۳ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و چهارم جنگ _ قم
دم دمای غروب بود که باران بهاری بر لب های خشک زمین فرود آمد و بوی نم خاک در هوا پیچید. بعد از نماز مغرب و عشاء و خوردن شام، آماده رفتن به ماموریتمان شدیم. جبهه ما خیابان و سنگر نزدیک ما، میدان توحید بود. حاضر شدیم و پرچم ایران را همچون اسلحه مان، به دست گرفتیم و رهسپار شدیم. قدم های ما با اطمینان و شور و ذوق بسیار بود که بر زمین گذاشته و برداشته می شد. اندکی باد می وزید و پرچم های در دستمان را به اهتزاز در می آورد و چه شکوهی چشم گیر داشت این پرچم!
در مسیر رسیدن به میدان، مردم با پرچم هایی در دست در رفت و آمد بودند. عده ای که رفته بودند برمی گشتند و سنگر را به نفرات بعدی واگذار می کردند. آرام آرام به میدان رسیدیم. صداها نزدیک و نزدیک تر می شد: «ای میهن خدایی، صحن امام رضایی...» خواهر زاده ٧ ساله ام زینب، بهتر از من همه آن کلمات را از انتهای وجودش به زبان می آورد انگار که سال هاست این شعر را خوانده و در مدرسه اش کلمات آن را مشق کرده است. به جمعیت رسیدیم تا به خود بیاییم؛ مردم، ما را در آغوش خود کشیده بودند و ما هم با آنها همراه شدیم. ماشین بزرگی رو به روی مان قرار داشت که چند آقا روی سکویی که روی آن ماشین نصب شده بود ایستاده بودند و بلندگو به دست، شعار سر می دادند و گاه صحبت می کردند و گاه روضه غریبی و مظلومیت جدمان را می خواندند. کمی آن طرف تر پرچم بسیار بزرگی از وطنم ایران بود، که انگار مادری همه پرچم های کوچک ذیلش را به دوش می کشید؛
فرزندانی که لحظه ای آرام نمی گرفتند و مدام در هوا تکان می خوردند و مادر با ابهتی خاص با فرزندانش، حماسه سازی شبانه ما را کامل می کردند.
مبهوت آن همه پرچم بودم که ناگهان روی دستان بالا آمده مردم، تابوت کوچکی را دیدم که مزین به نقشه ایران بود و روی آن تصویر طفل ١٢ ساله ای به چشم می خورد که آرام و مظلوم به ما چشم دوخته بود. دل ها دگرگون شد. انگار کسی توقع دیدن چنین تابوت کوچکی را نداشت وقتی تابوت را روی ماشین قرار می دادند آنقدر سبک بود که جا به جایی اش توسط یک مرد هم ممکن بود..آه ...!
مداح برایمان روضه حضرت قاسم خواند و ما در انقلاب اسلامی مان نام یک شهید دیگر را که به حضرت قاسم بن الحسن اقتدا کرده بود ثبت کردیم.
✍🏻سادات
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
سلام به همراهان سرخط !
از همراهی شما در دنبالکردن روایتهای این روزهای جنگ و مطالعه نوشتههای دوستانمان از سراسر ایران سپاسگزاریم. حضور و توجه شما برای ما ارزشمند است.
از شما دعوت میکنیم دیدگاهها و پیشنهادهایتان را درباره روایتها با ما در میان بگذارید. همچنین خوشحال میشویم اگر روایتهای خواندنی خود را همراه با نام و نام خانوادگی و شهر محل زندگی برای انتشار ارسال کنید.
راه ارتباطی ما:
@admin_sarkhaat
https://harfeto.timefriend.net/17745114202102
و خبر خوش اینکه بهزودی مجموعه روایتهایی از تجربه موکبداری دانشجویان دانشکدگان فارابی با عنوان «زیر علم موکب» در این کانال منتشر خواهد شد.
همراه ما بمانید…
۴فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و پنجم جنگ _ قم
امروز هم یک روز بهاری با باران الهی بود، که از عصر شروع به باریدن گرفته بود و الحمدلله خوب بارید به طوری که آب در کوچه و خیابان به راه افتاد.
قدم زدن زیر باران بسیار دلپذیر است آن هم از جنس بهاری اش! آماده شدیم و پرچم به دست رهسپار خیابان شدیم، همه جا خیس بود و گه گاهی قطره های باران صورت را نوازش می داد. در دل تاریکی شب دلهایمان روشن بود؛ روشن و امیدوار به آینده درخشان ایران! در میانه راه تا رسیدن به میدان ماشین هایی را در خیابان می دیدیم که پرچم ایران را از پنجره هایشان آویزان کرده بودند و از باند ماشینشان سرود های حماسی پخش می شد و از خیابان در حال گذر بودند و بدین شکل شور حماسی شب های شهر را حفظ می کردند.
جالب است که الان حدودا ٢۶ روز از جنگ می گذرد. مردم یک شب هم خیابان ها را رها نکردند. آنان خود را در خیابان ها، چونان نیرو های نظامی پای لانچرها می بینند و حضورشان را همان قدر با ارزش و حیاتی! و این همان رمز بقای ملت ایران و کشور عزیزمان است، یعنی هر کدام برای حفظ ایرانمان خود را دارای نقش می دانیم و خودمان را موظف می کنیم که به این نقشه عمل کنیم. این همان اجرای عملی گفته امام شهید مان است که فرمودند: «کار را مردم تمام خواهند کرد.»
از مغازه ها و کوچه ها می گذریم تا به میدان می رسیم. مردم مثل همیشه پای کار، با نشاط دور میدان جمع شده اند و با پرچم های زیبایشان نمایش با شکوهی از اقتدار و حماسه را به نمایش گذاشته اند.
موکب های مردمی با پذیرایی های مختلف اعم از چای و آب و آش و شلهزرد از مردم استقبال می کنند. تنوع سنی اقشار مردم چشم گیر است. بعضی مادر ها با فرزندان خردسال در کالسکه پا به میدان گذاشته اند. و سختی بیرون آوردن بچه ها در زیر باران آنها را از این جهاد منصرف نکرده است. میدان دارهایی بالای سکو قرار گرفته اند، مردم را به تکرار شعار ها ترغیب می کنند و با اینکه بعضی شعار ها تکراری است اما حس و حال مردم هنگام گفتن آنها تکراری نمی شود.
بعضی از مردم که خسته از ایستادن بودند روی سکوهای دور میدان نشسته بودند که گاهی خمیازه ای می کشیدند اما حاضر به ترک میدان نبودند. انگار نیرویی ماورایی آنها را وادار به ایستادن و ماندن در خیابان می کرد. مردم در طی این ٢۶ روز با خیابان ها انس گرفتند.
شبانه به میدان رفتن از جذابیت های زندگی مقاومتی یمان شده است...
✍🏻سادات
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۵,۶ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و ششم, بیست و هفتم جنگ _ بروجرد
دلم امشب غصه دار بود از آن غصه هایی که هیچ جوره آرام نمیگیرند. تلویزیون مستند سخنان افرادی را نشان میداد که بارها محضر حضرت آقا مشرف شده بودند و از خاطرات لطیفشان میگفتند.
مستند تمام شده بود و من به فکر فرو رفته بودم و غبطه می خوردم به حالشان که چه شد که حتی یکبار فرصت دیدار برای من از دور هم فراهم نشد؟.
روزهای اول عید است و نبودن آقا سر نماز عید فطر و تبریک سال جدید به خودی خود داغمان را تازه کرده بود، الان هم آقای مستند ساز دلتنگی ام را به حد اعلی رسانده بود و داغم را تازه تر...
نفهمیده بودم کِی اشک به چشمانم نیشتر زده و صورتم را خیس کرده، اما به خودم که آمدم ساعت حوالی ۸ بود و به قرار باشکوه شبانه مان نزدیک میشدیم.
حقیقتش آن شب خیلی حال جسمی مساعدی نداشتم، اما چه کنم که آن قدر سینه ام سنگین و حال و روزم بارانی بود که زور روح داغ دیده ام بر جسم رنجورم برتری یافت، هرطور که بود خودم را رساندم به جمعیت.
مثل هر شب شعار ها از سر گرفته میشود، و جمعیت با پرچم مقدس ایران به شور می امد. عکس رهبر شهید زیبا تر از همیشه در نظرم جلوه میکند، همچنان که جلو میرویم در مسیر این راهپیمایی عظیم به قسمتی میرسیم که، لاله هایمان چند شب پیش پر پر شدند. چند شب پیش قسمتی از مسیر تجمع را هدف قرار داده و ۱۶ تن از عزیزانمان را پر پر کرده بود، از آن شب به بعد مداح هر بار که از آن قسمت عبور میکنیم با بغض و خشم تمام شعار میدهد: « این سند جنایت آمریکاست» و مردم نیز با همان خشم و بغض مشت ها را گره کرده تکرار میکنند.
دیگر این مسیر برای من فقط چند خیابان معمولی که قبل از جنگ بود، نیست. این خیابان ها علاوه بر اینکه هر شب شاهد غیرت و شرف و شجاعت مردم دلیر بودند اکنون، پیکر فرزندان خود را در آغوش گرفتند و شاهد جنایتی بس عظیم و زجر آور بودند که، با هیچ کلمه و جمله ای قابل توصیف نیست.
باران نم نم باریدن خود را از سر میگیرد و کم کم به انتهای مراسم نزدیک میشویم. در لابه لای سرود ملی به اطراف نگاه میکنم به مردمی که با اقتدار سلام نظامی میدهند و از ته دل سرود را زمزمه میکنند. با خود میگویم : اینجا حال و روزم بهتر است. انگار در هوایی که محبان علی(ع) نفس میکشند راحت تر میشود نفس کشید. اینجا شعار هایی که از جان بر میآید بر جان می نشنید و التیامی میشود بر جگر سوخته این روزهایم.
اینجا "حیدر حیدر" ها بوی کربلا میدهند، بوی حق و حقیقت، اینجا گویی تمام ایران را میبینم.هزاران ایرانی شریفی که سمت درست تاریخ ایستاده اند و همچنان حماسه خلق میکنند.
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۷ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و هشتم جنگ _قم
پارت اول
صدای مهیب انفجاری از خواب بیدارم میکند. ساعت دقیقاً ۳:۰۰ بامداد است. آدمی نیستم که به راحتی از خواب بپرم، از طرفی هم صدا آن قدرها شدید نبود. اما تقریباً شدیدترین صدایی بود که از اول جنگ میشنیدم. الان بامداد جمعه ۷ فروردین است. خیلی وقت است از شروع جنگ میگذرد اما قم را کمتر زده اند. به همین دلیل است که ما به صدا حساس شده ایم. چند ثانیه ای بعد از آن صدا، با خود فکر میکنم که آیا تحمل جنگ را واقعاً دارم؟ تحمل اینکه همین الان منزلمان مورد اصابت قرارگیرد؟ به اینکه اگر مشیت الهی تعلق بگیرد باید هر سختی ای را به جان بخرم. برای من که خود را آدم صبوری میدانم، سخت است! به این فکر میکنم که در این مدت چقدر سهل انگاری کردم که با روسری و حجاب نخوابیدم؛ اگر یک وقت اینجا را بزنند چه؟ حادثه یکبار است دیگر. تنها بابا ، مامان و من از خواب پریدیم. بابا بلافاصله میرود پایین تا ببیند چه شده. برمیگردد. گفته اند گویا سپاه پردیسان را زده اند. کانال هارا چک میکنم، هنوز خبری نیست. بابا میگوید اگر آنجا باشد حتماً آنجا را خالی کرده اند. ساعت ۳:۱۵ دقیقه است و باران شدت گرفته و هنوز میبارد. آسمان سنگ تمام گذاشته.
ساعت ۳:۲۹ دقیقه است. صدای آمبولانس میآید که رد میشود. مامان میگوید :«میخواهم بروم به پشت بام تا ببینم چه شده.» قبلاً هم این پیشنهاد را داد و بابا حال همراهی نداشت، من نیز اصلا حوصله ندارم. هنوز از رختخواب پا نشده ام. رفت و آمد زیاد شده. گویا همه به تکاپو افتاده اند. چرا آخر؟ قم آنلاین را چک کردم. خبر گذاشته اند که پردیسان را زده اند. اما کجا؟ معلوم نیست. بابا دوباره لباس میپوشد که برود و خبری بگیرد. در خبرها نوشته موج ۸۳ ام عملیات وعده صادق ۴ به اجرا درآمده. گویا امشب شب مهمی بوده. مامان دارد نماز میخواند. کانال استانداری نوشته که سه منزل مسکونی هدف قرار گرفته. بابا برگشت، میگوید همین خیابان خودمان را زده اند، بین آقا یوسفی و ایمان. همان منزل سه طبقه ای که کنار میوه فروشی تازه ساخته بودند. خبرگزاری ها که هنوز چیزی نگفته اند.
میگویند تهران و اصفهان را هم زده اند. اخبار متعدد از زدن مناطق اشغالی میرسد. گویا زیر آتش سنگینی گرفته ایم شان.
دیشب به مامان گفتم که دلم میخواهد دعای ندبه را بخوانم و نماز صبح را به جماعت. بخاطر همین موقع اذان بیدارم کرد تا مسجد برویم. اذان ساعت ۴:۳۹ دقیقه است و قبل آن چرتی زده ام. نزدیکی مسجد آقایی گفت که نروید، نماز برگزار نمیشود. جلوتر که رفتیم، اهالی جلو مسجد جمع شده بودند. بهرحال بخاطر دلایل امنیتی متأسفانه نماز برگزار نشد.
به مامان گفتم تا اینجا که آمده ایم برویم آنجایی را که بابا میگفت نگاه کنیم و از اوضاع باخبر شویم. چون سر خیابان ما را نوار زرد خطر زده بودند، دور زدیم و از کوچه رفتیم. داخل همان کوچه ای بود که بابا میگفت. آمبولانس حمل جنازه هم بود. تعدادی هم جمع شده بودند. اصلاً فکر نمیکردم آنقدر به ما نزدیک باشد!
داخل کوچه بود آن منزلی را که زده بودند. نمیتوانستیم جلوتر برویم. هوا هم تاریک بود و چیزی دیده نمیشد. آقا و خانمی آنجا بودند. سوال پرسیدیم که اوضاع چطور بوده؟ خانم گفت :« ما مهمان بودیم.» ...
ادامه دارد ...
✍🏻محدثه نوری
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۷ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و هشتم جنگ _ قم
گفتم: « شهید داشته ایم؟» گفت:« شهید؟!» جنازه بود که می آوردند بیرون! میگفتند هنوز ریزپرنده بالای آسمان است و خطرناک است جمع نشوید. ساعت ۵:۱۱ برگشتیم خانه. اخبار میگوید که ۶ شهید داشته ایم. هنوز نمیدانم آن منزل، خانه چه کسی بوده ولی خوش به سعادتشان.
ساعت ۱۴ امروز با مامان و زینب رفتیم، تا آن کوچه تخریب شده را ببینیم. بابا رفته بود و دیده بود و توصیه کرده بود که ما هم برویم و ببینیم. از صبح خودروهای زیادی مدام رفت و آمد میکردند و امروز اینجا روز شلوغی بود. از خیابان پایینی یعنی آقا یوسفی رفتیم. خیابان ایمان را باز کرده بودند. اما آقایوسفی هنوز کوچه به کوچه اش را با نوار زرد بسته بودند. وارد خیابان شدیم. انتهایش خیلی شلوغ بود. آدم های زیادی رفت و آمد میکردند. خیلی ها آمده بودند اوضاع را مشاهده کنند. تقریباً در چشمان همه اضطراب و اندوه را میدیدم. یک کوچه را که رد کردیم، به کوچه بعدی رسیدیم. یک خانه دو طبقه که تقریباً نبش بود، شیشه های یکی از پنجره های بزرگ طبقه اولش شکسته بود و قسمتی از چهارچوب پنجره درآمده بود. جلوتر رفتیم، جایی که جمعیت به اوج ازدحام میرسید. باورم نمیشد، اصلاً. هنوز هم باورم نمیشود. یک خانه را دیدم که پودر شده بود. اصلاً هیچ چیز ازش باقی نمانده بود. بهت مرا فراگرفته بود. به هیچکس اجازه نزدیک شدن نمیدادند. خانه بغلی اش فقط قسمتی از اسکلت خانه باقی مانده بود. قسمتی از طبقه دوم خانه رو به رویی اش تخریب شده بود. ما این دست خیابان ایستاده بودیم. پژو پارسی آنجا بود که له شده بود. پسری چند ثانیه ای شروع کرد به فیلم گرفتن از ماشین که خانم مانتویی ای گفت فیلم نگیرد. میگفت همین کارها را کرده ایم که خانه ها اینطور تخریب شده اند. چند کلامی با یکی از خانم هایی که آنجا ایستاده بود صحبت کردیم. از یک محله دیگر آمده بود. میگفت دیشب خیلی خوب زده ایم شان که اینطور تلافی کرده اند. یک خانمی هم داشت گریه میکرد. مردم از قشرهای مختلف آمده بودند. رفتیم کوچه بعدی. در این فاصله فروشگاهی بود که کرکره هایش کنده و قسمتی از دیوارش هم تخریب شده بود. در کوچه بعدی مدرسه راهنمایی خواهرم غزاله بود. کل پنجره های پشتی مدرسه که به کوچه مشرف بود از بین رفته بود. خانه های روبه روی مدرسه هم نابود شده بودند. میگفتند تا به الان ۱۸ شهید داشته ایم و حدود ۱۰ نفر زخمی، البته که آمار رسمی تا به آن موقع ۱۵ شهید بود. به هیچ وجه فکر نمیکردم آن صدای مهیب جان ۱۸ انسان را گرفته باشد. به راستی چیزی هم از پیکرشان باقی مانده بود؟...
ادامه دارد ...
✍🏻محدثه نوری
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir