اگه دیدی با وویسای طولانی از جزئیات روزم واست تعریف کردم بدون وسط قلبم جا داری.
قطع امید کردی؟ آسمونو دیدی؟ دم صبح دیگه طلوعو نمی خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب و موقع غروب، دیگه نمی خوای ببینی؟ شب مهتاب، ستاره ها قرص کامل ماهو دیگه نمی خوای ببینی؟ از بوی کتابا، آرامش طبیعت، مزه ی غذاها، لذت انجام دادن کارای بد، حس درک شدن با موسیقی، بارون، برف، خواب بعد خستگی، طعم کیک نرم وانیلی، حس سبکی بعد حموم می خوای بگذری؟ می خوای چشماتو ببندی و خودتو از اتفاقای خوبی که منتظرتن محروم کنی؟ نگذر. من رفیقتم می گم نگذر.
همونجا که هایده میخونه :
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، همونجاش اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی .
دلم برای آدمای گذشته تنگ میشه.
بعد با خودم مرور میکنم که چیشد کنار گذاشتم یا کنار گذاشتنم..
آروم میشم و اون ها دوباره تو قلبم به مردنشون ادامه میدن.