۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نوزدهم جنگ_ قم
ندای اذان مغرب بلند شد. دوباره نوای مردمی برای خروشیدن در خیابان ها به گوش رسید و هرکس با هرچه که داشت از خانه هایش بیرون آمد. یکی پرچم ایران بدست گرفته بود و دیگری یا ابوالفضل به دوش گذاشته بود. یکی یا صاحب الزمان میگفت و دیگری عکس رهبرش را روی سینه اش چسبانده بود. رقص پرچم ها چنان غرور و افتخاری به جانم تزریق میکرد که ناخودآگاه سبب لبخند زدنم میشد. هربار که شعار میدادند به آسمان صاف و یکدست شب نگاه میکردم و با تمام احساسی که میشود در وجود هرکسی غلیان کند همراهی شان میکردم. بزرگترین شعار، عظیم ترین ویژگی بارز هر ایرانی مسلمان، همان هیهات منا الذله است که در این ۲۰ شب حتی یکبار هم از زبان مردم نیوفتاد. آری همه یکصدا از جان و دل این را میگفتند. ۲۰ شب است که خسته نشدند تا هیهات منا الذله را نشان دهند. ۲۰ شب است که همراه نظامیان غیور، لگد بر پرچم و آبروی صهیون جهانی و آمریکای جهانخوار میکوبند و رسوای عالم شان میکنند.
خروش ملت همچنان در حمایت از ایران بلند و جوشان است. به فدائیان ایران بگویید که تا ما هستیم از هیچ چیز نهراسید و با تمام قوا به سمت شیطان بزرگ مشت هایتان را پی در پی بکوبید که ما پیروزیم ان شاءالله. مشت های گره کرده ی پولادین ما پشت موشک های شماست.
✍🏻 زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۷ اسفند ۱۴۰۴ روز نوزدهم جنگ _ جاجرم
مجری برنامه شب قبل اعلام کرده بود که قرار است مسیر راهپیمایی تغییر کند، همه مردم مانند همیشه پر شور و با احساس غرور به میدان آمده بودند و منتظر حرکت ماشین صوت بودند که راهپیمایی آغاز شود.
تعدادی از جمع ما برای آماده کردن موکب فرهنگی، که قرار بود برپا کنیم در دور میدان ماندیم و مشغول آماده سازی موکب شدیم . حس عجیبی داشتیم.
بنر هایی که با تصاویر رهبر شهیدمان، شهید اغتشاشات شهرمان و... نقش بسته بود را باز کردیم و داخل موکب وصل کردیم. موشکی بزرگ درست کرده بودیم که آن را هم در اطراف موکب به نمایش گذاشتیم .در روبروی موکب با نیمکت ها و صندلی ها، نمادین مدرسه شجره طیبه میناب را به تصویر کشیدیم. تعدادی برگه که گوشه های آن با تصاویر شهدا و حضرت آقا و رزمندگان تزئین شده بود، برای کودکان چاپ کردیم ، برای رنگ آمیزی. کمی آن طرف تر هم بنری با طرح لی لی آماده کرده بودیم که کودکان از روی تصاویر دشمنان و پرچم آنها عبور کنند.
در اطراف مان موکب های پذیرایی هم مانند شب های گذشته حضور داشتند و آماده بخش نذری هایشان بودند. راهپیمایی تمام شد و جمعیت به سمت میدان آمد و برنامه آغاز شد.
تعداد زیادی کودک در اطراف موکب مان جمع شدند، عده ای برای طراحی پرچم ایران بر روی دست و صورت خود به گوشه ای از موکب رفتند، عده ای برای نوشتن دل نوشته، بر روی صندلی ها نشستند، عده ای هم برای بازی به سمت لی لی رفتن. بچه ها حال عجیبی داشتند، حس خوشحالی کودکانه ، حس غرور و فخر ملی ، چه احساسات قشنگی!
یک مسئله جالبی که برایم پیش آمد این بود: «دختر خانومی که کمی سنش بیشتر بود، به من گفت:« می شود من هم دلنوشته بنویسم؟» با اینکه دوستانش به او گفتند:« این کار را نکن، بزرگ شده ای.» ولی او دوست داشت، من هم به او گفتم:«هیچ اشکالی ندارد و برگه ای به او دادم.»
چقدر با احساسات و زیبا نوشت متنش را، متنش برای پدر شهیدمان بود.
در آخر که دلنوشته اش را خواندم، اشک هایم جاری شد و رفتم از او تشکر کردم.
در آن طرف تر هم مجری با اجرای برنامه ها محفلی همدل و متحد را به خوبی نشانه رسانه های معاند می داد. مردم هم با همراهی خود باعث کوری چشم دشمنان شده بودند.
قسم به اون مشت گره کرده ✊🏻
این پرچم زمین نمیمونه 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✍🏻فاطمه ابراهیمی فرد
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۸ اسفند۱۴۰۴ روز بیستم جنگ _بروجرد
و بعد از ۱۸ روز متمادی در میادین شهر هنوز هم مردم پر قدرت و پر شور حماسه آفرینی میکنند. هر روز شهیدی تازه تقدیم میکنند و هر روز حمله های ناجوانمردانه آمریکایی صهیونی، در جای جای وطنم و شهرم مداوم تاکید می کند که کثیف ترین دشمن ها کیست .
همراه با الله اکبر های کوبنده و نوای حیدر حیدر به تجمع ملحق میشویم و جمعیتی را نظاره گر می شوم که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست، مردمی که در گوشه گوشه این خیل عظیم حماسه می آفرینند و هر کدام داستان قهرمانانه ای جداگانه دارند.
از مادری که عکس شهید جوانش را قاب کرده و به زحمت بالای سرش گرفته و لنگان لنگان راه میرود، اما سرو مقابل او قد خم میکند تا کودکی که تازه زبان باز کرده و با حیدر حیدر میگوید.
از دختر جوانی که چتر را با هموطنان بیشتری به اشتراک میگذارد، تا از باران سیل آسا در امان بمانند، تا جوانانی که هر چند قدم یکبار گرد هم می آیند و به شیوه سنتی سینه زنی و عزاداری میکنند.
همه و همه نشان از قلب های تپنده و متحد در برابر ظلمی آشکار دارند، که پیر و جوان و زن و مرد نمی شناسد و هرکسی به شیوه خودش این مقاومت و اتحاد را نشان میدهد.
کمی جلوتر به موکبی میرسیم که چند شبی هست نذر سلامتی رهبر جدیدمان گوسفند قربانی میکند و نذر نیازمندان میکنند.
پیر غلامان قرآن بالای سر مردم گرفته اند و برای سلامتی مردم و کشور و رهبر جدید دعا میخوانند.
نوای حیدر حیدر همچنان طنین انداز است و مردم با نور و پرچم و مشت های گره کرده به سمت انتهای مسیر میروند.
و در نهایت دعای فرج است که مردم را با هر نوع پوششی و مشکلات معیشتی یکدل و یکصدا میکند و دقایقی فارغ از سایر مشکلات برای تعجیل در فرج ولی امرمان، صاحب عصر و الزمان دعا میکنیم. در نهایت این تجمع باشکوه را با سرود ملی همراه با احترام و سلام نظامی خاتمه میبخشیم.
یکی از اتفاقات جالب که آن شب رخ داد، این بود که زمانی که مردم متفرق میشدند، زمانی که دیگر بلندگو و شعار واحدی نبود و عملا برنامه پایان یافته بود، مردم همچنان خودجوش در مسیر برگشت، شعار الله اکبر و مرگ بر اسرائیل سر میدادند .
و اینجاست که باید به ایرانی بودن خود بالید، به شکوه و عظمتی که در هیچ کجای دنیا نمی شود یافت. این مردم غیرتمند و شریف بی آنکه لحظه ای از تهدیدات پوشالی و صدا و انفجار موشک بترسند، اینگونه پای کار نظام ایستاده اند و حماسه خلق میکنند.
و بی شک این تفکر الهی و این خروش قدرتمند پیروز است.
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۹ اسفند ۱۴۰۴ روز بیست و یکم جنگ _قم
همه ی خانواده روبه روی تلوزیون نشسته بودیم،مانند سال های گذشته با رمضان وارد سال نو میشدیم. مثل هر سال، به سالی که گذشت فکر کردم،دستاورد ها،اهداف،خواستهها ولی امسال فرق داشت، نه با سال های گذشته بلکه با بیست سالی که زندگی کرده بودم تفاوت داشت. افکارم به پرواز درآمد. بعد از فروردین، به ۱۶ اردیبهشت و آتش سوزی مهیب بندر شهید رجایی رسیدم. آتشی گسترده که بسیاری از عزیزانمان را در خود بلعید و حتی خاکسترهایشان را تحویلمان نداد. بر بال ققنوس های بندر سوار شدم و به ۲۳ خرداد سفر کردم،به موشک های ویرانگر که از سر کینه در شب عید غدیر بر ضسرمان فرود آمدند رسیدم. زن و بچه و پیر و جوانمان را آماج حمله قراردادند و سرداران بزرگمان را همنشین سفره ی امام علی(ع) کردند. گمان میکردند وقتی که سردار نداشته باشیم کارمان تمام است. نمیدانستند شیعیان علی(ع) غیرت دارند،شرف دارند؛وقتی با مولایمان مقابله میکنند وارد نبردی میشوند که، جز مرگ ثمره ی دیگری برایشان ندارد. سوار بر باله های موشک هایمان شدم تا به آتش سوزی رسیدم این بار در دل جنگل های گیلان،نمیدانم خطا سهوی بود یا از روی عمد فقط میدانم درختان و حیوانات بومی در میان آتش سوختند و همراه آنان یک ماه تمام جگرمانبه آتش کشیده شد. نمیخواستم جلوتر بروم ولی پرنده ی بال و پر سوخته، من را به آتشِ سوزان دیگری برد ،در عمیق دی ماه که اعتراضی درست تبدیل به عنوانی بزرگ در تاریخ ایرانمان شد به نام وطن فروشی، و همه چیز از همین خیانت به وطن آغاز شد، که در روزهای سرد دی ماه آن چنان کشورم را سوزاندند که داغش قلب همه را به آتش کشید و داغ جوانان دی را تا به ابد روی دلمان حک کرد. قلمم نمیتواند حرکت کند،دستم می لرزد. همراه قرآن های سوخته ی دی ماه شدم و رسیدم به ۹ اسفند و آه از روزی که پدرمان را از دست دادیم؛پدرمان آن چنان پدری بود که با دختران دانش آموز مینابش پر کشید و از بین ما رفت. این بار جگرمان نسوخت، این بار به یک باره قلبمان را از دست دادیم. سر جنگ افتادیم با کسانی که پدرمان را شهید کردند. نیروهای های نظامی با موشک و ما با نگاه داشتن خیابان ها راه پیشوایمان را ادامه دادیم. اشک ریختیم ولی کم نیاوردیم که پدرمان یاد داده بود، چگونه با وجود درد های دنیا ایستادگی کنیم. به خودم آمدم، مجری سال نو را تبریک گفت. چشمانمان پر از اشک شد که چگونه سال جدیدی را بدون اماممان شروع کنیم؟چگونه به رسم هر ساله پیام نوروزی آقایمان را بعد از سال تحویل نبینیم؟چگونه نماز عید فطر را بدون صدای امیدمان بخوانیم؟صورتمان خیس از اشک بود ولی به هم لبخند می زدیم تا به هم بگوییم که هنوز قوی هستیم. هنوز میجنگیم؛چشممان به تلوزیون بود تا اینکه فرزند خلف،امام خامنه ای جوان پیام نوروزی داد. پیامشان پر از امیدواری بود. گرچه پدر نبود ولی پسر دلهایمان را چون کوه استوار کرد که آینده هنوز پیش روی ماست و ایران هنوز پابرجاست ، این پرچم بر زمین نخواهد افتاد .
✍🏻هانیه ابراهیم نیا
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۱,۲ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و دوم,بیست و سوم جنگ _قم
ملت شریف ایران با تبریک اعیاد سعید و فرخندهٔ فطر و نوروز، سربازان شما در ارتش و سپاه اولین سیلی آتشین را در ساعت اولیهٔ سال جدید، به دشمن متخاصم وارد کردند .....
و من نصر الا من عندالله العزیز الحکیم»
(قسمتی از اولین بیانیهٔ *نیروهای مسلح* در سال جدید و در روز پایانی ماه مبارک رمضان)
ماه رمضان امسال ماهی ست که جنگی متجاوزانه را در خود جا داد، اما در تاریخ داستان هایی برای نسل های بعد به جا گذاشت . مهمانی خدا با تمام سختیهایش و عزا شدنش در یک لحظه ، به پایانی همچون طوفان غم رسید.
امروز نه تنها روز عید فطر، بلکه عید نوروزی عجین با دوری از امامان است. دو عید ما، با شهادت قائد امت و سید شیعیان عالم، امام خامنه ای و جنایت در به شهادت رساندن ۱۷۰ تن کودک بی گناه در میناب، رنگ خون و خاکستر گرفت.
مردم داغدار اما با اراده و متحد در سرتا سر لالهزارِ ایران، برای نماز عید فطر صف کشیدند. مثل همیشه شجاعانه به میدان آمدند. این اولین نماز عیدی ست که دلمان تنها به حضور معنوی آقای شهیدمان خوش است. دلگرمی ما پس از خدا و امام زمانمان، بدست گرفتن سکان کشتی ولایت و فرماندهی کل قوا توسط یادگاری ایشان “حضرت ایت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای” است. این تصمیم
لرزهای بر پیکرهٔ پوشالی دشمنان انداخت و با به دست گرفتن پرچم هدایت امت اسلامی، جان تازه ای به جبههٔ مقاومت بخشید.
پس از نمازِ عید فطر، تشییع پیکر “شهید خطیب” در اولین روز سال ، همچون هم رزم ایشان در میدان “شهید علی لاریجانی” توسط مردم وفادار و انقلابی قم بدرقه شد. تابوت وزیراطلاعات به همراه خانواده اش در ماشین میان جمعیت حرکت میکرد. سربازان با لباس نظامی کمی جلوتر راه میرفتند. اینگونه احترام نظامی گذاشته و به شهید تبریک میگفتند. شاید آرزوی سربازا نیز همین جمله است :
"اللهم ارزقنا شهادت"
چهار سربازی که در ۴ گوشه ی ماشین ایستاده بودند. هر چه به سمتشان پرتاب میشد متبرک میکردند .
بعضی از مردم آرام اشک میریختند، اما آنها هم انتقام میطلبیدند و شعار میدادند. بدون اینکه بدانند به وصیت شهید خطیب عمل میکردند :
انتخاب آیتالله سید مجتبی خامنهای هدیهی الهی است. که باید با پیروی این نعمت را شکرگذارید.
ادامه راه امام شهيدِ رمضان حضرت آيت الله العظمی امام خامنهای به عمل است و پيروی و تبعيت کامل از ولیفقيه و نائب بر حق امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشريف چراغ راه و نجات بخش دنيا و آخرت همه است.
آخرین لحظات تشیع با زدن مارش( طبل ) نظامی و احترام مضاعف سربازان ایرانِ همیشه پیروز، به بالاترین حد خود رسید. زیبا و مسحور کننده بود، حال مردم را هم عوض کرد، این گونه غم و حماسهی ما دنیا را خواهد گرفت.
امسال عیدی های ما بسیار گران قیمت و سنگین بود. ما حتی به مزدوران و جنایتکاران هم سنگینترین هدیه ها را دادیم، "قدر ، خرمشهر ، فتاح و حاج قاسم و..." بر سرِ سفره انان هم سجیل، گذاشتیم.
آرش های ایران مصمم بر پایان دادن این رژیم به حول قوهی الهی هستند . و اما در این سوی میدان ملت غیور و پهلوان در خیابان ها و میادین شهر ها، حماسهای بی نظیر بر پا کردند. دنیا متحیر از اتحاد و غیرت مردم شدهاند و تو دهنی ای محکم بر گرگ صفت های خارجی و وطن فروشان مزدور زدند و مى زنند . ان شاء الله
✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۳ فروردین ۱۴۰۵ روز بیست و چهارم جنگ _ قم
دم دمای غروب بود که باران بهاری بر لب های خشک زمین فرود آمد و بوی نم خاک در هوا پیچید. بعد از نماز مغرب و عشاء و خوردن شام، آماده رفتن به ماموریتمان شدیم. جبهه ما خیابان و سنگر نزدیک ما، میدان توحید بود. حاضر شدیم و پرچم ایران را همچون اسلحه مان، به دست گرفتیم و رهسپار شدیم. قدم های ما با اطمینان و شور و ذوق بسیار بود که بر زمین گذاشته و برداشته می شد. اندکی باد می وزید و پرچم های در دستمان را به اهتزاز در می آورد و چه شکوهی چشم گیر داشت این پرچم!
در مسیر رسیدن به میدان، مردم با پرچم هایی در دست در رفت و آمد بودند. عده ای که رفته بودند برمی گشتند و سنگر را به نفرات بعدی واگذار می کردند. آرام آرام به میدان رسیدیم. صداها نزدیک و نزدیک تر می شد: «ای میهن خدایی، صحن امام رضایی...» خواهر زاده ٧ ساله ام زینب، بهتر از من همه آن کلمات را از انتهای وجودش به زبان می آورد انگار که سال هاست این شعر را خوانده و در مدرسه اش کلمات آن را مشق کرده است. به جمعیت رسیدیم تا به خود بیاییم؛ مردم، ما را در آغوش خود کشیده بودند و ما هم با آنها همراه شدیم. ماشین بزرگی رو به روی مان قرار داشت که چند آقا روی سکویی که روی آن ماشین نصب شده بود ایستاده بودند و بلندگو به دست، شعار سر می دادند و گاه صحبت می کردند و گاه روضه غریبی و مظلومیت جدمان را می خواندند. کمی آن طرف تر پرچم بسیار بزرگی از وطنم ایران بود، که انگار مادری همه پرچم های کوچک ذیلش را به دوش می کشید؛
فرزندانی که لحظه ای آرام نمی گرفتند و مدام در هوا تکان می خوردند و مادر با ابهتی خاص با فرزندانش، حماسه سازی شبانه ما را کامل می کردند.
مبهوت آن همه پرچم بودم که ناگهان روی دستان بالا آمده مردم، تابوت کوچکی را دیدم که مزین به نقشه ایران بود و روی آن تصویر طفل ١٢ ساله ای به چشم می خورد که آرام و مظلوم به ما چشم دوخته بود. دل ها دگرگون شد. انگار کسی توقع دیدن چنین تابوت کوچکی را نداشت وقتی تابوت را روی ماشین قرار می دادند آنقدر سبک بود که جا به جایی اش توسط یک مرد هم ممکن بود..آه ...!
مداح برایمان روضه حضرت قاسم خواند و ما در انقلاب اسلامی مان نام یک شهید دیگر را که به حضرت قاسم بن الحسن اقتدا کرده بود ثبت کردیم.
✍🏻سادات
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
سلام به همراهان سرخط !
از همراهی شما در دنبالکردن روایتهای این روزهای جنگ و مطالعه نوشتههای دوستانمان از سراسر ایران سپاسگزاریم. حضور و توجه شما برای ما ارزشمند است.
از شما دعوت میکنیم دیدگاهها و پیشنهادهایتان را درباره روایتها با ما در میان بگذارید. همچنین خوشحال میشویم اگر روایتهای خواندنی خود را همراه با نام و نام خانوادگی و شهر محل زندگی برای انتشار ارسال کنید.
راه ارتباطی ما:
@admin_sarkhaat
https://harfeto.timefriend.net/17745114202102
و خبر خوش اینکه بهزودی مجموعه روایتهایی از تجربه موکبداری دانشجویان دانشکدگان فارابی با عنوان «زیر علم موکب» در این کانال منتشر خواهد شد.
همراه ما بمانید…