eitaa logo
سَرْخَـــطْ
96 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۱,۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و سوم , پنجاه و چهارم جنگ _ قم ... وقتی پرچم تکان میدهی مهم است که با ریتم آهنگ پرچم را به حرکت درآوری به این شکل هم خسته نمی شوی هم کار برایت جذاب می شود. می توانید به هنگام شور آهنگ پرچم را به شکل دایره شکل بالای سرتان حرکت دهید درست به حالتی که پرچم های خیلی بزرگ را در هیئت ها تکان می دهند و خیلی جذاب تر می شود. حیف که نمیتوانم برایتان به خوبی توصیف کنم که مقصودم چیست و جذابیتش به دیدنش است... وقتی رو به خیابان می ایستم و پرچم تکان می دهم درست رو به ماشین ها هستم و سر نشینان آنها را می بینم واکنش مردم جالب است بعضی ماشین ها مزین به پرچم ایران هستند و وقتی رد می شوند، برایمان بوق می زنند بعضی ها دو به علامت پیروزی نشان می دهند، بعضی ها مشت گره کرده به نمایش می گذارند و بعضی هم لبخند می زنند... همه این واکنش ها هر چند به ظاهر کوچک اند، اما معنای عمیق دارند برای من! من از این واکنش ها معنای خداقوت، تشویق و حس افتخار و... دریافت می کنم و شاید همین باعث می شود که ساعت ها بایستم و پرچم سه رنگ وطنم را با حس غرور و پیروزی به حرکت در آورم و دقیقه ها به چرخشش در هوای مهتابی بی نظیر بهاری چشم بدوزم. واقعا خوشحالم از اینکه یک ایرانی ام:) ✍🏻 فاطمه سادات رضوانیان 🎥 فاطمه سادات حسینی المدنی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب ...دوستم مثل یک میزبان حرفه ای پشت میز ایستاده و ابتدا سلام علیکی با مردم می کند و خوش آمدی می گوید و چای داغ را در لیوان می ریزد و تقدیم می کند. میبینم که با چه احترام و محبتی با مردم رفتار می‌کند و این برایم بسیار لذت بخش است. در انتظار گرفتن چای برای آن خانمم که دوستم که سرش شلوغ است از من می خواهد به خانمی که میخواهد برای کمک به موکب کارت بکشد کمک کنم. عملیات را انجام می دهم و مبلغ را میزنم و در نهایت رمز، اما نمی‌کشد. من که اولین بارم هست که با دستگاه موکب کار میکنم، شک میکنم که شاید من اشتباهی کردم که نشده و از این بابت یکی از بچه ها را برای کمک صدا می زنم او می آید و باز هم نمی شود انگار مشکل از کارت آن خانم است بالاخره نشد که بشود... چای را گرفتم و به آن خانم دادم من که طبق عادت در نظر داشتم که آن خانم با گرفتن چای می خواهد تشکر کند، واکنش دیگری گرفتم که خنده به لب هایم آورد. آن خانم گفتند :« یکی که کم است باید چندتا بخورم .» :) ... ادامه دارد ... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳,۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و پنجم , پنجاه و ششم جنگ _ تهران روزهای زیادی از تجریش رفتنم می‌گذرد. حماسه‌ی این روزها برای من در مکان‌های دیگری رغم می‌خورد. دلم نمی‌آمد به تجریش بروم . شب آخر ما باهم تجریش بودیم و یادآوری آن لحظات برایم آسان نبود. حتی در جای پارک ماشین‌ها هم خاطره داشتیم: «شيشه‌ى پشتى ماشين‌مان (ماشینت) را با عكسى از حضرت آقا مزيّن كرده بوديم و بدون توجه به برف و خيس شدن ماشين از خونه بيرون آمديم وقتى داشتيم شعار مى داديم تازه يادمان آمد. عكس خيس شده برگشتیم سمت ماشين صحنه‌اى كه با آن مواجه شديم براى من از تمام اتفاقات اين شب‌ها دلنشين تر بود، يك نفر عكس را كنده بود و به‌جاى آن برچسبى از حضرت آقا چسبانده بود‌.» از ماشین پیاده شدم با یاد تو در مسیر قدم زدم. می‌دانستم همراهمان هستی ولی من چشمانم ناپاک‌تر از آن است که تو را ببیند. در میان جمعیت همیشه با صدای بلند و رسا شعار می‌دادی و من به هوای صدایت اعتماد به نفس پیدا میکردم ک بلندتر فریاد بزنم وای به حال الانم ک حتی الله اکبرهایم را نمی‌توانم با صدای بلند بگویم . آن آقای رفتگر باز هم با پرچم آمده بود. بالای عکس آقامجتبی ایستاده و پرچمش را تکان می‌داد. مطمئنم قبل از من تو او را دیدی. چشمان تو الان فقد نمی‌بیند بلکه درک می‌کند و با تمام وجود لمس می‌کند. آن‌روز قبل از تجمع را به یاد داری ؟ گفتی هرکس باید شهید خودش را داشته باشد. شهید شاهرخ ضرغام ،معروف به حر ایران، شهید تو بود و الان خودت هم شهیدی، شهید من؛ فکر نمی‌کنم اینکه آدم سه شهید داشته باشد. آن هم انقدر نزدیک ایرادی داشته باشد! نه ؟ ... ادامه دارد... ✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب ...با خود گفتم این درخواست دو حالت دارد، یا چای ما خیلی خوش مزه است یا این خانم خیلی پایه ی چای خوردن! ولی الحق و الانصاف چای ما به شهادت مردم بسیار خوش مزه است. به خصوص که حالا چای نبات هم هست من هم باشم دوست دارم چندتا بخورم... به آن خانم لبخند زدم و در دل گفتم هر چند تا دوست دارید بخورید همه چای های ما برای شماست... نقاشی بچه ها در میز کودک به راه بود و برای کشیدن پرچم روی دست و صورت صف! کودکان ما با پرچم های ایران روی دست و صورت شان مانوس شده اند و از آن لذت می برند. این حس را در کودکانی یافتم که مصرانه از والدینشان می خواستند که اجازه دهند تا به قول خودشان خاله، پرچم ایران را روی دستشان بکشد. بعضی پدر و مادر ها از پس اصرار ها برنمی آمدند و تسلیم می شدند و بعضی هم با جان و دل از تصمیم فرزندشان حمایت می کردند. کودکان یکی یکی پشت میز می ایستادند و مسئول میز شابلون های متنوعش را بیرون می کشید و قلمو به رنگ می زد و شابلون انتخابی کودک را روی لپ ظریف و لطیفشان می گذاشت و رنگ به چهره می نشست. کودکان به هنگام رنگ زدن جیک نمی زدند و سرشان را به هر طرف و هرجهتی که می گفتی خم می کردند و هر چقدر که می خواستی صبر پیشه می کردند، تا بالاخره کار تمام شود و مطمئن شوند آنچه می خواستند بر صورتشان نقش بسته است. جالب است که... ادامه دارد... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳,۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز پنجاه و پنجم , پنجاه و ششم جنگ ...بگذریم مثل هر روایتی از تجریش، تونل وحدت امشب را اینگونه ترسیم می‌کنم: پشت مردم موکبی جدید زده بودند و آش می‌دادند. می‌دانم که اگر بودی حتما یک کاسه باهم می‌خوردیم. مثل شب آخر پرچمی بلند به دست مردم داده بودند و همه باهم آن‌را نگه داشتیم. کسانی خستگی ناپذیر در میان ماشین ها پلاکارد به دست یا با پرچم ایستاده بودند. دلم میخواست مثل هر بار که به هرکس پرچم نداشت پرچم می‌دادیم، پرچم بدهم. اما زبانم قفل شده بود و بغض راه گلویم را سخت چنگ میزد. در میانه‌ی راه یکی از اهالی محله را دیدم. مطمئنم گفتی : اینجا هم آشنا دیدی باز ؟ ولی من نشنیدم ... کمی که حالم بهتر شد با خودم فکر کردم این مردم انتقام شهدا را می‌گیرند. شاید شما به آقای عزیزمان ملحق شده باشید ولی مردم باغیرت ایران اجازه نمی‌دهند. خون هیچ کدامتان پایمال شود. رهبر شهید : والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته ✍🏻فاطمه سادات حسینی المدنی ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸 زیر علم موکب ... این کودکان همان هایی هستند که اگر یک ثانیه بابت کاری یا چیزی که نمیخواهند ازشان مهلت بخواهی زمین و زمان را به هم می دوزند ولی حالا آرام و معصوم و حرف گوش کن برای آنچه می خواستند حاضر به تن دادن به هر سختی بودند. کودکان هم دنیای جالبی دارند... بعضی چهره ها انقدر معصوم است که دل کندن از آنها جانکاه است. راستی چند تا از این کودکان معصوم تا کنون زیر موشک دشمنان و خناسان جان دادند؟!... مکالمه ای مرا درحالی که غرق در افکارم هستم بیرون می کشد چشم می دوزم و راننده اتوبوس واحد را می بینم که با لباس فرم آبی رنگ اتوبوسرانی همراه با سردوش هایی که نماد اتوبوسرانی دارند جلوی میز ایستاده است. جا کارتی اش را در آورده و کاغذ و لیوان چایش را هم روی میز گذاشته است، به دنبال کارت بانکی اش می گردد تا به موکب کمک کند. عملیاتش را انجام می دهد و رسید صادر می شود وسایلش را بر می دارد و تشکر می کند و سریع به سمت اتوبوسش که کناره خیابان پارک کرده رهسپار می شود. لحظه ای به میز نگاه می کنم چشمانم گرد می شود و می گویم کاغذ!! این کاغذ برای ان اقاست با همین حرف بادی می وزد و کاغذ را می اندازد یکی از بچه ها که شاهد حرف من بود را متوجه می کنم که سریع آن کاغذ را به من بدهد... ادامه دارد... ✍🏻 سادات ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۵،۶ اردیبهشت ١۴٠۵ روز پنجاه و هفتم، پنجاه و هشتم جنگ _ قم روز ها و شب ها می آیند و می روند، روز هایی که مثل همیشه دانشگاه نمی رویم و شب هایی که در خیابان مشق رشادت و اقتدار می کنیم. انگار جای شب و روزمان عوض شده است و همه این ها برای وطن است. برای خاک ارزشمندی که جان فدا ها دارد. شب ها به مطالبه می رویم خیابان، مطالبه حق مان، مطالبه انتقام عزیزانمان و... جالب آنکه هنوز هم خسته نشده ایم!! شاید بهای خسته شدن را میدانیم که به آن تن نمی دهیم. شاید هم غیرتمان اجازه نمی دهد دشمن دست درازی به حریممان کند و شاید... چقدر این شاید ها را دوست دارم چون هر چه هست قلب هایمان را یکی کرده متحد در کنار همیم هر شب در هر کوی و خیابان. شب ها، به یاری خدا و جوشش مردم روشن است واهمه از تاریکی شب نداریم چون در کنار همیم. بچه ها یک سو بازی می کنند، پیرمرد ها روی صندلی هایشان نشسته اند و مشت گره کرده اند و تکبیر می گویند. مادر ها طفل چند ماهه به آغوش گرفته حاضرند و همه اینها تجلی وحدت است. دشمن اگر می دانست که در این جمع ها چه چیز هایی اتفاق می افتد خدا می داند چه حالی می شد. نسل آینده در حال پرورش در بستر اجتماعات است و خودش اهل کلام و فعالیت شده است چند شبی است که بچه های خرسالی را می بینم که خودشان برای یکدیگر با قلمو های رنگی اشکال مختلف با سه رنگ ایران می کشند و با هم کیف می کنند. کمی آن طرف تر بچه ها پشمک درست می کنند و بیشتر مشتری هایشان هم سن و سالان خودشان است. قدم که بر می دارم کودکی را می بینم در حال شربت ریختن... چه خبر است؟! آری حقیقت این است؛ کودکان میناب رفتند اما هم سن سالانشان با قدرت حماسه سازی می کنند... ✍🏻فاطمه سادات رضوانیان ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸زیر علم موکب کاغذ را باز می کنم مطمئنم که چیز مهمی برای آقای راننده است. بالای صفحه آرم راهنمایی رانندگی را می بینم و مطمئن می شوم این کاغذ متعلق به همان آقا است چون فنری رها شده به دنبالش می دوم تا دوری مسافت را قبل از دیر شدن و رفتن آقای راننده با اتوبوسش، جبران کنم. نزدیکی اتوبوس است که بالاخره به راننده می رسم و از پشت صدایش می کنم آقا آقا! آقای راننده مهربانانه، بر می گردد و نگاهم می کند؛ کاغذ را به سمتش دراز می کنم و می گویم کاغذتان را جا گذاشتید! نگاه آقای راننده تغییر می کند و از حالت چهره اش متوجه می شوم که چیز مهمی را جا گذاشته کلی از من تشکر می کند و من، مسرور از کمکی که کردم دوباره به آغوش موکب باز می گردم اما در راه افکارم به جان هم می افتند و یکی می گوید حالا که با آقای راننده آشنا شدم ای کاش ازش درباره همه دکمه های مختلفی که بغل فرمان اتوبوس هست می پرسیدم و او هم حتما به خاطر کاری که کردم جوابم را می داد. بعد فکر بعدی نهیبی می زند که چه غلطا یه کاغذ دادی چه توقع ها داری؟! خلاصه افکارم تا رسیدن به موکب با هم کشتی می گیرند و من فقط با حس مسرت حاصل از انجام کار سعی در جدا کردن افکار گلاویز شده بر همم دارم. ادامه دارد... ✍🏻سادات ▪️سرخط @srkhat_ir