They say when a door closes, another door opens. But when a door opens, does another one close?
اشکالی نداره، بذار دوباره حسشون کنی. دوباره ترسها و ناراحتیهات رو لمس کنی. چیزایی که بهشون فکر میکردی رو به یاد بیاری. مکالمهها رو عبور کنی. همه اینا توی صدم ثانیه اتفاق میفته پس تو باید گذر کنی، نمونی توش. همین خاطراتن که تو رو میسازن. اما حسشون کن و رد شو. یادت باشه کجا وایسادی. که الان، الآنه و برای دیدن الان نباید زاویه گردنت رو کج کنی و عقب رو ببینی، یا روی نوک پات وایسی تا جلو رو ببینی. الان همون جاییه که پاهات وایساده روش.
از اعتقاد کورکورانه متنفرم، وقتی به یه چیزی پایبندی و حاضر نیستی ببینی دلیلی که به اون عقیده روی آوردی از بین رفته
همچون شهاب میگذرم در زلال شب...
از دشت های خالی و خاموش
از پیچ و تاب گردنه ها،
قعر دره ها..
نور چراغ ها
چون خوشه های آتش
در بوته های دود
راهی میان ظلمت شب باز میکند
همراه من، ستاره غمگین خسته ای
در دوردست ها
پرواز میکند
نور غریب ماه
نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
تن میکند رها
بازوی لخت گردنه، پیچیده کام جو
بر دور سینه هوس انگیز تپه ها
باد از شکاف دامنه فریاد میزند...
من همجو باد میگذرم روی بال شب
در هر دو سوی راه
غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
با برگ های سوخته، با شاخه های شکسته
سر میکشند در پی هم خارهای گیج
گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها،
مبهوت میدرخشد و محسور میشود!
گاهی صدای وای کسی از فراز کوه
در های و هوی همهمه ها دور میشود
ای روشنایی سحر، ای آفتاب پاک
ای مرز جاودانه نیکی
من با امید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب!
#مشیری