تا غم آویز آفاق خاموش
ابرها سینه برهم فشرده،
خنده روشنی های خورشید
در دل تیرگی های فسرده،
ساز افسانه پرداز باران
بانگ زاری به افلاک برده
ناودان ناله سر داده غمناک!
روز، در ابرها رو نهفته
کس نمیگیرد از او سراغی
گرنگاهی، دود سوی خورشید!
کورسو میزند شبچراغی!
ور صدایی به گوش آید از دور
هوی باد است و های کلاغی!
چشم هر برگ از اشک لبریز!
میبرد باد، تا سینه دشت،
عطر خاطرنواز نوبهاران.
میکشد کوه بر شانه خویش،
بار افسانه روزگاران
من در این صبحگاه غم انگیز
دل سپرده به آهنگ باران
باغ؛ چشم انتظار بهار است
دیرگاهی است کاین ابر انبوه،
از کران تا کران تار بسته،
آسمان زلال از دم او
همچو آیینه زنگار بسته
عنکبوتیست کز تار ظلمت
پیش خورشید، دیوار بسته
صبح، پژمرده تر از غروب است!
تا بشویم ز دل ابر غم را
در سر من هوای شراب است
باده ام گرنه درمان درد است
مشتسی ام گرنه داروی خواب است
با دلم خنده جام گوید:
پشت این ابرها آفتاب است!
بادبان میکشد زورق صبح!
#مشیری