اتاقکسیگار؛
انیمه نانا: تقابل عشق و رویاها رو توی این انیمه به خوبی میتونید مشاهده کنید. یه بافت دوست داشتنی از
کتاب لیلی و اختاپوس:
این کتاب کلا برام غیرقابل پیشبینی بود. وقتی شروعش کردم احساس کردم با پیشزمینهای که ناخودآگاهم براش ساخته اصلا جور درنمیاد. بعد از اون به طرز غیرمنتظرهای ازش خوشم اومد؛ چون کتاب درمورد زندگی عادی یه مرد با سگش بود که تومور گرفته. مرز بین واقعیت و خیال توی این کتاب خیلی نازک بود و بعد دوباره برخلاف انتظارم یکهو داستان خیلی قوی شد. پایان خوبی هم داشت. شاید باید محض تفریح هرازگاهی واقعا از اینجور کتابا بخونم.
اسپویل:من واقعا فکر نمیکردم بخاطر مرگ یه سگ توی یه کتاب گریه کنم.
اتاقکسیگار؛
-میگشتم، دنبال آدمی که شبیه خودم باشه. +من نمیگردم، چون از خودمم خوشم نمیاد.
"بنظرم شما باید دشمن خودتون باشید، وگرنه آدم اینقدر زندگی رو به خودش سخت نمیگیره."
اتاقکسیگار؛
-زندگی با ادبیات فرق داره +آدم این حرفا رو میزنه تا زندگیش شبیه ادبیات بشه.
-میبینی استاد؟ زندگی به زور شبیه قصه نمیشه
+شاید باید قصه رو عوض کنی.
"فکر میکنم برای اینکه کسی رو دوست داشته باشی باید اول از سنگر کتابهات بیای بیرون."