هدایت شده از موسسهکارآگاهیبلانت
۱۰ می ۱۹۶۰
هیچ نمیدانستم که در دنیا آتشی سوزانتر از آتش وجود دارد! سوختم، سوختم، ولی ای کاش فقط سوزش آتش بود.
ای کاش مرا میسوزاندند، استخوانهایم را خرد میکردند و خاکسترم را به باد میسپردند و از من، بینوای دردمند دلسوخته اثری باقی نمیگذاردند.
_زخمِ هق هق های ما را شانه ای مرهم نبود
پس بغل کردیم خود را " خویشتنداریم" ما!
#غلامرضا_رنجبری
_دل ما و نگاهت هر دو می دانند حال هم
که حال آشنا از آشنا پنهان نمی ماند…
#صائب
_خسته امـ
چون حال اشعار " فروغ "
من غروب شهر تهرانم ، شلوغ
_غم آمد و تِکیِه زد به دیوار دلم
بنشست چو سایه بر جان و دلم
هر گوشهی دل پر از صدای گریه شد
چون رود خروشان، غم شد همراهِ دلم
#رضاآذر