نمیدونم، تاحالا شده احساس کنی به یه لباس کهنه که مدتهاست اونو پوشیدی تعلق نداری؟ انگار که تازه چشماتو باز کردی و فهمیدی این لباس اصلا مال تو نیست و قبل از اینکه با جنسش آشنا بشی پذیرفتیش، صرفا چون برات فرقی نداشت و همه اطرافیانت هم همینطوری بودن.
اما حالا نه میدونی که دلت میخواد لباس رو عوض کنی، نه میدونی که دلت میخواد نگه داریش؛ چون هیچکدوم از این دوتا تو نیستن. برای همین نگهش میداری، چون همه تو رو با این لباس میشناسن و مجبور نیستی باهاش نگاههای سنگین رو تحمل کنی. چون امنتره، حتی اگه مطمئن نباشه.
میدونی که نیاز به راهنما داری، برای اینکه بفهمی باید چیکار کنی. چپ بری یا راست. بالا بری یا پایین. مسیرت کدوم وریه. اما وحشت داری از اینکه خودت رو با راهنماییها مواجه کنی و متوجهشون نشی، یا به نتیجه نرسی. برای همین، هیچ کاری نمیکنی.
من الان دقیقا همینجا وایسادم. وسط یه بلاتکلیفی.
نه احمق، به خودت قول داده بودی صورت مسئله رو پاک نکنی، بجاش براش راه حل پیدا کنی؛ یادت رفته؟
چون، میدونی چیه؟ هیچکس جز خودت رو نمیتونی در این باره سرزنش کنی. خودت فکر نمیکنی بهتر میبود اگه بجای اینکه این همه وقت از شدت ترس دست به صفحه کلید نزنی و برای این و اون تفاوت عاشقانه دوست داشتن و فقط عاشق بودن رو توضیح بدی؛ مینوشتی؟ اونوقت، حالا بجای اینکه بعد از مدتها روبهروی صفحه ورد بشینی و فکر کنی که"اوه، مثل اینکه اونقدرام بد نیستم" پیشرفت کرده بودی و پیوند ویژه با نوشتن رو هم از دست نداده بودی، چیزی که دوروبرت رو نگاه میکنی و غبطه میخوری که چرا دیگران دارنش و تو نه.
هدایت شده از "Rusty Lake Motel"
برای کسایی که فردا آزمون دارن آرزوی موفقیت میکنم
امیدوارم تک تکتون قبولشین اگه هم قبول نشدین فدا سرتون دنیا دوروزه❤️🔥
هدایت شده از 𝖬𝖺𝗒𝖻𝖾 𝖧𝗈𝗆𝖾 (Pending Ver.)
تلگرامِ اینجا: https://t.me/+LgGalt4gP75lOTk0