هدایت شده از کارگاه متروکه کله موزی(در تلاش برای خاک نخوردن)
خب اهم
اون قسمت قرمز که دوربینه رو کردمش از همین دوربینای بخصوص که یه لیزرم روی گان هستش و اون رو به پایین دوربین اضافه کردم
بازم اون قسمت دوربین که نارنجیه رو مثل یه کلاه تصور کردم و اون دایره مشکیه روش رو یه هدفون که باهاش صدای بقیه رو میشنوه و حرف میزنه فقط میکروفونش رو یادم رفت_
اون زرده که راه راهیه ، جای دست هست و زد گرماعه چون گان داغ میکنه پس من اومدم کل اون تیکه زرد و روی بازوی سمت چپش رو زد اتیش کردم
دستش هم که سبز روشنه رو یه کم دیزاینش رو شبیه اون لوله جلوییش در اوردم_
اون قسمت که شونه بهش تکیه میده رو جنسش رو سفت در اوردم و فرم مثلثیش رو نزدیک مچ و ارنج اوردم که باهاش میتونه دفاع کنه و با ارنجش ضربه بزنه
سبز پررنگ که خشابه رو هم برا پای چپش در نظر گرفتم که ، خشاب رو به پاهاش اویزون کرده و از اونجایی که گانش بهش میخوره از اون وحشیا باشه که رگباری تیر میزنه این بیرون بودن تیرا و زیاد بودنش کارش رو راحت کرده
بندش یه سبز ابیه رو به دوتا دستش وصل کردم ، در صورت نیاز اون سر بند رو به جایی مچ دست چپش وصل میکنه و باهاش میتونه از جاهای مختلف سر بخوره یا اینکه گلوی یکی رو خفه کنه_
ابی روشنه هم گفتم اونیکی پاش که کاملا مشکیه
اون ابی نیمه روشنه برام مثلیه گردنبند بود و منم همونجوری کشیدمش دلیلی نداره_
ابی پرنگ که کل بدنه گان بوده رو تبدیلش کردم به یه جلیقه زد گلوله
در کل اون توی اف بی ای کار میکنه و مبارزش نزدیکه و پسر خوبیه جوونم هست و بیشتر برای درگیری با مافیا و تروریستا و گروگان گیریا اعزام میشه و شایدم لقبش M4 باشه؟...نمیدونم_
هدایت شده از 𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
منم یکی از ارزو هام 100 تایی شدن اینجاست...✨🌀
هدایت شده از 𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
یکی برگشت گفت چیزی که دارم براش انتظار میکشم ارزشمنده برای این همه صبر...
هدایت شده از 𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
حقیقتا حرف های زیادی برای گفتن دارم؛ولی میدونی.یچیزی این وسط برای گفتنشون یاریم نمیکنه.نمیدونم چیه.چه حرف از قشنگی ها باشه،چه از غم و ناراحتی،یچیزی باعث میشه من مهر سکوت بزنم روی قلبم.و با تمام مخالفت درونیم خودمو بسپرم به سرنوشت.این من رو کفری میکنه،ولی باز هم به قل و زنجیر این افکار و اون قفل مجهول بسته شدم و راه رهاییم؟خدا داند کجاست و دست کیست...
_ مسیج
_ دلنوشته
هدایت شده از 𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
خواب به چشمانم نمی آید چرا؟!
نکند مینگری نافذ،در خواب و رویایت مرا؟
آنگونه که حتی خود،نمیفهمی اعمالت را...
من چشمانم گرم نیست و تو خفته؛اما در رویای پشت ان چشمانت درحال نفس کشیدن در کنارت هستم.نگاهت گویی به قدری اتشین است که خود حس نمیکنی و این اتش حتی به واقعیت هم زبانه کشیده که نمیگذارد از فکر و خیال تو من هم وارد ان دنیای رویا شوم.
شاید گناه باشد،شاید زود باشد؛هر آنچه که باشد...با تمام قلبم دعا میکنم او برایمان راهی درست و خیر باز کند تا قبل از ان چیز هایی که اگر اتفاق بی افتند رهایی از آنها سخت است.
چه راه و مقصدمان یکی چه جدا جدا،به او التماس میکنم هرچه بی درنگ تر مشخص کند این سرنوشت و عاقبت را...
آه از این دل که نمیداند چگونه قلم دست گیرد تا آبشار سخنانش را سرازیر کند!
_ دلنوشته