هدایت شده از 𝖬𝗈𝗏𝗂𝖾 𝖾𝖺𝗍𝖾𝗋؛
طرح انتقال نقاشیهای دربند به صاحبان واجد شرایط
- من تصمیم گرفتم نقاشیهایم را از بند کتابهای درسی آزاد کنم!
مدتی طولانیای است که در حاشیهی صفحات، میان فرمولها و تعاریف و متون کتب، گیر افتاده بودند؛ بیآنکه کسی بپرسد واقعاً به کجا تعلق دارند.
حال، هر کدام را از صفحهای که در آن اسیر شدهاند جدا میکنم و به آدمی میسپارم که با او هموایب باشد.
نه بر اساس ظاهرشان؛ بلکه بر اساس حسی که منتقل میکنند... شاید یکی که در کتاب شیمی زندانی بوده، بالاخره به کسی برسد که بوی آزمایشگاه و باران میدهد.
پ.ن
اگر قصد کمک به این موجودات بیگناه را دارید، این پیام را فوروارد کنید.🦌✨
محل درج نشانی انتقال
هدایت شده از تیبگ با عصارهی پونه.
بامداد شهادت حضرت رضا (ع)، در حریم امنِ ضامن آهو یاد کردم از دوستان عزیزم:
عرفانه، زکی، شفق، گلشید، شیفتهی هنر،سادی، دخت، آمال، یارا، باران، ثمین، محدثه، آلا، لونا، نگارین، نهال، هلیا، آیسن، پری، النا، شهزاد، ممبرهام و تمام هزار و چهارصد دخترِ مهربون قدقد کنید (و آقای دارابی😼) و همهی زیرمجموعههای گپ قدقد، و هرکی که از قلم افتاد اما گوشه چشمی به این پیام داره✨
هدایت شده از قلمِآبیاو؛
ببخشید که نمیتونم ساعت چهار و پنج صبح بیدار شم و بدوم .
ببخشید که گاهی تا ظهر میخوابم چون شب قبلش مغزم کلی از فکر خسته بود .
ببخشید که هر روز دفتر برنامهریزیم رو با خودکار طلایی پر نمیکنم .
ببخشید که میتونم توی امتحانای تشریحی برترین نمره رو بگیرم ولی از سوالای تستی هیچی سر در نمیارم .
ببخشید که نمیتونم مثل کنکوریهای دیگه از ۲۴ ساعت ۲۲ ساعتشو درس بخونم و خسته نشم .
ببخشید که اتاقم همیشه تمیز نیست و ملافهام پینترستی تا نمیخوره .
ببخشید که خوش عکس نیستم و نمیدونم بهترین زاویه صورتم کجاست .
ببخشید که وقتی بیشتر از دو ساعت بیرون از خونه باشم بیحوصله میشم و اعصاب خوردی میکنم چون کلی مشغلهی ذهنی و فکری دارم که فقط توی اتاقم میتونم آرومش کنم .
ببخشید که زندگیم پینترسی نیست ، نه صبحونههام نه اتاقم نه خودم .
ببخشید که جانماز و چادرم ست و پینترستی نیستن .
ببخشید که گاهی پایین چادرم روی زمین کشیده میشه و خاکی میشه .
ببخشید که نمیتونم همیشه موهام رو اتو کنم و مرتب نگه دارم که ابروهام قرینه نیست و گاهی لباسم همونیه که دیشب تنم بوده .
ببخشید که من واقعیام ، که بعضی روزا فقط میخوام زنده بمونم ، که گاهی حوصله هیچکسو حتی خودمو ندارم ، ببخشید که کامل نیستم ، که انگیزهی همیشگی رو ندارم .
ببخشید که اگه دلم گرفته نمیرم کافه با لاتهی فومدار عکس بگیرم .
ببخشید که خستهام از این همه ″ زندگی ایدهآل ″ از اینکه همه دارن نقش نسخهی بهتر خودشونو بازی میکنن در حالی که هیچکس واقعا خوب نیست !
ببخشید که نمیخوام نسخه قابل پسند جامعه باشم من فقط خودمم ، با همهی بینظمی ، خستگی ، سکوتهام و از این نهایت لذت رو میبرم و اگه این بده بازم ببخشید : )