۲۹ اسفند ۱۴۰۴ روز بیست و یکم جنگ _قم
همه ی خانواده روبه روی تلوزیون نشسته بودیم،مانند سال های گذشته با رمضان وارد سال نو میشدیم. مثل هر سال، به سالی که گذشت فکر کردم،دستاورد ها،اهداف،خواستهها ولی امسال فرق داشت، نه با سال های گذشته بلکه با بیست سالی که زندگی کرده بودم تفاوت داشت. افکارم به پرواز درآمد. بعد از فروردین، به ۱۶ اردیبهشت و آتش سوزی مهیب بندر شهید رجایی رسیدم. آتشی گسترده که بسیاری از عزیزانمان را در خود بلعید و حتی خاکسترهایشان را تحویلمان نداد. بر بال ققنوس های بندر سوار شدم و به ۲۳ خرداد سفر کردم،به موشک های ویرانگر که از سر کینه در شب عید غدیر بر ضسرمان فرود آمدند رسیدم. زن و بچه و پیر و جوانمان را آماج حمله قراردادند و سرداران بزرگمان را همنشین سفره ی امام علی(ع) کردند. گمان میکردند وقتی که سردار نداشته باشیم کارمان تمام است. نمیدانستند شیعیان علی(ع) غیرت دارند،شرف دارند؛وقتی با مولایمان مقابله میکنند وارد نبردی میشوند که، جز مرگ ثمره ی دیگری برایشان ندارد. سوار بر باله های موشک هایمان شدم تا به آتش سوزی رسیدم این بار در دل جنگل های گیلان،نمیدانم خطا سهوی بود یا از روی عمد فقط میدانم درختان و حیوانات بومی در میان آتش سوختند و همراه آنان یک ماه تمام جگرمانبه آتش کشیده شد. نمیخواستم جلوتر بروم ولی پرنده ی بال و پر سوخته، من را به آتشِ سوزان دیگری برد ،در عمیق دی ماه که اعتراضی درست تبدیل به عنوانی بزرگ در تاریخ ایرانمان شد به نام وطن فروشی، و همه چیز از همین خیانت به وطن آغاز شد، که در روزهای سرد دی ماه آن چنان کشورم را سوزاندند که داغش قلب همه را به آتش کشید و داغ جوانان دی را تا به ابد روی دلمان حک کرد. قلمم نمیتواند حرکت کند،دستم می لرزد. همراه قرآن های سوخته ی دی ماه شدم و رسیدم به ۹ اسفند و آه از روزی که پدرمان را از دست دادیم؛پدرمان آن چنان پدری بود که با دختران دانش آموز مینابش پر کشید و از بین ما رفت. این بار جگرمان نسوخت، این بار به یک باره قلبمان را از دست دادیم. سر جنگ افتادیم با کسانی که پدرمان را شهید کردند. نیروهای های نظامی با موشک و ما با نگاه داشتن خیابان ها راه پیشوایمان را ادامه دادیم. اشک ریختیم ولی کم نیاوردیم که پدرمان یاد داده بود، چگونه با وجود درد های دنیا ایستادگی کنیم. به خودم آمدم، مجری سال نو را تبریک گفت. چشمانمان پر از اشک شد که چگونه سال جدیدی را بدون اماممان شروع کنیم؟چگونه به رسم هر ساله پیام نوروزی آقایمان را بعد از سال تحویل نبینیم؟چگونه نماز عید فطر را بدون صدای امیدمان بخوانیم؟صورتمان خیس از اشک بود ولی به هم لبخند می زدیم تا به هم بگوییم که هنوز قوی هستیم. هنوز میجنگیم؛چشممان به تلوزیون بود تا اینکه فرزند خلف،امام خامنه ای جوان پیام نوروزی داد. پیامشان پر از امیدواری بود. گرچه پدر نبود ولی پسر دلهایمان را چون کوه استوار کرد که آینده هنوز پیش روی ماست و ایران هنوز پابرجاست ، این پرچم بر زمین نخواهد افتاد .
✍🏻هانیه ابراهیم نیا
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱,۲ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و دوم,بیست و سوم جنگ _قم
ملت شریف ایران با تبریک اعیاد سعید و فرخندهٔ فطر و نوروز، سربازان شما در ارتش و سپاه اولین سیلی آتشین را در ساعت اولیهٔ سال جدید، به دشمن متخاصم وارد کردند .....
و من نصر الا من عندالله العزیز الحکیم»
(قسمتی از اولین بیانیهٔ *نیروهای مسلح* در سال جدید و در روز پایانی ماه مبارک رمضان)
ماه رمضان امسال ماهی ست که جنگی متجاوزانه را در خود جا داد، اما در تاریخ داستان هایی برای نسل های بعد به جا گذاشت . مهمانی خدا با تمام سختیهایش و عزا شدنش در یک لحظه ، به پایانی همچون طوفان غم رسید.
امروز نه تنها روز عید فطر، بلکه عید نوروزی عجین با دوری از امامان است. دو عید ما، با شهادت قائد امت و سید شیعیان عالم، امام خامنه ای و جنایت در به شهادت رساندن ۱۷۰ تن کودک بی گناه در میناب، رنگ خون و خاکستر گرفت.
مردم داغدار اما با اراده و متحد در سرتا سر لالهزارِ ایران، برای نماز عید فطر صف کشیدند. مثل همیشه شجاعانه به میدان آمدند. این اولین نماز عیدی ست که دلمان تنها به حضور معنوی آقای شهیدمان خوش است. دلگرمی ما پس از خدا و امام زمانمان، بدست گرفتن سکان کشتی ولایت و فرماندهی کل قوا توسط یادگاری ایشان “حضرت ایت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای” است. این تصمیم
لرزهای بر پیکرهٔ پوشالی دشمنان انداخت و با به دست گرفتن پرچم هدایت امت اسلامی، جان تازه ای به جبههٔ مقاومت بخشید.
پس از نمازِ عید فطر، تشییع پیکر “شهید خطیب” در اولین روز سال ، همچون هم رزم ایشان در میدان “شهید علی لاریجانی” توسط مردم وفادار و انقلابی قم بدرقه شد. تابوت وزیراطلاعات به همراه خانواده اش در ماشین میان جمعیت حرکت میکرد. سربازان با لباس نظامی کمی جلوتر راه میرفتند. اینگونه احترام نظامی گذاشته و به شهید تبریک میگفتند. شاید آرزوی سربازا نیز همین جمله است :
"اللهم ارزقنا شهادت"
چهار سربازی که در ۴ گوشه ی ماشین ایستاده بودند. هر چه به سمتشان پرتاب میشد متبرک میکردند .
بعضی از مردم آرام اشک میریختند، اما آنها هم انتقام میطلبیدند و شعار میدادند. بدون اینکه بدانند به وصیت شهید خطیب عمل میکردند :
انتخاب آیتالله سید مجتبی خامنهای هدیهی الهی است. که باید با پیروی این نعمت را شکرگذارید.
ادامه راه امام شهيدِ رمضان حضرت آيت الله العظمی امام خامنهای به عمل است و پيروی و تبعيت کامل از ولیفقيه و نائب بر حق امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشريف چراغ راه و نجات بخش دنيا و آخرت همه است.
آخرین لحظات تشیع با زدن مارش( طبل ) نظامی و احترام مضاعف سربازان ایرانِ همیشه پیروز، به بالاترین حد خود رسید. زیبا و مسحور کننده بود، حال مردم را هم عوض کرد، این گونه غم و حماسهی ما دنیا را خواهد گرفت.
امسال عیدی های ما بسیار گران قیمت و سنگین بود. ما حتی به مزدوران و جنایتکاران هم سنگینترین هدیه ها را دادیم، "قدر ، خرمشهر ، فتاح و حاج قاسم و..." بر سرِ سفره انان هم سجیل، گذاشتیم.
آرش های ایران مصمم بر پایان دادن این رژیم به حول قوهی الهی هستند . و اما در این سوی میدان ملت غیور و پهلوان در خیابان ها و میادین شهر ها، حماسهای بی نظیر بر پا کردند. دنیا متحیر از اتحاد و غیرت مردم شدهاند و تو دهنی ای محکم بر گرگ صفت های خارجی و وطن فروشان مزدور زدند و مى زنند . ان شاء الله
✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۳ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و چهارم جنگ _ قم
دم دمای غروب بود که باران بهاری بر لب های خشک زمین فرود آمد و بوی نم خاک در هوا پیچید. بعد از نماز مغرب و عشاء و خوردن شام، آماده رفتن به ماموریتمان شدیم. جبهه ما خیابان و سنگر نزدیک ما، میدان توحید بود. حاضر شدیم و پرچم ایران را همچون اسلحه مان، به دست گرفتیم و رهسپار شدیم. قدم های ما با اطمینان و شور و ذوق بسیار بود که بر زمین گذاشته و برداشته می شد. اندکی باد می وزید و پرچم های در دستمان را به اهتزاز در می آورد و چه شکوهی چشم گیر داشت این پرچم!
در مسیر رسیدن به میدان، مردم با پرچم هایی در دست در رفت و آمد بودند. عده ای که رفته بودند برمی گشتند و سنگر را به نفرات بعدی واگذار می کردند. آرام آرام به میدان رسیدیم. صداها نزدیک و نزدیک تر می شد: «ای میهن خدایی، صحن امام رضایی...» خواهر زاده ٧ ساله ام زینب، بهتر از من همه آن کلمات را از انتهای وجودش به زبان می آورد انگار که سال هاست این شعر را خوانده و در مدرسه اش کلمات آن را مشق کرده است. به جمعیت رسیدیم تا به خود بیاییم؛ مردم، ما را در آغوش خود کشیده بودند و ما هم با آنها همراه شدیم. ماشین بزرگی رو به روی مان قرار داشت که چند آقا روی سکویی که روی آن ماشین نصب شده بود ایستاده بودند و بلندگو به دست، شعار سر می دادند و گاه صحبت می کردند و گاه روضه غریبی و مظلومیت جدمان را می خواندند. کمی آن طرف تر پرچم بسیار بزرگی از وطنم ایران بود، که انگار مادری همه پرچم های کوچک ذیلش را به دوش می کشید؛
فرزندانی که لحظه ای آرام نمی گرفتند و مدام در هوا تکان می خوردند و مادر با ابهتی خاص با فرزندانش، حماسه سازی شبانه ما را کامل می کردند.
مبهوت آن همه پرچم بودم که ناگهان روی دستان بالا آمده مردم، تابوت کوچکی را دیدم که مزین به نقشه ایران بود و روی آن تصویر طفل ١٢ ساله ای به چشم می خورد که آرام و مظلوم به ما چشم دوخته بود. دل ها دگرگون شد. انگار کسی توقع دیدن چنین تابوت کوچکی را نداشت وقتی تابوت را روی ماشین قرار می دادند آنقدر سبک بود که جا به جایی اش توسط یک مرد هم ممکن بود..آه ...!
مداح برایمان روضه حضرت قاسم خواند و ما در انقلاب اسلامی مان نام یک شهید دیگر را که به حضرت قاسم بن الحسن اقتدا کرده بود ثبت کردیم.
✍🏻سادات
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
سلام به همراهان سرخط !
از همراهی شما در دنبالکردن روایتهای این روزهای جنگ و مطالعه نوشتههای دوستانمان از سراسر ایران سپاسگزاریم. حضور و توجه شما برای ما ارزشمند است.
از شما دعوت میکنیم دیدگاهها و پیشنهادهایتان را درباره روایتها با ما در میان بگذارید. همچنین خوشحال میشویم اگر روایتهای خواندنی خود را همراه با نام و نام خانوادگی و شهر محل زندگی برای انتشار ارسال کنید.
راه ارتباطی ما:
@admin_sarkhaat
https://harfeto.timefriend.net/17745114202102
و خبر خوش اینکه بهزودی مجموعه روایتهایی از تجربه موکبداری دانشجویان دانشکدگان فارابی با عنوان «زیر علم موکب» در این کانال منتشر خواهد شد.
همراه ما بمانید…
۴فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و پنجم جنگ _ قم
امروز هم یک روز بهاری با باران الهی بود، که از عصر شروع به باریدن گرفته بود و الحمدلله خوب بارید به طوری که آب در کوچه و خیابان به راه افتاد.
قدم زدن زیر باران بسیار دلپذیر است آن هم از جنس بهاری اش! آماده شدیم و پرچم به دست رهسپار خیابان شدیم، همه جا خیس بود و گه گاهی قطره های باران صورت را نوازش می داد. در دل تاریکی شب دلهایمان روشن بود؛ روشن و امیدوار به آینده درخشان ایران! در میانه راه تا رسیدن به میدان ماشین هایی را در خیابان می دیدیم که پرچم ایران را از پنجره هایشان آویزان کرده بودند و از باند ماشینشان سرود های حماسی پخش می شد و از خیابان در حال گذر بودند و بدین شکل شور حماسی شب های شهر را حفظ می کردند.
جالب است که الان حدودا ٢۶ روز از جنگ می گذرد. مردم یک شب هم خیابان ها را رها نکردند. آنان خود را در خیابان ها، چونان نیرو های نظامی پای لانچرها می بینند و حضورشان را همان قدر با ارزش و حیاتی! و این همان رمز بقای ملت ایران و کشور عزیزمان است، یعنی هر کدام برای حفظ ایرانمان خود را دارای نقش می دانیم و خودمان را موظف می کنیم که به این نقشه عمل کنیم. این همان اجرای عملی گفته امام شهید مان است که فرمودند: «کار را مردم تمام خواهند کرد.»
از مغازه ها و کوچه ها می گذریم تا به میدان می رسیم. مردم مثل همیشه پای کار، با نشاط دور میدان جمع شده اند و با پرچم های زیبایشان نمایش با شکوهی از اقتدار و حماسه را به نمایش گذاشته اند.
موکب های مردمی با پذیرایی های مختلف اعم از چای و آب و آش و شلهزرد از مردم استقبال می کنند. تنوع سنی اقشار مردم چشم گیر است. بعضی مادر ها با فرزندان خردسال در کالسکه پا به میدان گذاشته اند. و سختی بیرون آوردن بچه ها در زیر باران آنها را از این جهاد منصرف نکرده است. میدان دارهایی بالای سکو قرار گرفته اند، مردم را به تکرار شعار ها ترغیب می کنند و با اینکه بعضی شعار ها تکراری است اما حس و حال مردم هنگام گفتن آنها تکراری نمی شود.
بعضی از مردم که خسته از ایستادن بودند روی سکوهای دور میدان نشسته بودند که گاهی خمیازه ای می کشیدند اما حاضر به ترک میدان نبودند. انگار نیرویی ماورایی آنها را وادار به ایستادن و ماندن در خیابان می کرد. مردم در طی این ٢۶ روز با خیابان ها انس گرفتند.
شبانه به میدان رفتن از جذابیت های زندگی مقاومتی یمان شده است...
✍🏻سادات
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۵,۶ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و ششم, بیست و هفتم جنگ _ بروجرد
دلم امشب غصه دار بود از آن غصه هایی که هیچ جوره آرام نمیگیرند. تلویزیون مستند سخنان افرادی را نشان میداد که بارها محضر حضرت آقا مشرف شده بودند و از خاطرات لطیفشان میگفتند.
مستند تمام شده بود و من به فکر فرو رفته بودم و غبطه می خوردم به حالشان که چه شد که حتی یکبار فرصت دیدار برای من از دور هم فراهم نشد؟.
روزهای اول عید است و نبودن آقا سر نماز عید فطر و تبریک سال جدید به خودی خود داغمان را تازه کرده بود، الان هم آقای مستند ساز دلتنگی ام را به حد اعلی رسانده بود و داغم را تازه تر...
نفهمیده بودم کِی اشک به چشمانم نیشتر زده و صورتم را خیس کرده، اما به خودم که آمدم ساعت حوالی ۸ بود و به قرار باشکوه شبانه مان نزدیک میشدیم.
حقیقتش آن شب خیلی حال جسمی مساعدی نداشتم، اما چه کنم که آن قدر سینه ام سنگین و حال و روزم بارانی بود که زور روح داغ دیده ام بر جسم رنجورم برتری یافت، هرطور که بود خودم را رساندم به جمعیت.
مثل هر شب شعار ها از سر گرفته میشود، و جمعیت با پرچم مقدس ایران به شور می امد. عکس رهبر شهید زیبا تر از همیشه در نظرم جلوه میکند، همچنان که جلو میرویم در مسیر این راهپیمایی عظیم به قسمتی میرسیم که، لاله هایمان چند شب پیش پر پر شدند. چند شب پیش قسمتی از مسیر تجمع را هدف قرار داده و ۱۶ تن از عزیزانمان را پر پر کرده بود، از آن شب به بعد مداح هر بار که از آن قسمت عبور میکنیم با بغض و خشم تمام شعار میدهد: « این سند جنایت آمریکاست» و مردم نیز با همان خشم و بغض مشت ها را گره کرده تکرار میکنند.
دیگر این مسیر برای من فقط چند خیابان معمولی که قبل از جنگ بود، نیست. این خیابان ها علاوه بر اینکه هر شب شاهد غیرت و شرف و شجاعت مردم دلیر بودند اکنون، پیکر فرزندان خود را در آغوش گرفتند و شاهد جنایتی بس عظیم و زجر آور بودند که، با هیچ کلمه و جمله ای قابل توصیف نیست.
باران نم نم باریدن خود را از سر میگیرد و کم کم به انتهای مراسم نزدیک میشویم. در لابه لای سرود ملی به اطراف نگاه میکنم به مردمی که با اقتدار سلام نظامی میدهند و از ته دل سرود را زمزمه میکنند. با خود میگویم : اینجا حال و روزم بهتر است. انگار در هوایی که محبان علی(ع) نفس میکشند راحت تر میشود نفس کشید. اینجا شعار هایی که از جان بر میآید بر جان می نشنید و التیامی میشود بر جگر سوخته این روزهایم.
اینجا "حیدر حیدر" ها بوی کربلا میدهند، بوی حق و حقیقت، اینجا گویی تمام ایران را میبینم.هزاران ایرانی شریفی که سمت درست تاریخ ایستاده اند و همچنان حماسه خلق میکنند.
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir