🔸 زیر علم موکب
دو روز قبل ، موکب تمام شد و به دفتر خاطراتم پیوست و به عنوان روز آخر، من حس غریبی را تجربه کردم. از لحظه اول مدام به یاد آخرین لحظه می افتادم و دلتنگی به دلم چنگ می زد. گویا قرار بود عزیزم را راهی سفر کنم؛ شاید فقط همین تعبیر موجب شود که بتوانید حسم را درک کنید. همین دلتنگی عمیق برای تمام خاطراتی که آن سه روز برای من رقم زد. روز آخر بود و همه چیز عادی ، شاید هم روتین و تکراری. مردم آمدند و دقیقا اتفاقات روز های قبل تکرار شد. رهگذر هایی که کنجکاوی اسیرشان کرده بود، دل به دل دوستان ما می دادند و بر روی دیوار جیغ، جمله ای می نوشتند. بعضی جملات طولانی و مفصل بودند و بعضی دیگر، کوتاه و مختصر. انگار یک عده از نویسنده ها جمله ای بهتر از «مرگ بر آمریکا» در ذهن خود نداشتند که تمام بغضشان را با همین یک جمله کوچک سنگین برایمان به نمایش گذاشتند. و دیوار کم کم از مختصر ها و مفصل ها، از ادبی ها و دلی ها، پر شد و پس از چند ساعت هم، زبان گویای مردم موکب. من در حاشیه این رژه باشکوه، کار خودم را می کردم. سعیم بر این بود که لبخند بزنم و به زائران و مجاوران خانم روی خوش نشان بدهم تا با انرژی قران بخوانند و آن چای قند پهلو هم به جانشان بنشیند. گه گاه که سرم خلوت می شد ، روی صندلی قهوهای رنگ نزدیک میز می نشستم و به فضای موکب خیره می شدم . مطمئن بودم که دلم برای اینجا و آدم هایش تنگ می شود. دلم می خواست احساساتم را همراه چای در لیوان بریزم و به مردم بچشانم ؛ بلکه مردم هم دلشان برایمان تنگ شود و باز هم در آنجا موکب بزنیم. امیدوار بودم که روز های بعد هم بساط موکب بر پا باشد. مدتی گذشت و اندک اندک، باران گرفت. ابتدا در حد نوازشی آرام بود اما به تدریج ، شدتش به سیلی سختی ماند که توی صورت دلتنگی های من زده می شد . همین باعث شد مردم کمتر بیایند. آقایان مجبور شدند وسایل را کمی جا به جا کنند تا در باران آسیبی بهشان نرسد. سخنران آماده بود ولی باران اجازه نداد که مردم بنشینند و به او دل بسپارند، پس صندلی هایی که گذاشته شده بود به زیر سقف موکب بازگشت و قریب به ده نفر، همراه با نوای تند باران، به خانم سخنران چشم دوختند. با وجود همه سر و صداهایی که حواس من را مدام پرت می کرد، آن جمع اندک انگار کل وجودشان گوش شده بود و حواسشان را تماما معطوف سخنران کرده بودند. من هم به حرف هایش گوش می دادم. مطالبش برایم جالب بود و بعضا جدید. مثلا درباره اینکه مشکل اسرائیل با ما اصلا بخاطر شیعه بودنمان نیست، بخاطر جمهوری اسلامی هم نیست.
در اصل مسئله این است که او در تاریخش علائمی را خوانده که می گویند ما او را نابود می کنیم و همین پیش فرض باعث شده که جنگ را شروع کند. فرقی نمی کند چه دولت و حکومتی بر کار باشد، تا زمانی که صهیونیست معتقد باشد مردم سرزمین پارس روزی او را نابود خواهند کرد، وضع همین است. همین جنگی که هدفش، بیشتر دبستان و پارک و خانه های مردم است. او ادامه داد و از بازدارندگی گفت، که آزار دادن ما باید برای دشمن هزینه ای گزاف داشته باشد و دیگر ریختن خون مردم ایران برایش صرف نکند . این را خیلی قبول داشتم. زیرا جنگ نشانم داد که این نه یک شعار یا کلیشه، که حقیقت محض است.حقیقتی که خیلی دوست داشتم بقیه هم بودند و می شنیدند. زیرا هنوز ، هستند کسانی که این چراغ برایشان روشن نیست.باران کم کم آرام گرفت و هوا تاریک شد. اما هم در حین باران و هم پس از آن، دسته هایی از مردم بودند که می خواستند چای بارانی بخورند. نگاهی به ساعتم کردم، دقیقا یک ربع به هفت بود. باید می رفتم. رفتم و زیرلب دعا می کردم این روز های طلایی باز هم قسمتم شود.ای کاش باز هم بتوانم نقشی در دم و دستگاه حقیقت داشته باشم .
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۱ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و دوم جنگ _ قم
با وجود غفلت هایم در برابر نعمات فراوانی که خداوند متعال به من عطا فرموده است، اما نسبت به برخی از آنها توجه داشته و شکرگزار بوده ام. این توجه همیشه برایم زمانی رخ می داد که به آسمان نگاه میکردم. هر گاه رو به آسمان سَر بر می آوردم، چه روز و چه شب، چه از پنجرهی خانه چه ماشینِ در حال حرکت، چه وقتی که زیر آسمان قدم میزدم و چه صبح ها برای تحصیل و کار بیرون میرفتم، چشمم که به آسمان میافتاد یک حسِ آرامشی که توأمان با امنیت است، سراغم میآمد. در دلم شوقی ایجاد میشد و بابت این نعمت، خدا را شکر میکردم.
در حال تأمل بر این نعمت ها ، ده ها فکر و تصور منفی در ذهنم می آمد؛ اینکه ممکن بود سرنوشت الهی مرا در سرزمین، فرهنگ و آیینی حیات می بخشید که آزادی در آن تعریفی نداشته و دیگر نمی توانستم زیر سقفِ آسمان خدا احساس امنیت کنم. یا اینکه آسمانِ بالای سرم مانند داستان های ثبت شده از گذشته و آنچه که در زمان حال در حال رقم خوردن است از آتش، بمب و موشک تلخ شده باشد؛ مانند زندگیِ عده ی نهچندان کمی از مردم در تاریخ و امروز.
همینها باعث میشد که با وجود همه ی مشکلات فردی و اجتماعی که داشته ام خوشحال و خرسند باشم که در این زمان و در این کشور زندگی میکنم.
پیش از جنگ هرگز نمی توانستم بر روی این پرسش درونی که «اگر یک روز امنیت و آزادی از من سلب شود چه خواهد شد؟»، عمیقا تفکر کنم. چون برایم بسیار دور از ذهن و ترسناک بود؛ برای منی که از کودکی بر روی مسئله ی «آزادی» حساسیت بالایی داشته و همیشه در زندگی مایل بودم به من حق انتخاب داده شود تا بواسطه ی آن بتوانم راحت اظهار نظر کنم، به ارزشهایم عمل کنم، خواستهها و تصمیماتم محترم شمرده شود و تمام چیزهایی که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم با امنیت و آزادی گره خورده است برایم بسیار حائز اهمیت بوده و می باشد. اما این روزها که جنگی رخ داده — آن هم جنگی که دروازهاش آسمان کشورم است — و نمیتوانیم هیچ پناهی برای خود پیدا کنیم، خیلی عجیب است که با گذشت پیش از یک ماه از این وضعیتِ بیپناهی، من همچنان با دیدن آسمان، احساس امنیت و آزادی میکنم.
انگار نه انگار که ممکن است هر لحظه آتشی بر سرم فرود بیاید و همه چیز تمام شود …من هنوز هم وقتی به آسمان نگاه میکنم، همان حسِ آرامشِ زیبا و غیرقابل توصیف روزهای پیش از جنگ را دارم. هنوز هم شبیه همان حسِ امنیت گذشته که در ذهن و قلبم وجود داشت، از خداوند سپاسگزارم. اما چرا؟! این روزها به علتش فکر می کردم. دریافتم، این ذهن از ابتدا هم تنها بخاطر داشتنِ امنیت و آزادیِ ساده — اینکه فقط زیر آتش باران نباشد — خدا را شاکر نبوده؛ بلکه برای «داشتن، دیدن و بودن در ارزشها و عزت انسانی» شکرگزار بوده است. برای اینکه بتوانم مانند یک انسان زندگی کنم؛ انسانی که دین و باورهایم تعریف کردهاند. برای اینکه جرئت آزادی در حرف، تصمیم و عمل داشته باشم و بتوانم به آنچه که میخواهم و دوست دارم عمل کنم. این ها دلایل اصلی آرامش و امنیت درونی ام بود.
و این جنگ… جنگیدن برای انسانیت است.
جنگیدن برای ارزشها،
جنگیدن برای شرافت،
جنگیدن برای آزادیِ بیان،
جنگیدن برای آزادیِ انتخاب،
جنگیدن برای آزادیِ عمل،
و حتی جنگیدن برای آزادیِ فکر و اندیشه.
همین امر مسبب است تا من، حتی در این روزها، باز هم احساس آرامش و امنیت داشته باشم. و با دیدن آسمان، ابرها و ستارههایش همچنان با شوقی افزون، خداوند را شکر کنم که در این سرزمین و زمانه متولد شدهام و زیست می کنم.
یقین دارم این سقف و آسمان آبی اش هرگز فرو نمی ریزد، تا زمانی که ارزش های انسانی را در هوایش نفس می کشم.
✍🏻 ایلماه ایمانی
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
امروز از ساعت ده صبح تا سه ظهر موکب بودم. اولین دقایق حضورم در آنجا، صرف تهیه چای و حاضر کردن موکب شد.
دو نفر از خانم ها، سرگرم میز قرآن بودند. وسط میز، جعبه قرآن ها بود و دو طرف آن ، دو قاب عکس از رهبران ایران . یک طرفش لبخند رهبر جدید بود و یک سوی دیگر ، سه رهبر ایران در امتداد هم به افق روشن ایران می نگریستند. چند قدم که جلو می رفتی، روی زمین موکب حصیری پهن شده بود. آنجا دو نفر از دوستان من در حال آماده سازی رزق امروز مردم بودند .
رزق، همان سخنان کوتاه و کوبنده رهبر شهید بود که در آذینی ساده و زیبا ، قرار بود به دست مردم موکب برسد. وقتی همه چیز حاضر شد، سیستم صدا را روشن کردیم و کم کم مردم متوجه حضورمان شدند. اوایل چای ها کم و ببش می رفت . ساعتی گذشت و مردی یک نایلون پر از لواشک به موکب آورد تا در کنار چای قرار بگیرد. لواشک باعث شد مردم بیشتر بیایند و این گونه، در کمتر از نیم ساعت تمام آن لواشک ها به رحمت خدا رفتند!
من چای می دادم و هروقت سرم خلوت می شد، می نشستم روی صندلی قهوه ای نزدیکم و جزئیات را در گوشی یادداشت میکردم. آخر جزئیات خیلی مهمند .
مثل آن دختربچه هایی که با ذوق می آمدند سراغ من ، چای نمی خواستند و فقط به هوای لواشک آمده بودند. این را می شد از لبخند های دندان نمایشان فهمید .
یا آن پدر پیرمردی که وقتی آمد سماورمان خالی شده بود و او مجبور بود منتظر بماند.
من به سمت صندلی ها بردمش و کمی درباره برنامه قرآن به او گفتم، می خواستم وقت برایش زودتر بگذرد و کمتر منتظر بماند . وقتی مشغول شد، نشستم و به انتظارش نگاه کردم.
مادربزرگی همان زمان آمد و وقتی دید چای نداریم، با آقای مسئول موکب مشاجره کمرنگی کرد . بعد هم به حالت قهر رفت و گفت دیگر چای نمیخواهد .
دوست نداشتم با قهر برود. سمتش دویدم و خودم را به او رساندم، با کمی صحبت و مهربانی راضی شد برگردد و روی صندلی بنشیند . چای که دستش دادم ، لبخند رضایتی زد و من به لبخندش نگاه کردم.
چای نگرفتن اصلا مشکل او نبود که بخواهد بخاطرش قهر کند و عصبانی شود، بلکه او هم مانند هر کسی نیاز داشت که کسی او را ببیند. کسی برای او و درخواستش، حتی اگر به اندازه یک لیوان چای باشد، ارزش قائل شود. من این را وقتی با او حرف زدم، فهمیدم.
فهمیدم که موکب علاوه بر درس های فنی موکب داری، دارد فهمیدن مردم را به من یاد می دهد.
موکب دارد من را بزرگ می کند؛ تمام من را.صبرم را امتحان می کند، اینکه چقدر میتوانم بایستم و خوش برخورد باشم ، یا حتی اینکه چقدر می توانم جلوی من درونم را بگیرم و مطیع مسئول بخش خویش باشم. درس های زیادی از اینجا بودن کسب کرده ام که هر کدام می تواند بابی از اخلاق و تواضع را به رویم بگشاید.
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۲,۲۳ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و سوم , چهل و چهارم جنگ _ قم
هوا اندکی بادی و خنک به نظر می رسید. راهی میدان شدیم با پرچم های ایرانی که به دست داشتیم.
در نزدیکی میدان پشت چراغ قرمز وانتی را دیدم که باند و پرچم هایی بر آن نصب شده بودند و هنگام سبز شدن چراغ انگار که اذن نبرد به آن داده باشند چونان تیر از کمان جدا شد و رفت . پرچم ها استوار در باد از مقابل چشمانم عبور کردند.
به میدان رسیدیم و خودمان را در جمعیت انبوه میدان جا دادیم. میدان دار کمی سخن گفت و چند شعار از ما گرفت و بعد اعلام کرد: از کشور پاکستان مهمان داریم که می خواهند برای ما صحبت کنند و بعد بلندگو را به ایشان داد. آقای میدان دار پاکستانی با لهجه ای خاص بین فارسی و پاکستانی شروع به صحبت و رجز خوانی کرد. ابتدا از اتحاد ملت ایران و پاکستان و علاقه رهبران انقلاب به ملت پاکستان گفت سپس بیعت خودشان را با رهبر سوم انقلاب اعلام کردند و گفتند که در کنار ملت ایران و پشت ولایت فقیه خواهند ماند. جمله طلایی سخنان ایشان این بود که شعار ما یکی است و آن هم مرگ بر آمریکاست...
بعد مردم شروع به سر دادن این شعار کردند، که در ادامه میدان دار از مردم پاکستانی که جلوی جایگاه قرار داشتند خواست تا چند شعار پاکستانی به تبعیت از او سر دهند و بعد در انتها، شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را به زبان خودشان گفت که برای ما خیلی جالب بود: مرده باد مرده باد آمریکا و اسرائیل ... و جمعیت هم با او تکرار می کردند و همه این ها نشان از وحدت ملت مسلمان با یکدیگر داشت...
آنها به زبان ما و ما به زبان آنها فرقی نمی کند به قول میدان دار شعار ما یکی است و آن هم نابودی آمریکا و اسرائیل جنایت کار است.
✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
موکب بهار، دوباره سر پا شد. معرف حضورتان که هست؟ همان جایی که قرآن ختم می کنیم و دیوار جیغ را از حرف دل مردم، پر. همان جایی که این روز ها ، معنویتش برای ما به مانند نسخه ایست که، با آن می توانیم چند ساعتی را از تعلقات به دور و در آرامش باشیم.
آرامشِ خالصانه کار کردن، آرامش برای مردم بودن ، آرامش همدیگر را فهمیدن.
از آخرین باری که آنجا رفتم، دو روز گذشته بود که پیامی نگاهم را گرفت . وقتی آن متن کوتاهی که در کانال اطلاع رسانی بود را خواندم، به قدری خوشحال شدم که می توانستم از جمهوری تا موکب را دوان دوان برم! گفته بودند از هشت فروردین دوباره شروع می شود، یعنی دیروز. دیروزی که بعد از چند روز به مکان محبوب این روزهایم رسیدم.
چای ریختم، قند هارا نزدیک سینی چای گذاشتم ، داشتم قرآن ها را می چیدم که مردم کم کم آمدند.سلام و احوال پرسی کردم و قرآن و چای را دستشان دادم. آمده ها رفتند و گروهی دیگر جایشان را گرفتند. خیلی از رهگذران یا مسافرانی که دستشان پر از وسیله و چمدان بود، به هوای صندلی های چیده شده موکب می آمدند و نفسی تازه می کردند. من هم از این فرصت برای کار خودم استفاده می کردم.
میز کودک مان هم حسابی بچه ها را سرگرم کرده بود. به قدری که وقتی خانواده ای از کنارمان می گذشتند و کنجکاویشان، هنوز آنقدر نشده بود که قدمی سمت ما بردارند، کودکانشان با دیدن نقاشی های بچگانه و میز و صندلی، دست اولیای خود را رها می کردند و به جمع هم سالان خود ملحق می شدند. من به سمت آن پدر و مادری که منتظر ایستاده بودند می رفتم و قرآن و چای تعارف می کردم.
آن دو روز بیکاری و خانه نشینی، من را برای کار های جمعی حسابی تشنه کرده بود. همین باعث می شد که با عشق به تمام لحظات نگاه کنم و با عشق کار های کوچک کوچکم را انجام دهم .
امروز هم همینطور بودم ، فردا هم همینم و حتی روز های بعد؛ چون موکب، به من یاد می دهد که ما بخشی از مردمیم که توفیق خدمت کردن به آنها را داریم، حتی اگر به اندازه یک نقاشی یا لیوانی چای باشد. و بالاتر از این، چه نعمتی می توانست نصیبم شود که من را این گونه به شوق آورد؟ ...الان که اینجا نشسته ام به نوشتن، از بالای سرم صدای جنگنده می آید و بادی که خودش را به پنجره های خانه مان می کوبد.
دوست دارم الان موکب باشم. جایی که همیشه صدای حیدر حیدر از سیستم پخش می شود، دست و صورت کودکان را نقش پرچم ایران گرفته است، مردم کنار هم قران می خوانند و این مشاهدات من را به یقین می رساند که ما شکست خوردنی نیستیم. نه!
تا وقتی کنار هم باشیم و قرآن در دست بگیریم، تا وقتی از غریبه ها انتظار کمک نداشته باشیم و امیدمان به کسی باشد که باید، ما شکست خوردنی نیستیم.
اینکه می گویم دوست دارم آنجا باشم، برای این است که واکنش مردم را ببینم . ندیده می دانم که نه تنها قدم به فرار بر نمی دارند ، بلکه با مشت های محکم الله اکبر می گویند و شجاعت شان را به صورت کشور های بزدل می کوبند.
اینجا ایران است، کشوری که مردمان غیر مسلح کوچه و خیابانش، از اکثر حاکمان قدرتمند منطقه، شجاعترند.
عرضم را تمام می کنم هرچند هنوز حق مطلب را ادا نکرده ام.
موکب ما هم بیایید! با آمدن به موکب باشد که حق مطلب برایتان ادا می شود.
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۴,۲۵ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و پنجم , چهل ششم جنگ _ قم
دم دمای غروب بود. چهار پرچم متفاوت و آسیب دیده داشتیم که میبایست ترمیم و دوباره دوخته میشدند. آخر این شبها پا به پای ما و یا حتی بیشتر از ما در معرض دید بودند. گاه سر از پنجره های خودرو بر میآوردند و گاهی هم بر روی دوشمان منت میگذاشتند و زیبایمان میکردند. خسته شده بودند و پاره پاره. با خود گفتم بگذار امشب با رویی تازه و چهره ای مرتب تر به میدان بروند. دستشان را گرفتم و با خود به نزد معالج گر بردم. چرخ خیاطی را میگویم. این هم راهی برای نجات پرچم هاست نه؟. پای چرخ نشستم و با آنکه در طول عمرم بیشتر از انگشتان دستم از چرخ خیاطی استفاده نکرده بودم، اما دست به کار شدم. بار اول پرچم کوچک را برداشتم تا مثلا کار آسان را از همان ابتدا انجام داده باشم اما سخت در اولین فرصت شکست خوردم. پرچم کوچکمان را چهار بار شکافتم و باز از ابتدا شروع کردم. بیچاره آسیب دیده ترین پرچم ها بود. هم از جانب باد و باران و هم از جانب من. ماجراها داشتم این شب. به طور کلی، دو ساعت دوخت و دوزم به طول انجامید. چون پرچم اولی را تمام کردم و با خوشحالی نگاهش کردم، با ذوق بیشتری سراغ دومی رفتم. به خوبی دوختمش و برای سومی، از شانس به سر آمده ام برای این روز، ماسوره تمام کردم. نمیدانستم چطور ماسوره بپیچم؛ حداقل نه با این چرخ!. گفتم هرچه میخواهد بشود، بشود اما دیگر چیزی را برای امشب، آن هم در این وقتِ تنگ امتحان نمیکنم. پس مانند کودکی ام با دست ماسوره پیچیدم و یاد دوران خیاطی کنار مادر برایم زنده تر از همیشه شد.
پس از جایگذاری ماسوره، چرخ را بکار انداختم و دوخت پرچم سوم را تمام کردم. تا آماده بریدن نخ های اضافی شدم، مرگبار ترین صحنه ای که یک خیاط ناشی بعد از کلی دوختن و شکافتن میتواند ببیند را دیدم. زنجیره زده بود!. کارد میزدید خونم در نمیآمد. کم مانده بود زیر همه چیز بزنم و گریه کنم!. اعتراف میکنم کمی گریه کردم. حالا شاید کمی بیشتر از کمی. به هرحال، هرکسی میتواند بعد از کمی استراحت دوباره به راه سختی که در پیش دارد ادامه دهد!.
میدانستم اگر چرخ ایراد ندارد، پس ایراد از جایی وارد میشود که من دست در کار برده ام. خدایی، فکری به ذهنم افتاد و ماسوره را پشت و رو کردم و دوباره جا انداختم. بسمالله گویان شروع به کار کردم و در دل دعا کردم که اینبار خوب پیش برود.
درست شده بود. با اینکه سخت بود اما پرچم سوم و چهارم هم دوخته شد.
برای امشب کافی بود. دیر شده بود و اگر بیشتر از این معطل میکردم دیگر جایی برای پارک خودرویمان پیدا نمیشد. احتمالا خود خبر دارید اما...
ادامه دارد ...
✍🏻 زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب
تا به حال موکب داری در بلوار بهار، در فصل بهار با حال و هوای بهاری را چشیده اید؟ همین قدر بگویم که قلم از توصیفش ناتوان است انقدر که همه چیزش دلپذیر است.
از اتوبوس که پیاده شدم قدم هایم را به سوی موکب تند کردم تا سریع تر برسم و از زمان باقی مانده نهایت استفاده را ببرم. وقتی رسیدم چای در حال آماده شدن بود و جمعیت زیادی رو به رویش جمع شده بودند میز دوم هم طبق معمول، اما با چند تغییر مسئولیت استوار ایستاده بود. دیگر خبری از قرآن های برگه ای نبود و طبق پرس و جو هایم آن را گروه دیگر برده بودند و حالا میز ما با دو قاب عکس زیبا که یکی از انها امام شهید خامنه ای و دیگری شهید مهدی که به تازگی در منطقه پردیسان به همراه خانواده شهید شده بودند، مزین شده بود. بنر دیواره موکب تغییر کرده بود و نقش به شعار الله اکبر همراه با مشت گره کرده ای بود که پس زمینه قرمز آن، جلوه دوچندان به آن داده بود. بنر جدید دیوار جیغ رسید تا دل به سخنان مردم بگشاید و اینبار حرفش این بود که از حال و هوای امروز ایران برای نسل آینده بگو...
بخش کودک مثل همیشه برقرار، اما روند فعالیتش تغییر کرده بود دیگر به بچه ها برگه رنگ آمیزی داده نمی شد در عوض برگه های سفید آ6 بین آنها توزیع می شد تا روی آنها هر چه دوست دارند بکشند و صفحه بی روح آن را رنگی رنگی کنند و در نهایت با کاغذشان موشک درست کنند و در سمت دیگر موکب موشک هایشان را به بنری که تهیه شده بود بچسبانند.
بنر دارای طرح معنا داری بود که...
ادامه دارد ...
✍🏻سادات
#روایت_خادمی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir
۲۴,۲۵ فروردین ۱۴۰۵ روز چهل و پنجم , چهل و ششم جنگ _ قم
... دوست دارم بگویم تا به امروز که نزدیک به پنجاه شب است که از آغاز جنگ میگذرد، اما حتی یکشب هم خلوت تر از شب قبل نبوده و با اینکه اکثرا پای ثابت این میدان اند اما بازهم دیده به روی مردمی جدید در این تجمعات و میدان داری ها روشن میشود. الحمدلله مردم ما خوب مردمی اند و دقیقا همانطور که آقای شهیدمان امام خامنهای قدس سره فرموده بودند، این مردم مبعوث شده اند تا جلوی هر نوع فتنه ای را بگیرند. چه خارجی و چه داخلی فرقی ندارد، ملت ما بسیار آگاه و فهیم اند و تفاوت های ظاهری نمیتواند ما را از هم جدا کند. مسئولین باید این را خوب بدانند.
وقتی با علم های جدیدمان پا به خیابان گذاشتیم، با خود گفتم آنها زبان ندارند اما احتمالا نفسی تازه کرده اند با این شکل و شمایل مرتب امشبشان. عَلَم ثابت است، علمدار است که عوض میشود. دل و جان ما، وطن دوستی ما، ایمان به الله و ارادت به اماممان، به این سه رنگ نورانی و الله میان علم، روح داده و آنرا هویت ملی هر ایرانی کرده. حال با این تقدسی که پیدا کرده، هیچگاه نباید رویش خدشه دار شود یا به لکه ای آلوده شود. این پرچم با خون میلیون ها ایرانی قداست پیدا کرده و آسیبی به آن نمیرسد مگر آنکه تقریبا نود میلیون ایرانی و هیچ انسان حق طلبی در جهان باقی نمانده باشد.
✍🏻 زکیه زحمت کش
#روایت_دانشجویی
#دانشجو_موذن_جامعه
#کار_را_مردم_تمام_خواهند_کرد
▪️سرخط
@srkhat_ir