یلحظه تصور کنید یه روزی بجای to be continued آخر وانپیس بنویسن the end. اه. تصورش هم گریه.
نمیدونم، تاحالا شده احساس کنی به یه لباس کهنه که مدتهاست اونو پوشیدی تعلق نداری؟ انگار که تازه چشماتو باز کردی و فهمیدی این لباس اصلا مال تو نیست و قبل از اینکه با جنسش آشنا بشی پذیرفتیش، صرفا چون برات فرقی نداشت و همه اطرافیانت هم همینطوری بودن.
اما حالا نه میدونی که دلت میخواد لباس رو عوض کنی، نه میدونی که دلت میخواد نگه داریش؛ چون هیچکدوم از این دوتا تو نیستن. برای همین نگهش میداری، چون همه تو رو با این لباس میشناسن و مجبور نیستی باهاش نگاههای سنگین رو تحمل کنی. چون امنتره، حتی اگه مطمئن نباشه.
میدونی که نیاز به راهنما داری، برای اینکه بفهمی باید چیکار کنی. چپ بری یا راست. بالا بری یا پایین. مسیرت کدوم وریه. اما وحشت داری از اینکه خودت رو با راهنماییها مواجه کنی و متوجهشون نشی، یا به نتیجه نرسی. برای همین، هیچ کاری نمیکنی.
من الان دقیقا همینجا وایسادم. وسط یه بلاتکلیفی.
نه احمق، به خودت قول داده بودی صورت مسئله رو پاک نکنی، بجاش براش راه حل پیدا کنی؛ یادت رفته؟