جان زندست اگرچه به رنج از تنم هنوز
با خون این و آن نفسی میزنم هنوز
از خون تابناک و طربناک و پاک خود
یک یا دو قطره شعله کشد در تنم هنوز
گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز
برگی به شاخسار حیاتم نمانده ست
خار چمن گرفته به کف دامنم هنوز
از صبحت و صفای تو دل بر نمیکنم
وز دست دل به جان تو جان میکنم هنوز.
#مشیری
گوینده ای ظریف، بشردوست، پیش از این
دریافته ست: کز چه بشر را دو دست هست؛
_«دستی برای آنکه برآرد نیاز خویش
دستی برای آنکه بگیرد ز دست خلق!»
اینگونه مهرورزی و پندار نیک و عشق
جز در میان مردم ما تا به این زمان
هرگز به هیچ شهر و دیاری نبوده ست.
اندیشه محبت و خدمت به دیگران
نقش و نگار بافته با تار و پود ماست
آیین خیرخواهی و یاری و مردمی
با خون ما سرشته روان در وجود ماست.
پروردگان مکتب مهر و محبتیم
ما راهیان عشق و هواخواه خدمتیم
بانگ بلند شعر بنی آدم اعضای یک پیکرند
آوای مهر سعدیست.
وز این دیار بال به عالم گشوده ست
این راه و رسم مردم این ملک بوده ست.
هر روز بامداد که همراه آفتاب
نور و نشاط و شور و سرور و نوید هست
آن دم که دست های تو در کار زندگی
سرشار از تلاش و توان و امید هست
با خویشتن بگوی
دستی برای آنکه برآرم نیاز خویش
دستی برای آنکه بگیرم ز خلق، دست
#مشیری