اول خب خیلی درگیر زبان بودم و دارم سعی میکنم که زبانم رو این روزا خیلی قوی تر کنم، که وارد جزئیات نمی شم.
بعدش درگیر افسردگی سگی بودم، یعنی درواقع پنیک کردم و بعد چند ماه دوباره مجبور شدم قرص قلبم رو بخورم! (اینطوری بگم براتون که انقدر یه شب حالم بد شد که نمیتونستم پاشم قرصم رو از توی کیفم بردارم) حالا بگذریم...
بعدش بلند شدم و سعی کردم کار های مفید انجام دادن رو این وسط حفظ کنم؛ یعنی کتاب خوندم، بیرون رفتم و قدم زدم و فکر کردم(که البته یکمش هم غیر مفید بود مثل همه ی فکر کردن های زیاد دیگه)، ایده پردازی کردم و یه قسمتی رو پیش بردم از یه چیزی که هروقت تموم شد میام میگم براتون، سعی کردم روتین ام رو حفظ کنم و بقیشو توی تیک تاک و یوتویوب و پینترست بودم. آره خلاصههههه...