۱۹ فروردین ۱۴۰۵ روز چهلم جنگ _ قم
ساعت یک و چهل و پنج دقیقه بامداد است و ما در میدان مفید تجمع کرده ایم.
پرچمم را بلند می کنم و به زیبایی این لحظات خیره می شوم. به کوچک و بزرگ این مردم که از هیچ کاری برای ایران، دریغ نمی کنند. به اینکه چقدر باعث افتخارم هستند، این هموطنان شجاع و فهمیده.
مادر جوانی رو به روی من است که با یک دست نوزاد خود را در آغوش گرفته و با دست دیگرش پرچم را. چند قدم دورتر، مادربزرگی با ویلچر به سمت ما می آید .
پسر جوانی بین مردم برچسب گوشی با نقش ابر مرد ایران پخش می کند و من هم کارم این است که تمام این تصاویر را در ذهنم ثبت کنم و تند تند بنویسم . کمی جلوتر می روم تا بقیه مردم را در نقطه دیگر میدان ببینم. هر چه به جمع عظیم مقابل نزدیک تر می شوم، تصاویر برایم واضح تر می شوند. صفحه نمایش بزرگ وسط میدان دارد فیلم های دیدار آقا با مردم را نشان می دهد. به اطرافیانم نگاه می کنم، سکوت کردند و بی صدا اشک می ریزند.
فضا سنگین است. برخلاف چند دقیقه پیش که مردم در مقابل دانشگاه مفید پرچم می گرداندند و رجز می خواندند، اینجا خبری از مداحی نیست، تنها صدای مجری می آید که با حرف هایش، گریه های مردم را تشدید می کند و آتش به قلب داغدارشان می زند. فقط یک نگاه کافیست تا اشکم جاری شود. چند دقیقه دست از تایپ می کشم و به عکس خندان آقا خیره می شوم. اشک، بی صدا راه خودش را پیدا می کند و دیدم تار می شود..
پس از چند دقیقه اشکم را پاک می کنم ، پرچمم را در دست میگیرم و باز هم جلوتر می روم. می روم که بیشتر ببینم . دوست دارم چشم هایم را پر کنم از این رژه های باشکوه.
تقریبا به انتهای جمعیت می رسم که کم کم موکب عراقی ها خودش را نشانم می دهد. مرد عراقی جلوتر ایستاده و به مردم آب تعارف می کند. از همان آب هایی که در کربلا و نجف پیدا می شود. من را که می بیند، به عراقی جمله ای می گوید و آب را دستم می دهد . اول بویش میکنم، بوی فرات می دهد.
دیگر تقریبا تمام میدان را گشته ام . بر می گردم و دوباره همه را مرور می کنم.
میدان مفید امشب ، هیچ گونه شباهتی به میدان مفید قبل از این چهل روز ندارد .
این موکب ها و پرچم ها با آن عقیده و استواری که در نگاه صاحبانشان موج می زند ، او را شبیه به مسیر پیاده روی اربعین اباعبدالله کرده است. میخواهم بروم که چشمم به پرچم یا قائم آل محمد (ص) در دست علمدار می افتد ؛ مثل همیشه بالاتر از همه پرچم هاست.
گوشی رو دوباره در دست می گیرم و متنم را نگاه می کنم. انگار شور اینجا و مردم حاضر در صحنه، به من هم سرایت کرده است که این گونه دیوانه وار هر چه دیده ام را نوشته ام . نگاهی کوتاه ، نشانم می دهد که چقدر چهره متنم ساده است و بی لعاب! بدون ارایش و آرایه هایی که اندکی آن را رنگ و رو ببخشند.
هرچند، آنقدر حقیقت اینجا عیان است که دیگر نیازی به آن رنگ و لعاب های ادبی نیست، نیازی به استعاره و کنایه و تشبیه نیست زیرا تمام معنا اینجاست.
تاریخ، فرهنگ، هنر، جامعه شناسی، شعر و ادبیات اینجاست.
و شاید تعبیر دقیق ترش همانی است که آوینی شهید فرمود:
چه می جویی؟ عشق؟ اینجاست.
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
آن پسر هم با مدیریت بچه ها، با هم دارت بازی می کنند و علاوه بر بازی خودشان، برخی از بزرگتر ها را هم دعوت به بازی می کنند. آن پسر نوجوان که به نظر از بقیه بزرگتر بوده با دیدن نصب پرچم ها توسط بچه های ما از آنها می خواهد که پرچم ها را به او بدهند تا آنها را نصب کند. او که حالا همیار ما شده بود خودش را به ما معرفی می کند؛ اسمش محمد حسین است. محمد حسین با دقت تمام پرچم ها را گوشه و کنار بلوار، روی درختان و هر جا که امکان آویزان کردن آن باشد نصب می کند و این به ما نشان می داد چقدر می توانیم در کار ها روی محمد حسین حساب باز کنیم. آن روز ما از محمد حسین به خاطر همه تلاش ها و کمک هایش تشکر کردیم و از او خواستیم تا فردا هم بیاید. محمد حسین با خوشحالی استقبال کرد و اتفاقا از ما خواست که مسئول دارت و بازی های دیگر موکب باشد و این برای ما احساس خوشایندی داشت از اینکه یک نوجوان انقدر پای کار و فعال است.
کار محمد حسین به همان یک روز محدود نماند و طبق گفته خودش فردای آن روز هم آمد تا قسمت بازی موکب را مدیریت کند. جالب بود که محمد حسین وقتی سرش از کار بازی خلوت می شد به قسمت دیوار جیغ می آمد و نوشته ها را با دقت می خواند و احیانا اگر کسی ناسزا یا حرف بدی روی دیوار نوشته بود به ما خبر می داد تا آنها را امحاء کنیم این حجم از مسئولیت پذیری این نوجوان برای ما اعجاب آور بود. چقدر خوب می شد روی این نسل حساب باز کرد..
محمد حسین در انتهای آن روز هم گفته بود که می خواهد به ما کمک کند و پرسیده بود که هستیم یا نه؟
و هنگامی که دوستم برایش توضیح داد که ممکن است در روز های آینده ما نباشیم ولی موکب با دانشجویان دیگر برقرار است گفته بود که شما نباشید من هم نمی آیم انگار او هم از این که به او مسئولیت محول کردیم راضی بود و آمدن به موکب را برای این امر و به این امید دوست داشت.
✍🏻سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۰ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و یکم جنگ _ قم
شبی پر از شور و وطن دوستی را تجربه کرده بودیم. با حالی سرشار از حس خوب به خانه برگشتیم. در خیابان ها مردم با کتف هایی به هم چسبیده، دوش به دوش هم پلاکاردهایی مبنی بر عدم مذاکره و خونخواهی امام شهید و یا نشانه ای بر اقتدار ایران بدست گرفته بودند. حتی بعضا صریحا به آن که نامش را نمیبرم اما همه میشناسند هم اشاره مستقیم داشته و مورد عنایت قرارش داده بودند. نمیدانم کار درستی بوده یا نه اما نفس عمل آنها باعث میشد تصور کنم این مردمی که پلاکارد بدست گرفته اند و خودروهایشان را با جملاتی عجیب و جدید پشت نویسی کرده اند هستند که دهان یاوه گوی خیلی ها را میبندند.
حالمان خوب بود تا اینکه نیمه شب به خانه رسیدیم و تلفن بدست گرفتیم تا کمی از اخبار باخبر شویم. اولین بار نام مذاکره را از خبری خواندم که مربوط به رسانه رسمی پاکستان میشد. ابتدا فقط شوکه شدم. چرا میبایست این خبر از جانب پاکستان باشد؟ چرا این شایعه را از کشور دوست داریم میشنویم؟ نمیدانستم چه کنم یا چطور به بقیه بگویم چون هنوز اطمینانی از صحت و سقمش نداشتم. آخر آن چیزی که ما در خیابان ها دیده بودیم با این خبر زمین تا آسمان فرق میکرد. شاید چیزی کمتر از یکساعت گذشت که از رسانه های رسمی تاییدیه آن را گرفتیم. ایرادی از سمت خودم به عنوان یک شهروند بخواهم وارد کنم، نه از جانب بحث مذاکره بلکه از جانب میدان اطلاع رسانی است.
حال در این روزها که میدانیم مذاکره با دیو بزرگِ این روزها به میدانی برای نبرد تبدیل گشته و میدان دارانش علاوه بر نظامیان غیور دست در بر ماشه، سیاستمدارانی انقلابی است.
آن شب گذشت و حضور شبانه مان ترک نشد تا اینبار علاوه بر خونخواهی امام عزیز شهیدمان، خونخواه کودکانمان، دوستانمان، بزرگ دلاورانمان، زیرساخت هایمان، مدرسه هایمان، بیمارستان هایمان، جنین های سر به دنیا برنیاورده هایمان، درمانگاه ها، کارخانه ها، انستیتو پاستور و عزیزانمان در لبنان، حزب الله فاتح، دلیران یمن، مظلومان فلسطین، شیران عراق و ... در میدان مذاکره هم باشیم.
بعد از فرمایش حضرت امام خامنه ای حفظه الله، مبنی بر استمرار حضور در خیابان ها، و اینکه فرمودند:« بنابراین نباید با اعلام بناء بر مذاکرات با دشمن، تصور شود که حضور در خیابانها لازم نیست. بلکه اگر برفرض، ضرورتًا نوبت دوره سکوت صحنه نبرد نظامی رسیده باشد، وظیفه آحاد مردمی که امکان حضور در میادین و محلات و مســاجد را دارا هستند، ســنگینتر از قبل به نظر میرســد. مســّلما فریاد های شما در میادین، در نتیجه مذاکرات مؤثر است.» دیگر هیچ سستی در وجودمان باقی نماند که بخواهیم مسئولیت از سرمان باز کنیم و جبهه مردمی را خالی کنیم.
به یاد دارم پس از سخنرانی گهربار ایشان، سیل جمعیت بود که از خانه ها خارج میشد. هر خانواده ای با حداقل دو بچه، دوباره با نیرویی مضاعف پا در خیابان گذاشتند و اگر در چهره شان دقت میکردید، میتوانستید برق اراده و عزم راسخ را در چشمانشان ببینید.
دیدن این صحنه ها در میانه ی مردم و تجربه اش از نزدیک باعث ایجاد حس غرور میشود. حقیقتا به مردممان افتخار میکنم و از بابت ایرانی بودنم به خود میبالم.
ان شاءالله پیروزی در میدان دیپلماسی چنان مهر شکست و حقارتی بر پیشانی ظالمین بکوبد که دیگر شرم کنند نام و تبار نصفه نیمه ی شان را در جهان زمزمه کنند. در گذشته هرجا که میرفتند ویرانی به بار بیاورند، اسمشان را فریاد میزدند تا ترس در دلهایمان مردم بیگناه بکارند اما حالا این ایران عزیز و قدرتمند است که افسارشان را بدست گرفته و مانع درنده خویی شان در جهان میشود.
✍🏻زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
چندساعتی مانده به آغاز کار موکب...
این روز ها چقدر همه چیز فرق میکند!
اخبار را بالا پایین می کنم و می رسم به تصویر دو پسربچه،محمد جواد و علی اکبر مهدی؛روی صورتشان را پرچم کشیده اند،درست همان کاری که ما چند صباحیست انجام میدهیم.لبخندی روی لبم نقش بست و گذشتم.
زمان موکب رسید و قلم را در دست گرفتم.اولین صورتی که به پرچم نقش کردم،صورت یک پسر بچه بود...
تصویر آن دو پسر بچه از جلوی چشمم گذر کرد؛ نکند اوهم برود و فردا شهید بشود و من همچنان بمانم...
نکند که روی صورت همان دو پسر بچه هم من نقاشی کشیده ام و خودم متوجه نبودم؟
چه دنیای عجیبی،کوچکتر ها شهید میشوند و ما اندر خم یک کوچه...
هنوز از این افکار بیرون نیامده بودم که آقایی با پسربچه اش جلو آمد.همین که قلمم را در دست چرخاندم و خواستم نقش پرچم را روی دست پسر بچه بیاندازم،پدرش مارا خطاب قرار داد:
«دیشب معراج بودیم،یکی از شهدا رو دستش همین پرچما بود.»
سرشکسته سرم را بالا گرفتم:«آره،دیدم!»
ادامه داد:«کارتون رو دست کم نگیرید،خدا خیرتون بده.»
راست میگفت؛نباید دست کم بگیریم،همین رنگ های ناچیز و قلموهای خشکیده را.
شاید هرشب،با همین رنگ های خشک شده،صورت شهیدی را مزین میکردیم تا با نشان هویتش به سمت حق تعالی پرواز کند...
✍🏻زینب خاکبازان
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۰ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و یکم جنگ _ قم
امروز در مسجد محله مراسم چهلم رهبر برگزار شد و من هم همراه با مردم محله در مراسم شرکت کردم. ابتدا برای شادی روح امام شهیدمان قرآن خواندند و روضه آغاز شد... آخر آقای ما خیلی به روضه جدشان ارادت داشتند، حتی در زمان کرونا هم تک و تنها مستمع روضه شدند اما برگزاری روضه را لغو نکردند. حالا وقت روضه خواندن بود...
چقدر همه چیز این روضه را جور دیگر درک می کردم. آری انگار ما هم گوشه کوچکی از این روضه را زندگی کرده بودیم. مداح می خواند: او از زینب می گفت زینبی که روز عاشورا غم ها دید غم های سنگینی که انسان بدون صبر الهی از پا در می آید. اما زینب تازه بعد از شهادت وظیفه خطیرش آغاز شد او باید اسلام را حفظ می کرد از خطر یزیدیان بی شرمی که با فرزند رسول خدا چه ها که نکردند. وقت گریه و عزاداری نبود زمانی که دشمن هلهله می کرد از قتل حسین، وقت حماسه سازی بود. وقت رجز خوانی بود وقت دفاع بود از ارکان و ارزش های اسلامی از برحق بودن حسین بن علی و باطل بودن یزیدیان. از اعتقاد امامش، مثلی لایبایع مثل یزید...
چقدر این روضه آشناست!
وقتی رهبرمان شهید شد گفتند وقت عزا نیست وقت حماسه است ما وسط جنگیم و دشمن نباید اشک ما را ببیند و خوشحالی کند. باید در میدان باشیم باید این حرم را از وجود دشمنان داخلی که چشم طمع بر کشور دوختند حفظ کنیم اگر ایران از دست می رفت اسلام از دست می رفت و ما باید این وطن امام حسینی را حفظ می کردیم.
چهل روز همچون زینب کبری بغض فروخوردیم در خیابان ها از نظام اسلامی دفاع کردیم همان یادگاری که امام شهیدمان سال ها برایش زحمت کشید. حالا چهل روز گذشته و بعد از جنگی ددمنشانه، مردم همچون زینبی که بعد از چهل روز فراق حالا به محبوبش می رسد به قتلگاه امامشان رفتند اشک ریختند و دلتنگی هایشان را گفتند و درد و دل کردند از فقدان عزیزانشان، از مقاومتی که کردند از اینکه در راه امامشان ماندند... آه چقدر فراق سخت است. چقدر جای خالی اماممان حس می شود. چقدر خاطراتمان مرور می شود راستی زینب هم همین حال را داشت؟!
ولی کربلا فرق می کرد کسی ما را به اسارت نبرد به مجلس شراب نبرد. کسی بر ما تازیانه نزد کسی بدن امام ما را زیر سم اسبان نگذاشت...
غم زینب بی انتهاست و غم ما حتی اندکی از غم زینب هم نمی شود...
صلی الله علیک یا اباعبدالله
✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
دو روز قبل ، موکب تمام شد و به دفتر خاطراتم پیوست و به عنوان روز آخر، من حس غریبی را تجربه کردم. از لحظه اول مدام به یاد آخرین لحظه می افتادم و دلتنگی به دلم چنگ می زد. گویا قرار بود عزیزم را راهی سفر کنم؛ شاید فقط همین تعبیر موجب شود که بتوانید حسم را درک کنید. همین دلتنگی عمیق برای تمام خاطراتی که آن سه روز برای من رقم زد. روز آخر بود و همه چیز عادی ، شاید هم روتین و تکراری. مردم آمدند و دقیقا اتفاقات روز های قبل تکرار شد. رهگذر هایی که کنجکاوی اسیرشان کرده بود، دل به دل دوستان ما می دادند و بر روی دیوار جیغ، جمله ای می نوشتند. بعضی جملات طولانی و مفصل بودند و بعضی دیگر، کوتاه و مختصر. انگار یک عده از نویسنده ها جمله ای بهتر از «مرگ بر آمریکا» در ذهن خود نداشتند که تمام بغضشان را با همین یک جمله کوچک سنگین برایمان به نمایش گذاشتند. و دیوار کم کم از مختصر ها و مفصل ها، از ادبی ها و دلی ها، پر شد و پس از چند ساعت هم، زبان گویای مردم موکب. من در حاشیه این رژه باشکوه، کار خودم را می کردم. سعیم بر این بود که لبخند بزنم و به زائران و مجاوران خانم روی خوش نشان بدهم تا با انرژی قران بخوانند و آن چای قند پهلو هم به جانشان بنشیند. گه گاه که سرم خلوت می شد ، روی صندلی قهوهای رنگ نزدیک میز می نشستم و به فضای موکب خیره می شدم . مطمئن بودم که دلم برای اینجا و آدم هایش تنگ می شود. دلم می خواست احساساتم را همراه چای در لیوان بریزم و به مردم بچشانم ؛ بلکه مردم هم دلشان برایمان تنگ شود و باز هم در آنجا موکب بزنیم. امیدوار بودم که روز های بعد هم بساط موکب بر پا باشد. مدتی گذشت و اندک اندک، باران گرفت. ابتدا در حد نوازشی آرام بود اما به تدریج ، شدتش به سیلی سختی ماند که توی صورت دلتنگی های من زده می شد . همین باعث شد مردم کمتر بیایند. آقایان مجبور شدند وسایل را کمی جا به جا کنند تا در باران آسیبی بهشان نرسد. سخنران آماده بود ولی باران اجازه نداد که مردم بنشینند و به او دل بسپارند، پس صندلی هایی که گذاشته شده بود به زیر سقف موکب بازگشت و قریب به ده نفر، همراه با نوای تند باران، به خانم سخنران چشم دوختند. با وجود همه سر و صداهایی که حواس من را مدام پرت می کرد، آن جمع اندک انگار کل وجودشان گوش شده بود و حواسشان را تماما معطوف سخنران کرده بودند. من هم به حرف هایش گوش می دادم. مطالبش برایم جالب بود و بعضا جدید. مثلا درباره اینکه مشکل اسرائیل با ما اصلا بخاطر شیعه بودنمان نیست، بخاطر جمهوری اسلامی هم نیست.
در اصل مسئله این است که او در تاریخش علائمی را خوانده که می گویند ما او را نابود می کنیم و همین پیش فرض باعث شده که جنگ را شروع کند. فرقی نمی کند چه دولت و حکومتی بر کار باشد، تا زمانی که صهیونیست معتقد باشد مردم سرزمین پارس روزی او را نابود خواهند کرد، وضع همین است. همین جنگی که هدفش، بیشتر دبستان و پارک و خانه های مردم است. او ادامه داد و از بازدارندگی گفت، که آزار دادن ما باید برای دشمن هزینه ای گزاف داشته باشد و دیگر ریختن خون مردم ایران برایش صرف نکند . این را خیلی قبول داشتم. زیرا جنگ نشانم داد که این نه یک شعار یا کلیشه، که حقیقت محض است.حقیقتی که خیلی دوست داشتم بقیه هم بودند و می شنیدند. زیرا هنوز ، هستند کسانی که این چراغ برایشان روشن نیست.باران کم کم آرام گرفت و هوا تاریک شد. اما هم در حین باران و هم پس از آن، دسته هایی از مردم بودند که می خواستند چای بارانی بخورند. نگاهی به ساعتم کردم، دقیقا یک ربع به هفت بود. باید می رفتم. رفتم و زیرلب دعا می کردم این روز های طلایی باز هم قسمتم شود.ای کاش باز هم بتوانم نقشی در دم و دستگاه حقیقت داشته باشم .
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۱ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و دوم جنگ _ قم
با وجود غفلت هایم در برابر نعمات فراوانی که خداوند متعال به من عطا فرموده است، اما نسبت به برخی از آنها توجه داشته و شکرگزار بوده ام. این توجه همیشه برایم زمانی رخ می داد که به آسمان نگاه میکردم. هر گاه رو به آسمان سَر بر می آوردم، چه روز و چه شب، چه از پنجرهی خانه چه ماشینِ در حال حرکت، چه وقتی که زیر آسمان قدم میزدم و چه صبح ها برای تحصیل و کار بیرون میرفتم، چشمم که به آسمان میافتاد یک حسِ آرامشی که توأمان با امنیت است، سراغم میآمد. در دلم شوقی ایجاد میشد و بابت این نعمت، خدا را شکر میکردم.
در حال تأمل بر این نعمت ها ، ده ها فکر و تصور منفی در ذهنم می آمد؛ اینکه ممکن بود سرنوشت الهی مرا در سرزمین، فرهنگ و آیینی حیات می بخشید که آزادی در آن تعریفی نداشته و دیگر نمی توانستم زیر سقفِ آسمان خدا احساس امنیت کنم. یا اینکه آسمانِ بالای سرم مانند داستان های ثبت شده از گذشته و آنچه که در زمان حال در حال رقم خوردن است از آتش، بمب و موشک تلخ شده باشد؛ مانند زندگیِ عده ی نهچندان کمی از مردم در تاریخ و امروز.
همینها باعث میشد که با وجود همه ی مشکلات فردی و اجتماعی که داشته ام خوشحال و خرسند باشم که در این زمان و در این کشور زندگی میکنم.
پیش از جنگ هرگز نمی توانستم بر روی این پرسش درونی که «اگر یک روز امنیت و آزادی از من سلب شود چه خواهد شد؟»، عمیقا تفکر کنم. چون برایم بسیار دور از ذهن و ترسناک بود؛ برای منی که از کودکی بر روی مسئله ی «آزادی» حساسیت بالایی داشته و همیشه در زندگی مایل بودم به من حق انتخاب داده شود تا بواسطه ی آن بتوانم راحت اظهار نظر کنم، به ارزشهایم عمل کنم، خواستهها و تصمیماتم محترم شمرده شود و تمام چیزهایی که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم با امنیت و آزادی گره خورده است برایم بسیار حائز اهمیت بوده و می باشد. اما این روزها که جنگی رخ داده — آن هم جنگی که دروازهاش آسمان کشورم است — و نمیتوانیم هیچ پناهی برای خود پیدا کنیم، خیلی عجیب است که با گذشت پیش از یک ماه از این وضعیتِ بیپناهی، من همچنان با دیدن آسمان، احساس امنیت و آزادی میکنم.
انگار نه انگار که ممکن است هر لحظه آتشی بر سرم فرود بیاید و همه چیز تمام شود …من هنوز هم وقتی به آسمان نگاه میکنم، همان حسِ آرامشِ زیبا و غیرقابل توصیف روزهای پیش از جنگ را دارم. هنوز هم شبیه همان حسِ امنیت گذشته که در ذهن و قلبم وجود داشت، از خداوند سپاسگزارم. اما چرا؟! این روزها به علتش فکر می کردم. دریافتم، این ذهن از ابتدا هم تنها بخاطر داشتنِ امنیت و آزادیِ ساده — اینکه فقط زیر آتش باران نباشد — خدا را شاکر نبوده؛ بلکه برای «داشتن، دیدن و بودن در ارزشها و عزت انسانی» شکرگزار بوده است. برای اینکه بتوانم مانند یک انسان زندگی کنم؛ انسانی که دین و باورهایم تعریف کردهاند. برای اینکه جرئت آزادی در حرف، تصمیم و عمل داشته باشم و بتوانم به آنچه که میخواهم و دوست دارم عمل کنم. این ها دلایل اصلی آرامش و امنیت درونی ام بود.
و این جنگ… جنگیدن برای انسانیت است.
جنگیدن برای ارزشها،
جنگیدن برای شرافت،
جنگیدن برای آزادیِ بیان،
جنگیدن برای آزادیِ انتخاب،
جنگیدن برای آزادیِ عمل،
و حتی جنگیدن برای آزادیِ فکر و اندیشه.
همین امر مسبب است تا من، حتی در این روزها، باز هم احساس آرامش و امنیت داشته باشم. و با دیدن آسمان، ابرها و ستارههایش همچنان با شوقی افزون، خداوند را شکر کنم که در این سرزمین و زمانه متولد شدهام و زیست می کنم.
یقین دارم این سقف و آسمان آبی اش هرگز فرو نمی ریزد، تا زمانی که ارزش های انسانی را در هوایش نفس می کشم.
✍🏻 ایلماه ایمانی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
امروز از ساعت ده صبح تا سه ظهر موکب بودم. اولین دقایق حضورم در آنجا، صرف تهیه چای و حاضر کردن موکب شد.
دو نفر از خانم ها، سرگرم میز قرآن بودند. وسط میز، جعبه قرآن ها بود و دو طرف آن ، دو قاب عکس از رهبران ایران . یک طرفش لبخند رهبر جدید بود و یک سوی دیگر ، سه رهبر ایران در امتداد هم به افق روشن ایران می نگریستند. چند قدم که جلو می رفتی، روی زمین موکب حصیری پهن شده بود. آنجا دو نفر از دوستان من در حال آماده سازی رزق امروز مردم بودند .
رزق، همان سخنان کوتاه و کوبنده رهبر شهید بود که در آذینی ساده و زیبا ، قرار بود به دست مردم موکب برسد. وقتی همه چیز حاضر شد، سیستم صدا را روشن کردیم و کم کم مردم متوجه حضورمان شدند. اوایل چای ها کم و ببش می رفت . ساعتی گذشت و مردی یک نایلون پر از لواشک به موکب آورد تا در کنار چای قرار بگیرد. لواشک باعث شد مردم بیشتر بیایند و این گونه، در کمتر از نیم ساعت تمام آن لواشک ها به رحمت خدا رفتند!
من چای می دادم و هروقت سرم خلوت می شد، می نشستم روی صندلی قهوه ای نزدیکم و جزئیات را در گوشی یادداشت میکردم. آخر جزئیات خیلی مهمند .
مثل آن دختربچه هایی که با ذوق می آمدند سراغ من ، چای نمی خواستند و فقط به هوای لواشک آمده بودند. این را می شد از لبخند های دندان نمایشان فهمید .
یا آن پدر پیرمردی که وقتی آمد سماورمان خالی شده بود و او مجبور بود منتظر بماند.
من به سمت صندلی ها بردمش و کمی درباره برنامه قرآن به او گفتم، می خواستم وقت برایش زودتر بگذرد و کمتر منتظر بماند . وقتی مشغول شد، نشستم و به انتظارش نگاه کردم.
مادربزرگی همان زمان آمد و وقتی دید چای نداریم، با آقای مسئول موکب مشاجره کمرنگی کرد . بعد هم به حالت قهر رفت و گفت دیگر چای نمیخواهد .
دوست نداشتم با قهر برود. سمتش دویدم و خودم را به او رساندم، با کمی صحبت و مهربانی راضی شد برگردد و روی صندلی بنشیند . چای که دستش دادم ، لبخند رضایتی زد و من به لبخندش نگاه کردم.
چای نگرفتن اصلا مشکل او نبود که بخواهد بخاطرش قهر کند و عصبانی شود، بلکه او هم مانند هر کسی نیاز داشت که کسی او را ببیند. کسی برای او و درخواستش، حتی اگر به اندازه یک لیوان چای باشد، ارزش قائل شود. من این را وقتی با او حرف زدم، فهمیدم.
فهمیدم که موکب علاوه بر درس های فنی موکب داری، دارد فهمیدن مردم را به من یاد می دهد.
موکب دارد من را بزرگ می کند؛ تمام من را.صبرم را امتحان می کند، اینکه چقدر میتوانم بایستم و خوش برخورد باشم ، یا حتی اینکه چقدر می توانم جلوی من درونم را بگیرم و مطیع مسئول بخش خویش باشم. درس های زیادی از اینجا بودن کسب کرده ام که هر کدام می تواند بابی از اخلاق و تواضع را به رویم بگشاید.
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir