شاید هنوز هم جایی، در آخرین روشناییِ یک غروب، کسی دارد به یاد میآورد که بعضی خیالها هیچوقت تمام نمیشوند.
شاید قشنگترین اتفاقِ زندگی،چیزی باشد که هیچوقت نفهمی چطور، از میان اینهمه روز معمولی، به عزیزترین خاطرهات تبدیل شد.
مثل نوری که بیخبر، از لای پنجرهای قدیمی میتابد و به تو یادآوری میکند که هنوز چیزهایی در جهان هستند که ارزش ماندن دارند.
گاهی دلم میخواهد زمان را در یکی از همین عصرهای معمولی جا بگذارم وقتی آسمان هنوز چیزی از غروب در خودش دارد، پنجرهها بوی خاطره میدهند و جهان، برای چند لحظه هم که شده، از دویدن دست میکشد. شاید خوشبختی همین باشد داشتن لحظهای که دلت نمیخواهد هیچوقت به خاطره تبدیل شود.