۱۳,۱۴ اسفند ۱۴۰۴ روز پنجم , ششم جنگ _ تبریز
روایت من؛ روایت خون دل است روایتی از اتحاد و ذلت دشمن!
روز های عجیبی را پشت سر میگذاشتیم. شهر اولین ها،شهر تبریز، اینک بوی غمی از بزرگ مرد تاریخ را به خود گرفته بود.
اما فی الحال وقت پیکار بود نه عزا !
مسجد های شهر، حسینه هایی شده بود که مردمان غیور سرزمینم در آن گرد هم آمده و جبهه ای از مقاومت مثال زدنی را رقم می زدند.
امروز وقتی وارد مسجد شدم، جوانانی به مثابه شیران را دیدم که با سه پارچه ای طویل و به هم دوخته شده هویت ایرانم را در حال رقم زدن بودند. پارچه ای که وسط آن با قلمی بران، کلمه شریفه الله در حال حکاکی شدن بود، این همان پرچمی بود که برای سرافرازی اش، جان برکفیم.
به غروب نزدیک میشدیم؛ همگان در حسینه در تکاپویی عجیب بودند برخی در حال درست کردن افطاری برای سربازان مقاومت و عده ای دیگر در حال چاپ بنر رهبر شهیدم.
ساعاتی بعد جوانان پرچم را برداشته و به سمت میدان شهر روانه شدند؛ اما این بار کفن پوش.
پرچمی را که ریشه اش با جان کودکان سرزمینم محکم شده و شاخه اش با خون آنان غلتان شده بود . مردمان غیورم با دیدن پرچم پرافتخار ندای الله اکبر سر دادند.
کمی بعد به رسم همیشه این چند روز و به یاد رهبرمان و به پیشنهاد این پیر فرزانه کشورم دعای ۱۴ صحیفه سجادیه را قرائت کردند؛ کمی بعد مادری رو به جمعیت کرد و ادامه داد ۷ ساعت از خبر شهادت جگرگوشه ام میگذرد؛ روایتی جانکاه که با شنیدن آن بر خود بالیدم. این است روایت ققنوس وار از مادری که با تقدیم پسر سربازش بر خود می بالید و و صدای مرگ بر صهیونش و غمجانسوزش رعشه بر اندام دشمن می انداخت. مادر شهید با جاری ساختن جملات اعجاب آور نفس ها را در سینه حبس می کرد.
او چنین سر داد: "حزن بر دلتان نشیند به هر کجا برویم اسمان همین رنگ است و رسم زمانه همین، ما ملت امام حسینیم و همیشه بین حسین و یزیدیان جنگ است."
با شنیدن این جمله یاد شهید عزیزمان افتادم. این مردم آموزههای شیعی خود را فراموش نکردهاند، این مردم اجازه نخواهند داد یزیدیان زمان میدانداری کنند.
نگاهم را به میدان اصلی شهر چرخاندم که همچنان به جمعیت انقلابی آن افزوده می شد .مردمانی با پوششی متفاوت… اما با اندوهی یک رنگ و همدلی ای به سمت پیروزی و انتقام…
این روزها، قرار است سرنوشت سالها و بلکه آیندگان را مشخص کند. پس ناگزیر باید هر قدر هم که کار سخت باشد ایستاد و جنگید و اجازه نداد رخوت و سکوت حاکم شود.
اگر سکوت کنیم کشورمان جولانگاه هیاهوی کفتارها خواهد شد. پس چارهای جز میدانداری نیست.
چه با اجتماع در میدان، چه با راهاندازی دسته، چه با موکبهای عزاداری در خیابان و کوچه پسکوچههای شهر.
اجازه نخواهیم داد جای خالی سید شهیدان انقلابمان بیبتگان فرومایه را به طمع بیندازد و شهر را در دست بگیرند.
در خیال خود بودم که صدای مردی پیشتاز با شعار مرگ بر آمریکا مرا به خود آورد؛ آری این است آنچه باید با صدای بلند فریاد بزنم: مرگ بر آمریکا ؛ مرگ بر اسرائیل ✊
✍🏻فاطمه خرمی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
١۵ اسفند ١۴٠۴ روز هفتم جنگ _ تهران
برای عزاداری مردم میدان های زیادی در تهران انتخاب شدند. میدان تجریش یکی از آن هاست. میدانی که روبروی امامزاده صالح است و این شب ها حال و هوایی امام زمانی دارد .
حالا میرسیم به جذابترین بخش از شبهای این محل: تونلی که من اسم آن را تونل وحدت گذاشتم . تونل وحدت مسیری ست برای گذر ماشین ها ، دو طرف این مسیر مردم با پرچم ایران و عکس های امام شهیدمان ایستاده اند و شعار میدهند . هرکس با هر عقیده ای از این مسیر میگذرد، وحدت مردم را میبیند.
بعد از میدان تجریش تصمیم گرفتم به تجمع های ماشینی ملحق بشوم .
این شب جمعه ی اندرزگو با همیشه متفاوت بود و آن جا جالبتر شد که، مردی کنار ماشین ها آمد و گفت: میخواهند دَمام بزنند مردم برای دیدن این صحنه ماشین هایشان را کنار خیابان پارک کرده بودند . من هم ایستادم.
همگی منتظر بودیم و شعار میدادیم.
بالاخره صدای دمام ها بلند شد و در عین حماسه سرایی غم را یادآوری کرد . آن صدا آه بلندی بود و میخواست به گوش جهان برساند : غم ما شاید سنگین باشد اما هیچوقت صدای انتقام مان آرام نیست ، نبوده و نخواهد بود.
✍🏻 فاطمه سادات حسینی المدنی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
◾️سرخط
@srkhat_ir
۱۶ اسفند ۱۴۰۴ روز هشتم جنگ _ یکی از شهرستان های آذربایجان شرقی
امروز صبحمان را با تشییع پیکر شهدایی آغاز کردیم که جان بر کف در راه آرمان های این انقلاب از مرز و بوم کشور عزیزمان دفاع میکردند سربازان و پاسدارانی که هر کدام با هزاران امید و آرزو بر سر پست های خود رفته و برای امنیت ما شب تا صبح کشیک میدادند و حافظ جان و مال مردم و خاک کشور عزیزمان بودند.
برای تشییع پیکر شهدا به میدان اصلی شهر رفتیم دور تا دور میدان و حتی خیابان های فرعی و اصلی پر بود از انسان هایی که با دلی اندوهگین و سرشار از روحیه انتقام از استعمارگران دوران، دشمن صهیونی و آمریکایی برای وداع با شهدایی آمده بودند که هر کدامشان عزیز یک خانواده بودند...
از مادری روایت می کنم که فرزند جوانش که تازه داماد شده بود را با دستانش به خاک می سپرد از پدری که شانه امن و گرم خانواده بود و با رفتنش نوزاد تازه به دنیا آمده اش حسرت دیدن پدر بر دلش می ماند یا از مادری که از فرزندش یاد می کرد که به تازگی فارغ التحصیل شده بود و سربازی ساده بیش نبود...
آنچه که در این هیاهو برایم جالب و عجیب بود شهامت و استقامت پدر آن شهید تازه داماد بود که با اقتدار ایستاده بود و به جای داغ فرزندش از داغ شهادت مردی نام آشنا یاد می کرد که این روز ها در دل پیر و جوان و کوچک و بزرگ غوغا به پا کرده. آقایی که شهادت ، دست مزد یک عمر مجاهدت هایش بود از سیدعلی شهیدمان تعریف می کرد و میگفت فرزند من پیش تر از اینها باید فدای این انقلاب و امام گران قدرش می شد و از شهادت فرزندش نه تنها غمگین نبود بلکه با اقتدار سربلند کرده بود و فریاد می زد که من و تمام خانواده ام هم فدای این انقلاب و وطن شویم کم است...
من اینجا بود که به خودم بالیدم برای داشتن چنین هموطنان و همشهریانی و امیدوار تر از قبل شدم به آینده این انقلاب و این کشور با وجود همچین انسانهای همدل و متحد و فداکار و جان برکف...
بعد از سخنرانی پدر شهید مردم یکصدا و متحد به خون خواهی رهبر شهیدمان و برای نابودی اسرائیل و آمریکا شعارهایی سر داده و به سمت خیابان اصلی شروع به راهپیمایی کردیم.
بعد از ظهر امروز را برای شما به تصویر میکشم شیر زنانی را که در مسجد جمع شده و حلقه ای درست کرده بودند و برای تسکین دل خانواده شهدا و به رسم همیشه برای پیروزی جبهه حق چندین بار ختم صلوات و سوره فتح قرائت می کردند و دعای توسل زمزمه می کردند...
بعد از دعای توسل بسته هایی را برای کمک به نیازمندان و به عنوان افطاری تهیه و آماده کردند و به خانه های افراد نیازمند فرستادند.
تا زمانی که این مردم همدل پشت ولایت فقیه این چنین ایستاده اند ، انقلاب هست و خواهد بود و هیچ حرامزاده ای حق دست درازی و جسارت به این خاک و انقلاب را نخواهد داشت.
«أُولٰئِكَ عَلَيهِم صَلَواتٌ مِن رَبِّهِم وَرَحمَةٌ ۖ وَأُولٰئِكَ هُمُ المُهتَدونْ...»
✍🏻ریحانه رنجبر
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نهم جنگ _ قم
بیش از یک هفته از شروع جنگ و شهادت آقاجانم سید علی خامنه ای می گذرد از زمان شهادت حضرت اقا تا به اکنون که اولین شب قدر است یک شب هم مردم خیابان ها را خالی نگذاشته اند. اما همه یک دغدغه و نگرانی دارند و آن هم رهبر بعدی است.
از زمان تشکیل جلسات خبرگان رهبری این دغدغه و نگرانی به انتظار تبدیل شده است. انتظار شنیدن یک اسم، اسمی که با جان و دل به زبان آوریم و جان فدایش کنیم...
مثل همه ماه رمضان ها، مراسم شب قدر در حرم حضرت معصومه (س) جریان داشت. ساعت 11 شب بود که دعای جوشن کبیر آغاز شد. از همان اول مراسم، دعایمان نابودی دشمنان و پیروزی جبهه حق و تعیین رهبری صالح و شایسته برای انقلاب اسلامی بود. پیکر دو شهید بزرگوار هم در مراسم حضور داشتند و برکت مجلس بودند. فراز ها را یکی پس از دیگری می خواندیم و تقریبا به فراز های هشتاد رسیده بودیم که ناگهان از پشت پرده ، مکانی که مداح نشسته بود مجری بیرون آمد و بعد از ایشان یک فردی همراه با تصویر حاج آقا سیدی که اخیرا تصویرشان را دیده بودم وارد مجلس شدند مردم به یک باره به پا خواستند و عده ای که آخر دعا خوابشان گرفته بود خواب از سرشان پرید و قد کشیده بودند تا ببینند چه خبر است. مردم که انگار منتظر چنین لحظه ای بودند به یکباره شروع به شعار دادن و اظهار خوشحالی نمودند. بله! انتظار ها به سر آمده بود.
مجری شروع به خواندن پیام خبرگان رهبری کرد تا اینکه به اینجا رسید: «مجلس خبرگان رهبری به اتفاق آرا حضرت آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای را به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران انتخاب کردند...
حالا دیگر صدای مردم خاموش نمی شد : « الله اکبر، ابالفضل علمدار خامنه ای نگهدار، لبیک یا خامنهای و دست خدا عیان شد خامنه ای جوان شد و..»
ایران یکپارچه آرام گرفته بود چون صالحی بعد صالح آمده بود، شاید هم به قول CNN خامنه ای ورژن جوان پا به میدان گذاشته بود...
✍🏻 سادات
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نهم جنگ _ بروجرد
این روزها تعقیبات بعد از نماز مغرب و عشایمان شده آمدن به کوچه و خیابان به خون خواهی رهبر شهیدمان.
تا کنون به یاد ندارم در هیچ مراسمی حتی راهپیمایی های ۲۲ بهمن هم این حجم از جمعیت را در میادین شهر دیده باشم.
از جایی که خیابان ها بسته شده حرکت میکنیم تا به جمعیت برسیم
کمی آن طرف تر صدای رجز خوانی و مداحی های حماسی موکب ها به گوش میرسد.
افرادی را میبینم که خانوادگی دوشادوش هم با حضور فرزندان کودک و نوجوانشان، پرچم به دست با قدم های مصمم به سمت جمعیت میروند تا هرچه سریعتر به آنها ملحق شوند.
از پیرمرد ۸۰_۹۰ ساله ای که قامتش خمیده تا کودکی که به زحمت راه می رود در این مسیر همسفر ما هستند.
نگاهم به خادمانی می افتد که گشاده رو و لبخند به لب در موکب های مردمی در حال خدمت رسانی به مردم هستند.
صدای شعارهابه گوش میرسد و در اولین صف تجمع، جوانی را میبینم که زیر علم اباعبدالله را گرفته و بلند میکند و در اطراف او صدای سنج و دمام فضای اطراف را آکنده از شور و حماسه و عزا میکند.
به انها ملحق میشوم همراه با هم وطنان شرافتمندمان بانگ حیدر حیدر سر میدهم تا صدایمان را به عالم برسانیم که ما محبان و فرزندان حیدر کرار کاری میکنیم تا حرامی های بی صفتی چون صهیون خیال باطل تجزیه و آشوب در ایران را به گور ببرند. خواب را به چشم شان حرام میکنیم و با انتقام قطره قطره خون مطهر رهبر شهیدمان زمین را از لوث این خبائث پاک میکنیم.
✍🏻مبینا باقری
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نهم جنگ _ قم
تقریبا یک هفته از شهادت امام عزیزمان، مقتدای جهان اسلام، آیتالله العظمی امام سید علی خامنه ای گذشته بود و همه چشم انتظار تعیین سکاندار جدید انقلاب بودند.
گریه هایمان نه تنها برای مولایمان، بلکه برای مظلومیت او و ایران بود. گریه هایمان برای نگرانی از آینده ای نامعلوم بود. گریه هایمان برای مظلومیت علی بود ... دلهایمان میسوخت اما حالا وقت سوگواری نبود بلکه وقت حضور در میدان بود.
باید قوی میبودیم تا بلکه بتوانیم ذره ای از انتظار عزیزترینمان را در این روزها برآورده کنیم . آقایمان به ما اعتماد داشت و هربار جز واژه ی مردم چیزی را به عنوان عامل قوت بخش این حکومت نمیدانست. حالا ما میبایست پشتیبان او میشدیم. پس قوی ماندیم و کار را به آقایان خبرگان سپردیم. اماممان از ما خواسته بود، او از ما خواسته بود هرچه که شد به هم اعتماد کنیم و علیرغم سلایق مختلف پشت به پشت هم، روبروی دشمن خبيث بایستیم و با مشت هایی گره کرده و سرشار از خصم و خشم به جنگ با آن شیطان برویم.
قلبمان در سینه میکوبید اما حالا نه از غم بلکه از هیجان! داشتند نام مبارکش را بر زبان میآوردند. نام زیبایش چنان مرهم بر دلهای داغ دیده و دردمند ما جاری شد و آرامَش کرد. چون آتش ابراهیم که ناگهان سرد شد، ما نیز آرامش خود را بازیافتیم.
با خود گفتم: میدانستم، میدانستم که خدا با ماست و هربار اوست که ما را از چنگ و دندان ناامیدی و ترس نجات میدهد!.
پشتم به خدا گرم بود با آنکه بخاطر ضعف ایمان کمی دلم میلرزید ولی اراده ام را بر شجاع بودن گذاشتم.
تنها دلیلش خودم و عَهدم نبود، کودکانی اطرافم داشتم که نگاهشان به من و سایر اعضای خانواده بود. آنها به ما مینگریستند و با نگاه کردن به ما بود که واکنش هایشان شکل میگرفت. پس شادی ام را با اشک شوق ، پس از آن ترس پنهان شده، به صورت علنی به اشتراک گذاشتم و دستانشان را در دست گرفتم و همراهشان شادی کردم. هنوز از داغ عزیزترینم چیزی نگذشته بود و درد داشتم ولی بزرگی این اتفاق را به آنها نشان دادم. پس به هرکدام تبریک گفتم و آبنباتی به هریک دادم. خواستم ببینند و بدانند که خداوند در اولین شب قدر چطور هوای یک ایران را داشت و چطور به مسلمانان جان تازه ای بخشید. آری! او برگزیده شد توسط خبرگانی که توسط ما انتخاب شده بودند. حالا امام جدیدی داریم. او قائد مسلمین جهان است. آیت الله العظمی امام سید مجتبی حسینی خامنهای حفظه الله. فرزند برومند امام شهیدمان است که خداوند او را تا ظهور حجت زنده و پایدار نگه دارد.
حال، دلهایمان ثابت و گوشمان به دهان اوست. باشد که خداوند از ما راضی و از او مراقبت کند. ان شاءالله در راه شهدایمان بمانیم و مثل آنها عاقبت بخیر شویم.
✍🏻زکیهزحمتکش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۸ اسفند ۱۴۰۴ روز دهم جنگ _ کرمان
خبر انتصاب امام جدید که اعلام شد. احساس وظیفه کردیم ...
همان روز چند عکس سفارش دادیم و وقتی آماده شدند، کار را شروع کردیم.
از همان مغازهی کناری شروع کردیم؛ اولش نمیدانستیم باید چطور شروع کنیم. داخل مغازه میرفتیم و میپرسیدیم: «شما مشکلی ندارید عکس آقا را به شیشهی مغازهتون بچسبونیم؟»
گاهی فروشنده شانهای بالا میانداخت و میگفت: «بچسبون...»
گاهی هم با روی خوش میگفت: «خدا خیرتون بده، بچسبونید...»
اما بعضی واکنشها فراتر از انتظارمان بود.
مثلاً وارد مغازهای شدیم و من گفتم: «تبریک عرض میکنم انتصاب رهبر جدید رو. امکانش هست عکس آقا رو به شیشه مغازه بچسبونیم؟»
فروشنده که مشغول تعمیر وسیلهای بود، گفت: «سؤال پرسیدن نداره، آقا رو سر ما جا داره.»
بعد دستش را روی چشمانش گذاشت و ادامه داد: «روی چشم من جا داره، بچسبونید.»
بلند شد، جلو آمد و جای مناسبی روی شیشه نشانمان داد.
این برخوردها و واکنش ها
برای ادامه کار به ما امید میداد .
وقتی به قهوهخانهها و آرایشگاههای مردانه میرسیدیم تعلل میکردیم که وارد شویم یا نه . داخل قهوهخانهها آقایانی بودند که دور هم نشسته بودند و بساط قلیانشان به راه بود.
و داخل پیرایشگاه ها هم پسران جوانی بود که حدس میزدیم شاید سلیقه شان با ما متفاوت باشد.
بچههای گروه میگفتند: «بیخیال، عبور کنیم...» و حتی عبور می کردیم .
اما بعد عذاب وجدان میگرفتیم. با خودم گفتم شاید این ما هستیم که نسبت به اونها این طور فکر میکنم... ما مأمور به وظیفه ایم ...
نهایتش آنها میگویند نه ؛ و ما میرویم مغازهی بعدی. همین فکرها میآمد سراغم که یکی از عکس ها را از پوشه درآوردم و به بچهها گفتم: «من میرم .»
رفتم و پرسیدم: «اجازه میدید عکس امام رو بچسبونیم به مغازه تون؟»
بدون استثناء، همهشان موافقت میکردند:)
- یکبار از جلوی مغازهای رد شده بودیم که وسطش بساط قلیان پهن بود و چند نفر دورش نشسته بودند. مغازهی بعدی را عکس زدیم و میخواستیم برویم جلوتر که متوجه شدیم مردی جلوی آن مغازهی قبلی نشسته و انگار منتظر ماست.
وقتی عکس را به او نشان دادم، گفت: «بچسبونین. هر چقدر میخواین بچسبونین. دستتون هم درد نکنه!»
✍🏻فاطمه عظیمی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱۸ اسفند ۱۴۰۴ روز دهم جنگ _ تهران
غم امشب دوچندان است، زیرا
برای دومین بار بی علی شد امت زهرا !
رهبر ما، زندگانیاش به سان علی بود و علی وار شهید شد.
این روزها، وقت «بیعت» است. مردم به میدان آمدهاند تا با امام جدیدمان، سید مجتبی حسینی خامنهای، بیعت کنند. شعارها، گویای همدلی و محبت رهروان به رهبرشان است.
این روزها، حرف همگان این است که «سگ زرد» میخواست حکومت را تغییر دهد حتی شعارهایمان را هم نتوانست تغییر دهد. ملت ایران هرگز زیر بار حرف بیگانه نرفته، نمی رود و نخواهد رفت!
وقتی به طرف تجریش حرکت میکردم، برف میبارید؛ برفی ظریف و زیبا، هوا بسیار سرد بود. با این حال، مردم زیر این برف، روبروی امامزاده صالح ایستاده بودند و با پرچمهایشان، تونل وحدت را در میان برف حفظ کرده بودند. عکسهای امام جدیدمان را در دست داشتند و شعار میدادند: «لطف خدا عیان شد، خامنهای جوان شد.»
دیگر چهرهها برایمان ناآشنا نیستند، برخلاف شب اول. طی این ده شب، دوستی و محبتی در میان مردم تهران شکل گرفته که سالها پنهان مانده بود و اکنون، هنگام تهدید ایران نمایان شده است.
از ایست بازرسی می گذشتیم. برف کمی روی تابلوی «ایست بازرسی» نشسته بود. نمیدانم چه کسی روی همان برف، برای مدافعان امنیت این سرزمین، قلب کشیده بود؛ اما این کار، فقط دل آنها را شاد نکرد، بلکه لبخندی بر لب ما نیز نشاند.
_ شیشه عقب ماشینمان را با عکسی از حضرت آقا مزین کرده بودیم و بدون توجه به برف و خیس شدن ماشین، از خانه بیرون آمدیم. وقتی داشتیم شعار میدادیم، تازه یادمان افتاد که عکس خیس شده است. برگشتیم سمت ماشین و صحنهای که با آن روبرو شدیم، از تمام اتفاقات این شبها برای من دلنشینتر بود. فردی، عکس را کنده و به جای آن، برچسبی از حضرت آقا چسبانده بود.
برای بار دوم لبخندی بر لبم نشست. کار این فرد، حتی از کار آن بسیجی عزیزی که آش نذری برایمان آورد، زیباتر بود. شب ما با برچسب حضرت امامین خامنه ایین، پایانی نورانی یافت.
✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir