدن بود، این همان پرچمی بود که برای سرافرازی اش، جان برکفیم. به غروب نزدیک میشدیم؛ همگان در حسینه در تکاپویی عجیب بودند برخی در حال درست کردن افطاری برای سربازان مقاومت و عده ای دیگر در حال چاپ بنر رهبر شهیدم. ساعاتی بعد جوانان پرچم را برداشته و به سمت میدان شهر روانه شدند؛ اما این بار کفن پوش. پرچمی را که ریشه اش با جان کودکان سرزمینم محکم شده و شاخه اش با خون آنان غلتان شده بود . مردمان غیورم با دیدن پرچم پرافتخار ندای الله اکبر سر دادند. کمی بعد به رسم همیشه این چند روز و به یاد رهبرمان و به پیشنهاد این پیر فرزانه کشورم دعای ۱۴ صحیفه سجادیه را قرائت کردند؛ کمی بعد مادری رو به جمعیت کرد و ادامه داد ۷ ساعت از خبر شهادت جگرگوشه ام میگذرد؛ روایتی جانکاه که با شنیدن آن بر خود بالیدم. این است روایت ققنوس وار از مادری که با تقدیم پسر سربازش بر خود می بالید و و صدای مرگ بر صهیونش و غم‌جانسوزش رعشه بر اندام دشمن می انداخت. مادر شهید با جاری ساختن جملات اعجاب آور نفس ها را در سینه حبس می کرد. او چنین سر داد: "حزن بر دلتان نشیند به هر کجا برویم اسمان همین رنگ است و رسم زمانه همین، ما ملت امام حسینیم و همیشه بین حسین و یزیدیان جنگ است." با شنیدن این جمله یاد شهید عزیزمان افتادم. این مردم آموزه‌های شیعی خود را فراموش نکرده‌اند، این مردم اجازه نخواهند داد یزیدیان زمان میدان‌داری کنند. نگاهم را به میدان اصلی شهر چرخاندم که همچنان به جمعیت انقلابی آن افزوده می شد .مردمانی با پوششی متفاوت… اما با اندوهی یک رنگ و همدلی ای به سمت پیروزی و انتقام… این روزها، قرار است سرنوشت سال‌ها و بلکه آیندگان را مشخص کند. پس ناگزیر باید هر قدر هم که کار سخت باشد ایستاد و جنگید و اجازه نداد رخوت و سکوت حاکم شود. اگر سکوت کنیم کشورمان جولانگاه هیاهوی کفتارها خواهد شد. پس چاره‌ای جز میدان‌داری نیست. چه با اجتماع در میدان، چه با راه‌اندازی دسته، چه با موکب‌های عزاداری در خیابان و کوچه پس‌کوچه‌های شهر. اجازه نخواهیم داد جای خالی سید شهیدان انقلابمان بی‌بتگان فرومایه را به طمع بیندازد و شهر را در دست بگیرند. در خیال خود بودم که صدای مردی پیشتاز با شعار مرگ بر آمریکا مرا به خود آورد؛ آری این است آنچه باید با صدای بلند فریاد بزنم: مرگ بر آمریکا ؛ مرگ بر اسرائیل ✊ ✍🏻فاطمه خرمی ▪️سرخط @srkhat_ir
١۵ اسفند ١۴٠۴ روز هفتم جنگ _ تهران برای عزاداری مردم میدان های زیادی در تهران انتخاب شدند. میدان تجریش یکی از آن هاست. میدانی که روبروی امامزاده صالح است و این شب ها حال و هوایی امام زمانی دارد . حالا می‌رسیم به جذاب‌ترین بخش از شب‌های این محل: تونلی که من اسم آن را تونل وحدت گذاشتم . تونل وحدت مسیری ست برای گذر ماشین ها ، دو طرف این مسیر مردم با پرچم ایران و عکس های امام شهیدمان ایستاده اند و شعار می‌دهند . هرکس با هر عقیده ای از این مسیر می‌گذرد، وحدت مردم را می‌بیند. بعد از میدان تجریش تصمیم گرفتم به تجمع های ماشینی ملحق بشوم . این شب جمعه ی اندرزگو با همیشه متفاوت بود و آن جا جالب‌تر شد که، مردی کنار ماشین ها آمد و گفت: می‌خواهند دَمام بزنند مردم برای دیدن این صحنه ماشین های‌شان را کنار خیابان پارک کرده بودند . من هم ایستادم. همگی منتظر بودیم و شعار می‌دادیم. بالاخره صدای دمام ها بلند شد و در عین حماسه سرایی غم را یادآوری کرد . آن صدا آه بلندی بود و می‌خواست به گوش جهان برساند : غم ما شاید سنگین باشد اما هیچوقت صدای انتقام‌ مان آرام نیست ، نبوده و نخواهد بود. ✍🏻 فاطمه سادات حسینی المدنی ◾️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۶ اسفند ۱۴۰۴ روز هشتم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی امروز صبحمان را با تشییع پیکر شهدایی آغاز کردیم که جان بر کف در راه آرمان های این انقلاب از مرز و بوم کشور عزیزمان دفاع میکردند سربازان و پاسدارانی که هر کدام با هزاران امید و آرزو بر سر پست های خود رفته و برای امنیت ما شب تا صبح کشیک میدادند و حافظ جان و مال مردم و خاک کشور عزیزمان بودند. برای تشییع پیکر شهدا به میدان اصلی شهر رفتیم دور تا دور میدان و حتی خیابان های فرعی و اصلی پر بود از انسان هایی که با دلی اندوهگین و سرشار از روحیه انتقام از استعمارگران دوران، دشمن صهیونی و آمریکایی برای وداع با شهدایی آمده بودند که هر کدامشان عزیز یک خانواده بودند... از مادری روایت می کنم که فرزند جوانش که تازه داماد شده بود را با دستانش به خاک می سپرد از پدری که شانه امن و گرم خانواده بود و با رفتنش نوزاد تازه به دنیا آمده اش حسرت دیدن پدر بر دلش می ماند یا از مادری که از فرزندش یاد می کرد که به تازگی فارغ التحصیل شده بود و سربازی ساده بیش نبود... آنچه که در این هیاهو برایم جالب و عجیب بود شهامت و استقامت پدر آن شهید تازه داماد بود که با اقتدار ایستاده بود و به جای داغ فرزندش از داغ شهادت مردی نام آشنا یاد می کرد که این روز ها در دل پیر و جوان و کوچک و بزرگ غوغا به پا کرده. آقایی که شهادت ، دست مزد یک عمر مجاهدت هایش بود از سیدعلی شهیدمان تعریف می کرد و میگفت فرزند من پیش تر از اینها باید فدای این انقلاب و امام گران قدرش می شد و از شهادت فرزندش نه تنها غمگین نبود بلکه با اقتدار سربلند کرده بود و فریاد می زد که من و تمام خانواده ام هم فدای این انقلاب و وطن شویم کم است... من اینجا بود که به خودم بالیدم برای داشتن چنین هموطنان و همشهریانی و امیدوار تر از قبل شدم به آینده این انقلاب و این کشور با وجود همچین انسانهای همدل و متحد و فداکار و جان برکف... بعد از سخنرانی پدر شهید مردم یکصدا و متحد به خون خواهی رهبر شهیدمان و برای نابودی اسرائیل و آمریکا شعارهایی سر داده و به سمت خیابان اصلی شروع به راهپیمایی کردیم. بعد از ظهر امروز را برای شما به تصویر میکشم شیر زنانی را که در مسجد جمع شده و حلقه ای درست کرده بودند و برای تسکین دل خانواده شهدا و به رسم همیشه برای پیروزی جبهه حق چندین بار ختم صلوات و سوره فتح قرائت می کردند و دعای توسل زمزمه می کردند... بعد از دعای توسل بسته هایی را برای کمک به نیازمندان و به عنوان افطاری تهیه و آماده کردند و به خانه های افراد نیازمند فرستادند. تا زمانی که این مردم همدل پشت ولایت فقیه این چنین ایستاده اند ، انقلاب هست و خواهد بود و هیچ حرامزاده ای حق دست درازی و جسارت به این خاک و انقلاب را نخواهد داشت. «أُولٰئِكَ عَلَيهِم صَلَواتٌ مِن رَبِّهِم وَرَحمَةٌ ۖ وَأُولٰئِكَ هُمُ المُهتَدونْ...» ✍🏻ریحانه رنجبر ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نهم جنگ _ قم بیش از یک هفته از شروع جنگ و شهادت آقاجانم سید علی خامنه ای می گذرد از زمان شهادت حضرت اقا تا به اکنون که اولین شب قدر است یک شب هم مردم خیابان ها را خالی نگذاشته اند. اما همه یک دغدغه و نگرانی دارند و آن هم رهبر بعدی است. از زمان تشکیل جلسات خبرگان رهبری این دغدغه و نگرانی به انتظار تبدیل شده است. انتظار شنیدن یک اسم، اسمی که با جان و دل به زبان آوریم و جان فدایش کنیم... مثل همه ماه رمضان ها، مراسم شب قدر در حرم حضرت معصومه (س) جریان داشت. ساعت 11 شب بود که دعای جوشن کبیر آغاز شد. از همان اول مراسم، دعایمان نابودی دشمنان و پیروزی جبهه حق و تعیین رهبری صالح و شایسته برای انقلاب اسلامی بود. پیکر دو شهید بزرگوار هم در مراسم حضور داشتند و برکت مجلس بودند. فراز ها را یکی پس از دیگری می خواندیم و تقریبا به فراز های هشتاد رسیده بودیم که ناگهان از پشت پرده ، مکانی که مداح نشسته بود مجری بیرون آمد و بعد از ایشان یک فردی همراه با تصویر حاج آقا سیدی که اخیرا تصویرشان را دیده بودم وارد مجلس شدند مردم به یک باره به پا خواستند و عده ای که آخر دعا خوابشان گرفته بود خواب از سرشان پرید و قد کشیده بودند تا ببینند چه خبر است. مردم که انگار منتظر چنین لحظه ای بودند به یکباره شروع به شعار دادن و اظهار خوشحالی نمودند. بله! انتظار ها به سر آمده بود. مجری شروع به خواندن پیام خبرگان رهبری کرد تا اینکه به اینجا رسید: «مجلس خبرگان رهبری به اتفاق آرا حضرت آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای را به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران انتخاب کردند... حالا دیگر صدای مردم خاموش نمی شد : « الله اکبر، ابالفضل علمدار خامنه ای نگهدار، لبیک یا خامنه‌ای و دست خدا عیان شد خامنه ای جوان شد و..» ایران یکپارچه آرام گرفته بود چون صالحی بعد صالح آمده بود، شاید هم به قول CNN خامنه ای ورژن جوان پا به میدان گذاشته بود... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا