غنچه ام آرام گیر
زندگی جای بدیست
لحظه ها را ثبت کن
زندگی جای بدیست
در نهایت سبز شو
کم کمک پر بار شو
اندک اندک رشد کن
زندگی جای بدیست
میتوانم که بگویم
من همانند تو بودم
آرزویم گل شدن بود
صاحب خرمن شدن بود
حال اما دریافتم
زندگی جای بدیست
غنچه ام کوچک بمان
به آرزو بی شک بمان
غنچه ام تو گل نشو
خام دسته گل نشو
غنچه ام آرام گیر
زندگی جای بدیست
تخته چوبی کهنه بودم
زیر پر و پای بل بل
در کنار رودخانه
نزد آواز چکاوک
همزمان با چرخش باد
سنگ های یک و دوقل
هم صدا با نور خورشید
هم نسیم عطر باران
در جوار تکه دشتی
در میان درد و درمان
تکه چوبی خسته از غم
پوسیده از سیلاب
نم نم
تکه چوبی دار بسته
با طنابانش نشسته
بر درختی تکیه دادم
اندک اندک خسته خسته
تاب میخوردند کودک
در سر و کول و وجودم
گهی آن خنده ها بود
مایه عشق و سرورم
تا زمانی که وجودم
در گدایی ها نرم میشد
کودکان را طرد کرد و
با خودِ خود سرد میشد
تکه چوبی پر ترحم
دور و تنها از تبسم
تکه چوبی که خدایش
میکند بر او تمسخر
آینه انکار مکن زشتی و افکار مرا
آینه تکرار نکن حرف خفادار مرا
آینه دیدار مکن وضع پریشان مرا
آینه تو یاد نکن صله خویشان مرا
آینه دیدی چه گذشت
بر دل و این عاقبتم ؟
آینه دیدی که چه شد
زندگی و آخرتم ؟
آینه تو ترک نکن
قلب شکسته مرا
مثل همه طرد نکن
روح گسسته مرا
آینه تو دور نشو
هم قدم گور نشو
آینه تو نور منی
مثل همه کور نشو
آینه تنها تو منی
در مَن جا مانده زِ مَن
آینه انکار مکن
درد و شکستی ز مرا
در قفسی تنیده ام زیر خفا خمیده ام
منتظر رهایی ام آواز پر کشیده ام
نه ارتفاع و همتی نه انتظار و منتی
در لابه لای میله ها از زندگی بریده ام
کدام یک مرهم بود ؟ کدام یک همدم بود ؟
در سایه کنایه ها از آدمی ترسیده ام
نه دست بر سمت من و نه نوری از پنجره ای
میان این دیوار ها در کفا پوسیده ام
آواز هم انگار نه هی ناز هم انگار نه
خودکوچکی و خودخوری بعد از تلاشی بی اساس
بر زندگی نالیده ام
گر باز شود این در و قفل
من میروم در ابر ها
در خیالات خودم بر ماه هم رسیده ام
روزی رسد در کنجکی من میشوم گنجشککی
قبل رهایی هایمان من حبس را هم دیده ام
حالا که من از آسمان پر میکشم آواز خوان
انگار بعد از مدتی دور جهان گردیده ام