eitaa logo
سَرْخَـــطْ
96 دنبال‌کننده
137 عکس
31 ویدیو
0 فایل
سر خط اخبار را با ما دنبال کنید. نکته، نظر، پیشنهاد @admin_sarkhaat
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸زیر علم موکب دردش به من می گوید که درگیر بی دردی نشدم و خواب خرگوشی چشم و گوشم را نبسته. خودم را اینگونه بیشتر می پسندم. صورتی به هم ریخته و خسته دارم، با لبخندی که دیگر نیست. آنقدر در موکب از لبخند و صحبت هایم خرج کرده ام که اکنون به یک مجسمه بی روح می مانم. اما من ، تمام این هارا دوست دارم. می دانم که صورتم پس از چند ساعت استراحت دوباره سرحال می شود ، دست و پایم جان دوباره می گیرند ، لبخند باز هم کل صورتم را خواهد گرفت و من هم به موکب خواهم رفت. می روم ، کار می کنم ، خسته به خانه بر می گردم و این چرخه تکرار می شود. اما بر خلاف آنچه به نظر می رسد، اصلا ملال آور و تلخ نیست. برعکس، من با اشتیاق به موکب می روم. آنجا خنده های زیادی برای من اتفاق می افتد و دوستان جدیدی سر راهم می آیند. تلخ نیست؛ آدم وقتی برای خودش تلاشی می کند، خستگی و منتی ندارد . هرچه می کند برای خودش است . من هم همین گونه هستم. موکب برای من، بیشتر از اینکه جایی برای خدمت کردن به دیگران باشد، بستری است که روحم را با انفاس و افراد قوی، مومن و دلنشین همراه می کند. ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ روز شصت و سوم جنگ _ رشت به رسم جمعه هر هفته امشب هم اقامه دسته جمعی نماز استغاثه امام زمان عجل الله تعالی فرجه بود . گفته بودم طول می کشد از جایی که ماشین پیاده می شویم تا به محل تجمع برسیم. باید در واقع بازار و آدم های زیادی رو رد کنیم، از کنار مغازه و چهره های متعجب بسیاری بگذریم. درست است که بیش از ۶۰ شب گذشته است ولی حضور هر شب مان اعجازی است برای خودش... من هم امشب علم جدیدی به دست داشتم، چوب نی بلندی همراه با پرچم بزرگ سه رنگ ایرانِ جان مان. تصمیم گرفتم محکم و با صلابت دقیقا از کنار کاسب ها و مغازه ها رد بشوم چهره های بهت زده شان دیدنی بود. باید بدانند این مکتب خستگی نمی شناسد. رسیدیم ولی دیر رسیدیم . _ صلو علیه و سلمو تسلیما... این اولین چیزی بود که شنیدم رو کردم به پرچمم ناخودآگاه بهش گفتم دیدی عاقبت بخیر نشدیم... ولی دلم گرم بود به نیت ! خدا همین را ازما قبول کند. من و مامان همديگر را گم کردیم علم دستش بود، هر چه با چشم دنبالش کردم پیدایش نکردم. تا چشم کار می کرد پرچم بود و پرچم ... گیج و خسته نشدم ، بین این علم ها جایش گفتم الهی شکرت... ممنون که این مردم مبعوث شده اند! حالا آقای آهنگران برایمان میخواند. نگفته بودم‌!! امشب ما میزبان بلبل خوش صدای خمینی هستیم: «سوی دیار عاشقان، رو به خدا میرویم بهر ولای عشق او، به کربلا میرویم منتظریم کی شب حمله فرا می رسد امر ز فرماندهی کل قوا می‌رسد...» همگی با هم با صدایی یکدست صلوات می‌فرستیم. توی چند لحظه ختم صلواتی راه می افتد... حاج آقا آهنگران می‌گوید :یکی از بهترین برنامه هایی که داشتم امشب توی رشت عزیزه... و چقدر این جمله به دلمان می شیند... مامانم زنگ میزند. پیدایش میکنم . یار همیشگی مان را به دست می گیرم. و حالا علم ایران به دست من بر فراز آسمان اوج می گیرد‌. امشب متفاوت است آقای آهنگران می گوید پیر نیست و جوانی اش مانع از خستگی ست ساعت ۱۲ شب گذشته است و ما حالا در پایان برنامه مثل همیشه دست به دعا می‌شویم، الهی عظم البلاء... ✍🏻دخترک گیلک ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸زیر علم موکب امروز ، روزی نبود که دانشگاه ما در موکب کار کند. با این حال، من ، به موکب رفتم. می دانستم از اشنایان کسی آنجا نیست و باید به یک جمع غریبه وارد شوم. ولی این ها باعث نشد که خانه بمانم. آن ساعت دانشگاه شهاب دانش موکب را در دست گرفته بود. وقتی رسیدم، چند دقیقه از دور نگاهشان کردم تا متوجه شوم مسئول و فرمانده شان کیست. همه دور یک نفر جمع می شدند و از او نظر می خواستند، با او مشورت می کردند و او را برای هر تصمیمی مقدم می شمردند. سمت او رفتم و صبر کردم دورش خلوت شود. استرس ارامی به جانم افتاده بود که از لحظه خروج از خانه نادیده اش گرفته بودم. من که دانشجوی این دانشگاه نبودم، اگر راهم نمی دادند باید چه کار می کردم؟ هرچند، بار ها با دانشگاه های دیگر مانده بودم و چای و قران می دادم، اما هربار نگران بودم که مبادا من را نپذیرند. امرو‌ز هم همین فکر داشت من را نگران می کرد. دوست داشتم موکب باشم، این هفته دانشگاه موکب را به دیگران بخشیده بود و من حقیقتا دلتنگ فضای پر از مهر آنجا بودم... ادامه دارد... ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ روز شصت و پنجم جنگ _ قم امشب به طرز جالبی راهمان به حرم حضرت معصومه(س) رسیده بود. از تجمع و راهپیمایی خودرویی به آنجا رسیدیم. بعد از مدتی دوباره هوای شبهای قم گرم بنظر می‌رسد. البته اگر طبق معمول تصمیم به غافلگیری نداشته باشد!. هوا، هوای بسیار دلنشین و دلچسبی بود. طبق تصویری که تقریبا از ده روز پیش در ذهن دارم، می‌گویم که در این فاصله تعداد زنان و مردانی که پرچم بدست در خیابان و در ساعات معمول تجمعات دیده می‌شوند، به مراتب افزایش پیدا کرده است. صحبت از حرم بود. پل آهنچی مثل همیشه ثابت و استوار قدمگاه اولیه ی برخی زائرانی است که این مسیر را برای رسیدن به بارگاه این بانوی بزرگ انتخاب می‌کنند. دقیقا کنار پل، مردمانی فروتن، میز پلاستیکی ساده ای گذاشته اند که یک سماور بزرگ و چند لیوان یک بار مصرف روی آن دیده می‌شود. مکان ساده و محکمشان از همان شب های اول تا کنون تکان نخورده و همچنان فعال است. پیرزن ها و پیرمرد ها روی صندلی ها و گاها روی دیواره ی پل می‌نشینند و پرچم به دست میهن پرستی شان را از این جایگاه، با آن قدهای خمیده و چهره ای مهربان، با نگاه و غرور عزتمندانه شان فریاد می‌زنند و جوانتر ها کنارشان پرچم تکان می‌دهند. یکی دو بلندگو بیشتر ندارند اما با همان یکی دوتا چنان شور و هیجانی به فضا تزریق می‌کنند که اگر کسی هم بی حال و حوصله باشد، با یک رد شدن گذری از کنارشان فورا انرژی می‌گیرد. تلاش و کارشان واقعا ستودنی است. اگر احساس کنند که جا دارد و می‌توانند بیشتر پیش بروند از ونی که معمولا روبروی این موکب ساده پارک می‌شود هم بالا می‌روند و به نوبت پرچم گردانی می‌کنند. بالا بردن آن پرچم، حقیقتا زور بازوی زیادی را می‌طلبد. از میانشان عبور کردیم و به قصد زیارت وارد حرم مطهر شدیم. از بدو ورود که چشمم به گنبد طلایی رنگ حرم بانو افتاد دلم لرزید... ادامه دارد ... ✍🏻 زکیه زحمت کش ▪️سرخط @srkhat_ir
🔸زیر علم موکب ... جلو رفتم ، خودم را معرفی کردم و گفتم که برای کمک آمده ام. لبخند مهربانی زد و با محبت پاسخ داد که دوست دارد آنجا کنارشان باشم! تعجب کردم! ما همدیگر را از قبل نمی شناختیم. من به او تنها فامیلی و نام دانشگاهم را گفتم و او گرم و صمیمی از حضور من استقبال کرد. پس از اینکه با دیگر اعضای گروهش آشنا شدم، فهمیدم داستان از چه قرار است. یک ساعتی گذشت و من مشغول توزیع قرآن بودم. در این زمان کوتاه، من مدام مورد لطف و مهر افراد آن دانشگاه قرار می گرفتم . این مسئله واقعا برایم جالب بود که هیچکس نپرسید چرا در شیفت خودم نمی آیم، هیچکس با من تازه وارد برخورد سردی نداشت و برعکس، به قدری محبت آمیز رفتار می کردند که گویا من هم از آن ها هستم. فهمیدم که فلسفه بسیج، موکب داری، کار های جمعی و تمام رویداد هایی که افراد غریبه را بهم گره زده، آشنا و دوست هم می کند، خانواده‌ بودن است . ما، دانشجوی هر دانشگاهی باشیم، در هر محله و خانه ای بزرگ شده باشیم و در هر چهارچوب دیگری که قرار بگیریم، در اصل یک خانواده ایم. خانواده ایران اسلامی، خانواده ای که ما را بهم مرتبط و دلسوز هم می کند، بی آنکه همدیگر را حتی بشناسیم! مانند امروز ، کسانی در موکب خسته نباشید و مهر و محبت نثارم می کردند، که حتی اسمم را نمی دانستند. این را وقتی فهمیدم که یکی شان جلو آمد و گفت فامیلی ام چیست تا بتواند راحت تر صدایم بزند. تعجب کردم که مرا نمی شناسد، آنقدر صمیمی برخورد کرده بود که گمان می کردم مرا حسابی می شناسد! در حالی که اینگونه نبود و همین خانواده بودن ، همین مفهوم عمیق او و همه افراد آنجا را اینگونه نسبت به من رئوف می نمود. ✍🏻 وجیهه رضازاده جودی ▪️سرخط @srkhat_ir